قصه جذاب و شنیدنی علی کوچولو گم شده
4.3/5 - (97 امتیاز)

 

 



یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود ، یک علی کوچولو بود

علی قشنگ ما ، مثل بعضی بچه ها

نقاشی رو دوست می داشت

گرچه اون کوچولو بود ، همیشه تو خونه بود

اما کیف دلش می خواست

یک کیف قشنگ میخواست

تا همه مداداشو تا همه کتابهاشو

توی اون کیف بذاره

مادرش قول داده بود ، اگه یک بار دیگه

به بازار سر بزنه

برای علی جونش

یک دونه کیف بخره.

یک روزی از اون روزا علی دید که مادرش

چادر انداخته سرش

گفت مامان کجا میری؟ پس چراتنها میری؟

مادرش گفت : پسرم ، می خوام امروز یک دونه

کیف خوشگل بخرم

راه بیفت با هم بریم تا برات کیف بخرم.

 

 

بچه های خوب من

علی و مامان جونش

سوار تاکسی شدن ، تا به بازار رسیدن

علی قشنگ ما

بازارو ندیده بود

نمی دونست که بازار

چرا انقدر شلوغه

مرد و زن، پیر و جوون

میان بیرون از خونه

تا که چیزی بخرند

بخرند و ببرند.

 

 

علی پاک گیج شده بود

نمیدونست چی کار کنه

کجا رو نگاه کنه

فکر نمی کرد نباید

دست های کوچیکشو

از تو دست مادرش

یک دفعه جدا کنه.

بچه های نازنین

علی کوچک ما

خیلی خوشحال شده بود

بی خبر قدم میزد

نمی دونست که دیگه

توی بازار شلوغ

تک و تنها شده بود.

نمی دونست مادرش

رفته تا خرید کنه

چک و چونه بزنه

قیمت ها رو کم کنه.

علی هم یواش یواش ، بی خیال بانوک پاش

دستاشم توی جیباش ، مردمو نگاه می کرد.

سوی این دکان می رفت،رو به اون دکان می رفت

تا یک دفعه چشاش یک کیف قشنگ رو دید.

برق شادی وامید ، تو چشم علی دوید

صاحب اون مغازه به علی کوچولو گفت:

اومدی کیف بخری؟ کدومش رو دوست داری؟

 

 

تا علی این رو شنید ، سوی مادرش دوید

اما مادرش نبود ، علی هم گم شده بود …

علی فریاد می کشید

بالا پایین می پرید

دست های کوچیکش رو

هی بالا پایین می کرد ، داد می زد گریه می کرد

اما مادرش نبود ، علی کوچک ما، بچه ها، گم شده بود.

درهمین موقع یهو، یک پلیس نازنین

دید علی کوچولو رو

تک و تنها وایساده ، داره گریه میکنه

اون پلیس مهربون، اومدش پیش علی

گفت : قشنگم کوچولو،

 چرا گریه می کنی؟ خودتو خسته می کنی؟

 

ولی بچه های خوب

علی هی گریه می کرد

هی می گفت :مامان جونم

اون پلیس خوب شهر

به علی گفت : عزیزم

انقدر گریه نکن

مادرت پیدا می شه

می دونم لبای تو

باز به خنده وا می شه

بچه های ناز من

توی بازار شلوغ

مسجد قشنگی بود

حوض خوب و پاکی داشت

ازتمیزی حرف نداشت

دوتا گلدسته خوب

یه دونه بلند گو داشت

پیرمردی مهربون

توی این مسجد پاک

مشکل ها رو حل می کرد

به مردم کمک می کرد

هر کی کارش گره داشت

گره ها رو وا می کرد

 

علی و پلیس خوب

دستشون تو دست هم

هر دو اینجا اومدن

اون پلیس مهربون

قصه گم شدن علیِ کوچولو رو

گفت به پیرمرد مهربون

بعد پلیس مهربون

یک کمی وقت که  گذشت

گفت خداحافظ  و رفت.

در همین موقع صدا

توی بازار ها پیچید:

بچه ای پیدا شده ، توی مسجد پیش ماست

مادرش اگر حالا این صدا رو می شنوه

بیاد اینجا پیش ما ، پسرش روببره.

 

می دونین که مادر علی داشت گریه می کرد؟

ازغم گم شدن بچه ش داشت زاری می کرد؟

هی می گفت : خدای من ، علی من کجا رفت؟

بچه  ی قشنگ من، تک و تنها کجا رفت؟

ناگهان شنید صدا

صدا از گلدسته ها

یک نفر خبر میده:

یک پسر بچه خوب

که میگه اسمش علیه ، همین الان پیدا شده.

مادرش زودی دوید ، تا به مسجد برسید

تا چشماش علی رو دید ، بغلش کرد و بوسید

هر دو خیلی شاد شدن ، خوشحال و سر حال شدن

 

 

پیر مرد ریش سفید ، خیلی خوشحال شده بود

از خوشی صورت اون ، مثل گل باز شده بود

پیرمرد مهربون، آروم  آروم حرف میزد

می گفت : ای مادر خوب، وقتی با بچه ی خود از خونه بیرون میای

دستاشو محکم بگیر، تا غمی پیش نیاد.

ماشین بی ترمزی، بچه تو زیر نگیره

دلت آخر نگیره.

مادرخوب و مهربون ، بشنو از من چی میگم:

یک پلاک تهیه کن، اسم بچت علی رو ، روی اون خوب بنویس

آدرس خونتون رو، همه اون رو بنویس

گردن علی ببند

تا اگه بار دیگه ، علی قشنگ من

کودک ملنگ من

توی بازار شلوغ

مادرش رو گم نمود

زودی پیداش بکنه

بعد از اون هم پیرمرد

بوسه ای زد به علی

بعدشم یک شکلات

تو جیب علی گذاشت

گفتش ای کودک من

بعد از این یادت نره

هر دفعه جایی میری

از مامانت دور نشو

دستتو بده به اون

چون مامان هست مهربون.

 

 

بچه های خوب من

همه آرزوی من

علی هم به پیرمرد

قول مردونه دادش

دستشوداد به مامان

از پی مادر خود ، علی کوچک ما گشت روان

هر دو خوشحال ولی

همه ی فکر علی

در پی کیف و کتاب و قلم و مشق ، دوان.

نویسنده : مجتبی حیدر زاده

 

برای دسترسی به همه ی داستان های وولک می توانید به صفحه قصه های کودکانه سایت مراجعه نمایید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



78 پاسخ
  1. الماس
    الماس می گوید:

    الماس از این قصه خیلی خوشش اومد هر شب قصه بزارید لطفا من با قصه های شما میخوایم، تنبلی نکنید هر شب داستان بزارید

    پاسخ
  2. اَمیرعباس
    اَمیرعباس می گوید:

    سلام قصه تون خیلی خوب بود. من اَز قصه
    هایی که شما تّعریف میکنید خوشم می آد . ممنون❤😍😍😍😍😍

    پاسخ
  3. مرضیه
    مرضیه می گوید:

    من یه پسر ۹ساله و یه ۳ساله دارم هرشب میرم براشون قبل خواب قصه میخونم.از اینکه قصه هاتون کوتاه نیست خیلی خوشحال میشن وقتی ی شب قصه جدید نمیزارید مجبورم قصه های بیخودی بگم و ازم شاکی میشن ک کم بود و کوتاه بوده😅لطفا هر شب قصه جدید بزارید. ممنون ازتون .

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      خیلی ممنون از نظر لطفتون و سپاس از اینکه همراه ما هستین ، چشم ما سعی می کنیم هر شب با یک قصه جدید در خدمت شماعزیزان باشیم

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از شما دوست مهربان ، چشم حتما تلاش بیشتری می کنیم تا هر شب با یک قصه جدید در خدمت شما نازنینا باشیم

      پاسخ
  4. الما
    الما می گوید:

    😍😍😚😘🥰😌👯🌺🌺🌺🌹💐❤️❤️🧡🧡💛💛💚💙🤎🤍🔴🟠🟢🔵🟣💝💖💗💘❤️💞💓💕🌺🌺🟤🟥

    پاسخ
  5. الی
    الی می گوید:

    من الان ۲۸ سالمه با این شعر خاطره دارم تو ۵ سالگی منو برد به اون موقع ها ادای علی رو در میاوردم دستامو میکردم تو جیبم و راه میرفتم و میخوندم عاشق کتاب بودم مثل الان

    پاسخ
  6. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    قصتون عالی بود 👮🏻‍♀️❤️🫁🫀😇🫁🫀🧠👧🏻👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️👱🏻‍♀️😘😘😘🤩🥳🤮🤑😴

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست من. میتونید تو قسمت علاقه مندی ها، قصه مورد علاقتون رو ذخیره کنید تا همیشه راحت پیداش کنید.

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست کوچولوی من، خیلی خوشحالم که یار کوچولوی وولک شدی
      ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم

      پاسخ
  7. رونیکا
    رونیکا می گوید:

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود ممنون. 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😊😊😊😊😊☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️😊😊😊😊😊😊

    پاسخ
  8. مریم غلام شاهی
    مریم غلام شاهی می گوید:

    سلام این قصه بیشتر شبیه شعر بود وقتیمن خوندم ولی درواقعه عالیبود وولک عزیز و قصه گوی محترم

    پاسخ
  9. بابای محمدحسین و نیایش
    بابای محمدحسین و نیایش می گوید:

    ممنون از شما
    قصه ی خیلی خوبی بود
    پسرم اقا محمد حسین با این قصه به ی خواب ناز رفت

    پاسخ
  10. Reyhan_bameri❤️
    Reyhan_bameri❤️ می گوید:

    عالی بود💪👍👏👏خوشم اومد،بیشتر از این قصه ها بزارید❤️تا یکم خواندم برای داداش علی ، الآن ۷سالشه ، خوابش برد ، قصه هایی در مورد داد نزدن ، فش ندادن ، مشق نوشتن از اینا هم بزارین 💝اما خیلی داستان خوبی بود🇮🇷

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ممنونم از نظر خوبت دوست عزیزم💕💕داخل اپلیکیشن وولک میتونید قصه هایی با موضوعات مختلف رو بشنوید و لذت ببرید

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *