قصه جذاب و شنیدنی باغچه ی خرگوش ها
4.5/5 - (74 امتیاز)

 



باغچه ی خرگوش ها بهترین باغچه ی دنیا بود ، و دو خرگوش کوچولویی که با مادرشون توی اون باغچه زندگی می کردن ، خوشبخت ترین بچه خرگوش های دنیا بودن.

 

 

یک روز مامان خرگوشه بچه هاش رو صدا کرد و خیلی جدی به اونا گفت :” گوش کنین بچه ها ، من کار دارم و چند روزی از اینجا می رم .شما بچه های خوب و عاقلی باشین، تو این چند روز هر چقدر که دلتون خواست می تونین هویج بخورین ، اما اینو بدونین که نباید سیب بخورین وگرنه روباه شما رو شکار می کنه”

 

 

خلاصه مامان خرگوشه رفت و دو تا خرگوش کوچولو مشغول بازی شدن و هر وقت هم که گرسنه می شدن ، چند تا هویج از زمین بیرون میوردن و می خوردن.

 

 

چند روز گذشت. یک روز بچه خرگوش ها هر چی زمین رو کندن هویجی پیدا نکردن. اونا نشستن و با چشم های پر از اشک همدیگه رو نگاه کردن و بعد گفتن :” حالا باید چی کار کنیم؟”

 

در همون موقع ناگهان هویج بزرگ و قشنگی رو دیدن که نصف اون پشت تنه ی درختی پنهان بود. دهنشون آب افتاد. بچه خرگوشا جلو رفتن تا اونو بردارن اما هویج یه دفعه ناپدید شد ، و ناگهان به جای اون مار بزرگی رو رو به روی خودشون دیدن.

 

 

مار گفت :” میخواستین دم منو بخورین ؟” و بعد هم خندید و گفت :” ها ها ها ، پسحالا بچه خرگوش ها می خوان مار ها رو بخورن”

 

خرگوش های کوچولو ناراحت و دست پاچه شدن و به آرومی گفتن :” ما رو ببخشین ، ما دم شمارو با هویج اشتباه گرفتیم.آخه ما خیلی گرسنه ایم .هویجی هم برای خوردن پیدا نمی کنیم”

 

 

مار خندید و گفت:” هویج ، هویج ، اینهمه سیب های قشنگ به درخت آویزونه”

بچه خرگوش ها گفتن :” ولی ما نباید از اون سیب ها بخوریم چون…”  اما قبل از اینکه حرفشون تموم بشه، مار قرمزترین سیب رو کند و برای اونا اورد. بچه خرگوش ها که تا اون وقت سیبی به این قرمزی و خوش بویی ندیده بودن ، اونو گرفتن و خوردن.

 

 

چقدر خوشمزه بود بچه ها ، وقتی سیر شدن مار گفت :” حالا بریم بازی کنیم”

بله بچه ها از اون روز به بعد بچه خرگوش ها با مار دوست شدن.مار بازی های جورواجوری به اونا یاد داد. مار خودش رو به شکل دایره می کرد و خرگوش ها توی اون دایره می نشستن و به طرف پایین سر می خوردن.

 

 

وقتی به پایین می رسیدن ، مار اونا رو بالا می نداخت و با اونا بازی می کرد. وقتی گرسنه می شدن، مار بهترین و رسیده ترین سیب ها رو برای بچه خرگوشها از درخت می چید.

 

 

یک روز صبح ناگهان بچه خرگوش ها از خواب پریدن.اونا دو تا چشم حیوونی رو دیدن که داشت به اونا نگاه می کرد و بقیه بدنش رو پشت علف ها پنهان کرده بود.

 

 

وای بچه ها یک روباه چاق و چله اونجا بود.بچه خرگوش ها اول از ترس خشکشون زد ، اما خیلی زود حواسشون رو جمع کردن و برای نجات جونشون از جا پریدن و پا به فرار گذاشتن.

 

روباه هم رد پای اونا رو گرفت و با سرعت به دنبالشون دوید.

 

فاصله ی روباه با بچه خرگوش ها کم بود و چیزی نمونده بود اونا رو بگیره که…

 

 

بچه خرگوش ها دیدن مار دهان بزرگش رو باز کرده و منتظر اوناست.اونا فهمیدن که چی کار باید بکنن، خیز برداشتن و تو شکم مار فرو رفتن.

 

 

روباه که هرگز جانوری به این ترسناکی ندیده بود ، فریاد زد :” اژدها ، اژدها”  بعد هم برگشت و از همون راهی که اومده بود فرار کرد.

 

مدتی گذشت تا اینکه در یک روز قشنگ ، مامان خرگوشه از سفر برگشت. با اینکه چشماش می دید ولی باور نمی کرد، دو تا خرگوش کوچولوی اون با اشتها و لذت سیب می خوردن. یک مار خوشحال و خندان هم همراه اونا بود.مامان خرگوشه انقدر تعجب کرده بود که فراموش کرد چقدر از کار بچه هاش عصبانیه.خرگوش های کوچولو داستان مهربونی های مار رو برای مادرشون تعریف کردن و گفتن که چطوری مار روباه رو ترسوند و جون اونا رو نجات داد. مامان خرگوشه خوب که گوش کرد، گفت :” اوهوم” و به چیز هایی که شنیده بود فکر کرد.

 

مار هم خوشمزه ترین سیبی رو که تونست پیدا کنه برای مامان خرگوشه چید. مامان خرگوشه خندید و گفت :” که اینطور ، خوبه” و بعد گفت :” با اینهمه ، انگار سیب ها مثل هویج ها درشت و گرد و براق نیستن” و تازه وقتی تمام سیب رو خورد و زیر دندوناش قرچ قروچ کرد متوجه شد که سیب پوست هم داره.

 

بچه ها برای دسترسی به همه ی داستان های کودکانه وولک، به صورت رایگان، به صفحه قصه های وولک سر بزنید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

71 پاسخ
  1. زهرا
    زهرا می گوید:

    سلام شب بخیر من ازاین قصه ی عالی خیلی خوشم امده💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖خیلی ممنون ازتون🙏🙏🙏🙏🙏🙏

    پاسخ
  2. نسیم
    نسیم می گوید:

    خیلی خیلی خیلی داستان زیباوقشنگی بود⁦❤️⁩⁦❤️⁩ باور نکردنی و مثل همیشه عالییی
    سپاسگزارم از داستانهای زیبایی که می نویسید🙏⁦🙏🏻
    ⁩ وولک بهترین سایت⁦❤️⁩
    من و بچه هام همیشه شب با قصه های شما می خوابیم 😴

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست خوبم ، اگر منظور نظر شما قصه آرزوهای خرس هست که هر دو قسمتش در سایت قرار داده شده.

      پاسخ
        • وولک
          وولک می گوید:

          بله فرمایش شما کاملا صحیح است چون متاسفانه در تلگرام قسمت دومش نیست ، من پیشنهاد می کنم اپلیکیشن وولک رو نصب بفرمائین تا از جدیدترین قصه ها اطلاع پیدا کنین🙏

          پاسخ
  3. مرضیه
    مرضیه می گوید:

    یه انتقاد به این داستان دارم مار خودش هم دشمن خرگوش هست پس نباید بچه ها باهاش دوست میشدن و یا حتی مادرشون!و اینکه مادرشون گفته به هیچ وجه سیب نخورن ولی اونا خوردن اینجوری یعنی بچه ها به حرف مادرشون گوش ندادن

    پاسخ
    • محمد
      محمد می گوید:

      بله. با شما موافقم.
      بچه‌ها همه اعتمادشون به پدر و مادره. این داستان تلویحاً موجب سلب اعتماد کودکان به والدین است. یعنی با خودش میگه اگه حرف مامان بابا را گوش ندم اتفاق بهتری برام میفته…

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شمادوست عزیز و ممنون از نقد و نظر ارزشمندتون ، نتیجه ی گوش نکردن به حرف مادرشون میتونست خطر شکار شدن رو در پی داشته باشه که به کمک مار اونا نجات پیدا کردن ، ضمن اینکه در بعضی از قصه های کهن ما مفهوم نوع دوستی و کمک با استفاده از حیواناتی که میتونن دشمن یکدیگر باشن هم به تصویر کشیده شده.

      پاسخ
      • مرضیه
        مرضیه می گوید:

        ممنون از وقتی که میزارید بله ممکنه اصلا بچه ها مثل ما نگاه نکنن و حتی مار رو دشمن ندونن روی هم رفته قصه ها همگی خوبن و برای خوابوندن بچه ها خیلی کمک میکنن باز هم ممنونم

        پاسخ
        • وولک
          وولک می گوید:

          بسیار ممنون هستیم از شما دوست عزیز که همراه ما هستین و با نظرات ارزشمندتون در بهتر شدن به ما کمک میکنین.

          پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شمادوست عزیز و ممنون از نقد و نظر ارزشمندتون ، نتیجه ی گوش نکردن به حرف مادرشون میتونست خطر شکار شدن رو در پی داشته باشه که به کمک مار اونا نجات پیدا کردن ، ضمن اینکه در بعضی از قصه های کهن ما مفهوم نوع دوستی و کمک با استفاده از حیواناتی که میتونن دشمن یکدیگر باشن هم به تصویر کشیده شده.🙏

      پاسخ
    • سارا
      سارا می گوید:

      سلام وولک جون. قصه هاتون خوبن. ولی این یکی یکم ایراد داشت. منم وسط هاش مونده بودم چکار کنم، داستان رو ادامه بدم یانه. قسمت دوستی با مار نیاز به باز نویسی داره. باتشکر

      پاسخ
  4. مبارکه
    مبارکه می گوید:

    سلام من هم با حرف ایشان موافقم.در ضمن اینکه نمی دانم نتیجه ای که از این داستان میشود گرفت چیست؟ایا شما گوش ندادن به حرف والدین را میخواستید یاد بدهید؟

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و ممنون از اینکه دیدگاهتون رو با ما به اشتراک میگذارید ، قطعا هدف قصه این نیست ، درقصه ذکر شده که نتیجه ی نافرمانی خطر شکار شدن توسط روباه رو به همراه داشته و اگر کمک و دوستی مار نبود اونا قطعا شکار می شدن

      پاسخ
  5. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام
    ممنون از قصه های خوبی که برامون میزارید. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🥰🥰🥰🥰

    پاسخ
  6. بهار
    بهار می گوید:

    سلام من هم متوجه نشدم که چرا مامانشون گفته بود که سیب نخورن! نتیجه اخلاقی قصه اصلا دزست نبود و یه جور نافرمانی از حرف مادررو در بچه ها به وجود میاره

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و ممنون از همراهی و دیدگاه ارزشمندتون ، و البته در داستان هم ذکر شده که چون به حرف مادرشون گوش نکردن روباه می خواست اونارو شکار کنه.🙏

      پاسخ
  7. مهرادی
    مهرادی می گوید:

    بله به نظر منم بی معنی بود. هیچ نکته آموزشی نداشت و بد آموزی داشت هیچ سرگرم کننده هم نبود. یه جورایی منتظر بودم مار اون روی خودشو نشون بده. بی سروته تموم شد. 🤔

    پاسخ
  8. مامان ماهک
    مامان ماهک می گوید:

    ضمن تشکر از زحمات شما ، من و دخترم هرشب قبل از خواب قصه های شما را گوش می دیم.
    من هم نقدی به این داستان دارم اصلا پیامی به همراه نداشت و تنها چیزی که می شد نتیجه گرفت این بود که عاقبت گوش ندادن به حرف مادر و اعتماد به غریبه ها نتیجه بهتری دربرداشته، با احترامی که براتون قائلم باید بگم داستانی بی معنی بود.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و بسیار ممنونم که با نظر خوب و مفیدتون ما رو در گفتن قصه های مفید تر و بهتر یاری می کنین

      پاسخ
  9. رها جان
    رها جان می گوید:

    سلام ما از قصه های قشنگتون خوشمون اومده💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕🥰🥰🥰😘😘😘🥰

    پاسخ
  10. سحر
    سحر می گوید:

    سلام ادمین عزیز.من و دخترام از شنیدن قصه های شما خیلی لذت میبریم.
    ازتون واقعاممنونم😍😍😍😍

    پاسخ
  11. دلارام
    دلارام می گوید:

    سلام شبتون بخیر.دخترم میگه عاشق قصه های قشنگتون هستم و هرشب منتظره قصه های جدیدتون رو بشنوه.

    پاسخ
  12. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    من از این قصه فوق العاده خوشم اومد.
    چطوری ممکنه خرگوش با مار دوست بشه و خرگوش بپر توی شکم مار.
    لطفا قصه های واقعی تر و بهتر بزارید.
    عسل ۷ ساله

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام عسل عزیز ، ممنونم که به قصه های وولک گوش میکنی، در دنیای قصه ها همه چیز ممکنه دوست مهربانم🌺🌺😊

      پاسخ
  13. مهدی
    مهدی می گوید:

    سلام
    داستان خیلی بدی بود
    و نشان داد که می توان به حرف بزرگتر گوش نکرد و با دشمن خود دوستی کرد .
    دشمنی که دوستی او نیز از روی نقشه و فریب است.
    پایان بدی داشت.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *