قصه جذاب و شنیدنی لیلا خانم دکتر
3.4/5 - (85 امتیاز)


 

یکی بود یکی نبود لیلا خانم دکتر شهر داستان ما بود ،او هر روز صبح که از خواب بیدار می شد اول ورزش می کرد ، امروز تصمیم گرفته بود قبل از صبحانه حسابی بدود. لیلا خانم بعد از دویدن صبحانه ی مفصلی خورد ،وقتی میخواست سر کارش برود ،گفت :«نباید گوشی ام را فراموش کنم. امروز باید به صدای قلب خیلی از مردم گوش کنم.»

و بعد سوار ماشینش شد و به بیمارستان شهر رفت. بیمارهای زیادی برای ویزیت پیش او آمده بودند ، تا لیلا خانم آنها را ویزیت کند، وحید آقای پلیس سرماخورده بود و لیلا خانم برای او شربت و دارو نوشت، آقا سینا ی دامپزشک خارش پوستی گرفته بود که لیلا خانم برای او پماد حساسیت نوشت، علی آقای بنا سر ساختمان دستش زخمی شده بود و برای چکاپ پانسمان زخمش آمده بود ،لیلا خانم برای او هم قرص نوشت، بعد همگی در سالن بیمارستان جمع شدند تا در همایش سلامتی بیمارستان که لیلا خانم قرار بود سخنرانی کند شرکت کنند، لیلا خانم گفت: «ورزش برای سلامتی خیلی مفید است ، اگر مرتب ورزش کنیم قلب سالمی خواهیم داشت.آیا شما ورزش می کنید؟» آقا وحید پلیس گفت:«بله من مسافت زیادی را می دوم چون بعضی مواقع باید دنبال سگ های فراری بدوم» نفر بعدی علی آقای بنا بود ، او گفت:« بله من هر روز از نردبان بالا و پایین میروم.»آقا سینای دامپزشک گفت:« من هم همیشه باید دنبال حیواناتی که از دستم فرار می کنند بدوم تا بتوانم آنها را درمان کنم.»

لیلا خانم به صدای قلب آنها گوش کرد و دید بله قلب همگی آنها خیلی منظم میزند. و بعد از معاینه همه ی آنها به سمت خانه حرکت کرد. وقتی به خانه رسید دید یه پاکت به خونه ی اون فرستاده شده که توش نوشته شده بود:« مرسی لیلا خانم که به فکر سلامتی ما هستی. سینا ، علی ، وحید.» او خیلی خوشحال بود که برای مردم شهرش کار مفیدی انجام داده است.

بچه ها پزشک یا دکتر بیماران را ویزیت کرده، و بیماری اونها رو تشخیص میده و درمان می کنه.بچه ها دکتر اصلا ترس نداره ،چون اونها با داروهایی که به ما می دهند حال ما رو بهتر می کنند و داروها ویروس و بیماری که تو بدن ماست را از بین میبرند، پس دکترا دشمن بیماری ها هستن ،پس اگر رفتید دکتر و برای شما آمپول نوشت از دردش نترسید چون فقط یه ثانیه طول می کشه ولی در عوض خیلی زود خوب می شید اگر بهتون قرص یا شربت داد حتما بخورید چون اگر نخورید بیماری شما رو ضعیف میکنند. ما باید از پزشک ها تشکر کنیم که همیشه حال ما رو خوب میکنند.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

27 پاسخ
  1. سپهر خاکپور
    سپهر خاکپور می گوید:

    مممممممممممممنننننننننننننووووووووووووووونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

    پاسخ
  2. ریحانه مهرابی
    ریحانه مهرابی می گوید:

    من خیلی قصه رو دوس داشتم🕊🦨🕊🕊🌱🌱🥹🥹🥷🏻🏟🏟🏟🏟🏉🏉🏉🏟💒💒🏩🏦🏨🏬🏢🏠🏠🏖🏝🌄🌆🌁🛣🗾🎑🏞🌅🌄🌠🎇🎆🌇🌁🏙🌌🌉🌁

    پاسخ
  3. محدثه
    محدثه می گوید:

    خیلی خوب بعد آموزنده بود برای بچه هایی که دوست نداشتم برم دکتر ولی خدایی خیلی قشنگ بود تنها چیزی که میتونم بگم بهترین قصه بود که شنیده بودم البته به غیر از این قصه عشقی که گفته بودید🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

    پاسخ
  4. مریم غلام شاهی
    مریم غلام شاهی می گوید:

    عالی من همیشه به حرف آقای دکتر یا خانم دکتر گوش نیدم ممنون از داستان زیبا و آموزنه شما وولک جان

    پاسخ
  5. مریم غلام شاهی
    مریم غلام شاهی می گوید:

    سلام من قبلا از آمپول ودکتر وبیمارستان می ترسیدم ولی الان با این قصه ی زیبا و آموزنده شما از دکتر وآمپول نمیترسم ممنون وولک جان که همیشه قصه زیبا وآموزنده برای ما تعریف میکند ممنون خانم صدف

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *