یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ، یک علی کوچولو بود
علی قشنگ ما ، مثل بعضی بچه ها
نقاشی رو دوست می داشت
گرچه اون کوچولو بود ، همیشه تو خونه بود
اما کیف دلش می خواست
یک کیف قشنگ میخواست
تا همه مداداشو تا همه کتابهاشو
توی اون کیف بذاره
مادرش قول داده بود ، اگه یک بار دیگه
به بازار سر بزنه
برای علی جونش
یک دونه کیف بخره.
یک روزی از اون روزا علی دید که مادرش
چادر انداخته سرش
گفت مامان کجا میری؟ پس چراتنها میری؟
مادرش گفت : پسرم ، می خوام امروز یک دونه
کیف خوشگل بخرم
راه بیفت با هم بریم تا برات کیف بخرم.

بچه های خوب من
علی و مامان جونش
سوار تاکسی شدن ، تا به بازار رسیدن
علی قشنگ ما
بازارو ندیده بود
نمی دونست که بازار
چرا انقدر شلوغه
مرد و زن، پیر و جوون
میان بیرون از خونه
تا که چیزی بخرند
بخرند و ببرند.

علی پاک گیج شده بود
نمیدونست چی کار کنه
کجا رو نگاه کنه
فکر نمی کرد نباید
دست های کوچیکشو
از تو دست مادرش
یک دفعه جدا کنه.
بچه های نازنین
علی کوچک ما
خیلی خوشحال شده بود
بی خبر قدم میزد
نمی دونست که دیگه
توی بازار شلوغ
تک و تنها شده بود.
نمی دونست مادرش
رفته تا خرید کنه
چک و چونه بزنه
قیمت ها رو کم کنه.
علی هم یواش یواش ، بی خیال بانوک پاش
دستاشم توی جیباش ، مردمو نگاه می کرد.
سوی این دکان می رفت،رو به اون دکان می رفت
تا یک دفعه چشاش یک کیف قشنگ رو دید.
برق شادی وامید ، تو چشم علی دوید
صاحب اون مغازه به علی کوچولو گفت:
اومدی کیف بخری؟ کدومش رو دوست داری؟

تا علی این رو شنید ، سوی مادرش دوید
اما مادرش نبود ، علی هم گم شده بود …
علی فریاد می کشید
بالا پایین می پرید
دست های کوچیکش رو
هی بالا پایین می کرد ، داد می زد گریه می کرد
اما مادرش نبود ، علی کوچک ما، بچه ها، گم شده بود.
درهمین موقع یهو، یک پلیس نازنین
دید علی کوچولو رو
تک و تنها وایساده ، داره گریه میکنه
اون پلیس مهربون، اومدش پیش علی
گفت : قشنگم کوچولو،
چرا گریه می کنی؟ خودتو خسته می کنی؟

ولی بچه های خوب
علی هی گریه می کرد
هی می گفت :مامان جونم
اون پلیس خوب شهر
به علی گفت : عزیزم
انقدر گریه نکن
مادرت پیدا می شه
می دونم لبای تو
باز به خنده وا می شه
بچه های ناز من
توی بازار شلوغ
مسجد قشنگی بود
حوض خوب و پاکی داشت
ازتمیزی حرف نداشت
دوتا گلدسته خوب
یه دونه بلند گو داشت
پیرمردی مهربون
توی این مسجد پاک
مشکل ها رو حل می کرد
به مردم کمک می کرد
هر کی کارش گره داشت
گره ها رو وا می کرد

علی و پلیس خوب
دستشون تو دست هم
هر دو اینجا اومدن
اون پلیس مهربون
قصه گم شدن علیِ کوچولو رو
گفت به پیرمرد مهربون
بعد پلیس مهربون
یک کمی وقت که گذشت
گفت خداحافظ و رفت.
در همین موقع صدا
توی بازار ها پیچید:
بچه ای پیدا شده ، توی مسجد پیش ماست
مادرش اگر حالا این صدا رو می شنوه
بیاد اینجا پیش ما ، پسرش روببره.

می دونین که مادر علی داشت گریه می کرد؟
ازغم گم شدن بچه ش داشت زاری می کرد؟
هی می گفت : خدای من ، علی من کجا رفت؟
بچه ی قشنگ من، تک و تنها کجا رفت؟
ناگهان شنید صدا
صدا از گلدسته ها
یک نفر خبر میده:
یک پسر بچه خوب
که میگه اسمش علیه ، همین الان پیدا شده.
مادرش زودی دوید ، تا به مسجد برسید
تا چشماش علی رو دید ، بغلش کرد و بوسید
هر دو خیلی شاد شدن ، خوشحال و سر حال شدن

پیر مرد ریش سفید ، خیلی خوشحال شده بود
از خوشی صورت اون ، مثل گل باز شده بود
پیرمرد مهربون، آروم آروم حرف میزد
می گفت : ای مادر خوب، وقتی با بچه ی خود از خونه بیرون میای
دستاشو محکم بگیر، تا غمی پیش نیاد.
ماشین بی ترمزی، بچه تو زیر نگیره
دلت آخر نگیره.
مادرخوب و مهربون ، بشنو از من چی میگم:
یک پلاک تهیه کن، اسم بچت علی رو ، روی اون خوب بنویس
آدرس خونتون رو، همه اون رو بنویس
گردن علی ببند
تا اگه بار دیگه ، علی قشنگ من
کودک ملنگ من
توی بازار شلوغ
مادرش رو گم نمود
زودی پیداش بکنه
بعد از اون هم پیرمرد
بوسه ای زد به علی
بعدشم یک شکلات
تو جیب علی گذاشت
گفتش ای کودک من
بعد از این یادت نره
هر دفعه جایی میری
از مامانت دور نشو
دستتو بده به اون
چون مامان هست مهربون.

بچه های خوب من
همه آرزوی من
علی هم به پیرمرد
قول مردونه دادش
دستشوداد به مامان
از پی مادر خود ، علی کوچک ما گشت روان
هر دو خوشحال ولی
همه ی فکر علی
در پی کیف و کتاب و قلم و مشق ، دوان.
نویسنده : مجتبی حیدر زاده
برای دسترسی به همه ی داستان های وولک می توانید به صفحه قصه های کودکانه سایت مراجعه نمایید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام خیلی از این قصه خوشم اومد عالی و بیست بود
ممنونم از نظر خوبت دوست عزیز
سلام عالی بود قصه تون ما هرشب منتظر قصه های خوبتون هستیم
سپاس از نظر لطفتون دوست مهربان
خیلی قشنگ بود مرسی 🌼🌈💋😴🌹🌹😍🌈🌈🌈🌈🌈🌈🦄🐴
ممنونم از شما دوست مهربان
الماس از این قصه خیلی خوشش اومد هر شب قصه بزارید لطفا من با قصه های شما میخوایم، تنبلی نکنید هر شب داستان بزارید
خوشحالیم که از قصه ها راضی هستین دوست عزیز، چشم حتما تلاش می کنیم هر شب با یک قصه جدید در خدمتتون باشیم
سلام
من علی هستم پنج ساله از تهران
ممنون از قصه های خوتون
وولک دوست دارم😍😀😙😅
ممنونم از شما علی جان که به قصه های وولک گوش می کنی ، ما هم دوست داریم عزیزم🥰
خیلی زیبا بود عاشق داستان هایی هستم که به صورت شعر خونده میشه❤️🙏🌼🥰🤩🌹🌺
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌹🥀💐brjddopitrrrrrrwwdhuvriiutbrgsnxifdfcbs gsbzju
🌺🌺🌺🌺
خیلی خوب بود منو یاد بچگیم انداخت که این کتابو داشتم ومیخوندم
ممنونم از نظر خوبتون دوست عزیز
من نمیخوندم فقط هر روز باز میکردم عکساشو میدیدم مثل الان 😂
🥰
عالییییییییی بود علی جان
🌺🌺🌺
مرسی که هستید.واقعا میگم.منو پسرم بشما عادت کردیم .
ممنون از نظر لطفتون و سپاس که همراه ما هستین
ممنون از قصه های خوب و آموزندهتون، دخترم هر شب با قصههای خوب شما میخوابه🌻🙏
ممنونم از همراهی شما دوست مهربان🌺🌺
اره خیلی قشنگ🤨
سلام قصه تون خیلی خوب بود. من اَز قصه
هایی که شما تّعریف میکنید خوشم می آد . ممنون❤😍😍😍😍😍
ممنونم از شما دوست مهربانم😊😊خوشحالم که قصه ها رو دوست داشتی
من یه پسر ۹ساله و یه ۳ساله دارم هرشب میرم براشون قبل خواب قصه میخونم.از اینکه قصه هاتون کوتاه نیست خیلی خوشحال میشن وقتی ی شب قصه جدید نمیزارید مجبورم قصه های بیخودی بگم و ازم شاکی میشن ک کم بود و کوتاه بوده😅لطفا هر شب قصه جدید بزارید. ممنون ازتون .
خیلی ممنون از نظر لطفتون و سپاس از اینکه همراه ما هستین ، چشم ما سعی می کنیم هر شب با یک قصه جدید در خدمت شماعزیزان باشیم
خیلی داستان قشنگی بود 🦄🦄🦄🌈🌈🌈🌈ممنون هرشب قصه بگذارید ممنون
ممنونم از شما دوست مهربان ، چشم حتما تلاش بیشتری می کنیم تا هر شب با یک قصه جدید در خدمت شما نازنینا باشیم
😂😂😂😉😂خیلی خوب و عاای بود.درجه 1
ممنون از شما دوست مهربان
مرسی از قصه های خوبتون
ممنون از همراهی شما دوست عزیز
خیلی بد نبو اما خوبم نبود
ممنونم از نظرتون دوست عزیز ، امیدوارم که سایر قصه های وولک مورد توجهتون قرار بگیره
خیلیییی ممنونم از شما عالی بود خدا قوت
ممنون از شما که ما رو همراهی می کنید دوست عزیز
عالی ممنون
سپاس از شما دوست مهربان
😍😍😚😘🥰😌👯🌺🌺🌺🌹💐❤️❤️🧡🧡💛💛💚💙🤎🤍🔴🟠🟢🔵🟣💝💖💗💘❤️💞💓💕🌺🌺🟤🟥
🌺🌺🌺🌺
من الما هستم عالی من قبلن نوشتنن بلد نبودم😓شب بخیر👍👍
شبت بخیر عزیزم
من الان ۲۸ سالمه با این شعر خاطره دارم تو ۵ سالگی منو برد به اون موقع ها ادای علی رو در میاوردم دستامو میکردم تو جیبم و راه میرفتم و میخوندم عاشق کتاب بودم مثل الان
ممنونم از دیدگاه زیبای شما دوست عزیز
ممنون قصه خوبی بود ممنون 🌸
(♡_♡)
ممنون از همراهیتون دوست عزیز
مثل همیشه عالی
تشکر
سلام قصه خوبی است ولی غلط املایی زیاد دارد
ممنونم از نظرت محمدصدرای عزیز
قصتون عالی بود 👮🏻♀️❤️🫁🫀😇🫁🫀🧠👧🏻👱🏻♀️👱🏻♀️👱🏻♀️👱🏻♀️👱🏻♀️👱🏻♀️👱🏻♀️👱🏻♀️👱🏻♀️😘😘😘🤩🥳🤮🤑😴
ممنون ریحانه عزیزم
سلام. نمیشه دانلود کرد. یا سیو کرد؟؟؟
سلام دوست من. میتونید تو قسمت علاقه مندی ها، قصه مورد علاقتون رو ذخیره کنید تا همیشه راحت پیداش کنید.
عالی بود ،با حس فوق العاده
خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم
خیلی قصه خوبی بود لذت بردیم از روایت زیبای این داستان
بسیار هم عالی
عالی بهترین قصه ها رو شما میگذارید
❤🧡💛💚💙💜🤎🖤🤍
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام من محمد صدرا هستم 2 ساله👋
خیلی ممنون از داستان خوب و تاثیرگذارتون
سلام دوست کوچولوی من، خیلی خوشحالم که یار کوچولوی وولک شدی
ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود ممنون. 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😊😊😊😊😊☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️😊😊😊😊😊😊
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالی بود من خیلی خوشم اومد
چه عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی خیلی زیاد بود ولی خیلی خیلی عالی بود
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم
خیلی عالی بود
سلام این قصه بیشتر شبیه شعر بود وقتیمن خوندم ولی درواقعه عالیبود وولک عزیز و قصه گوی محترم
قصه عالی داشتید وولک جان
ممنون از شما
قصه ی خیلی خوبی بود
پسرم اقا محمد حسین با این قصه به ی خواب ناز رفت
اینو برای دخترم میخوندم که بخوابه ، الان ۳۰ سالشه.😍
عالی بود💪👍👏👏خوشم اومد،بیشتر از این قصه ها بزارید❤️تا یکم خواندم برای داداش علی ، الآن ۷سالشه ، خوابش برد ، قصه هایی در مورد داد نزدن ، فش ندادن ، مشق نوشتن از اینا هم بزارین 💝اما خیلی داستان خوبی بود🇮🇷
ممنونم از نظر خوبت دوست عزیزم💕💕داخل اپلیکیشن وولک میتونید قصه هایی با موضوعات مختلف رو بشنوید و لذت ببرید