قصه جذاب و شنیدنی گربه ی زنگوله دار
4/5 - (33 امتیاز)

 

 

 

 





چه سر و صدایی بود ، همه موش ها دور هم جمع شده بودن، این چیزی می گفت و اون چیزی می گفت ،موش پیر با صدای بلند گفت :” ساکت باشین،ما اینجا جمع شدیم تا راهی برای مبارزه با گربه ی سیاه پیدا کنیم،یکی یکی حرف بزنین”

موش زیرک جلو اومد و گفت :” بهتره تا گربه ی سیاه همه مارو نخورده از اینجا بریم”

موش خاکستری ناراحت شد و گفت:” نه ، اینجا لونه ی ماست کجا بریم”

موش سبیل دراز گفت :” جلوی پای گربه  ی سیاه چاهی بکنیم و روی چاه رو با علف بپوشونیم تا اون توی چاه بیفته”

موش قوی گفت :” همه روی سرگربه سیاه بریزیم و اونو بزنیم”

موش گردن باریک گفت :” مگه میشه ؟ موش سیاه با یه چنگ ده تا موش رو میگیره”

باز سر و صدا شد. هر موشی از یک طرف چیزی گفت.یکی حرف موش قوی رو قبول داشت.یکی فریاد زد و گفت که موش خاکستری درست میگه.باز شلوغ شد.موش موشی ، موش کوچولو گوشه ای نشسته بود و به حرف ها گوش می داد.

موش پیر با صدای بلند گفت :”ساکت باشین، مغز گردو بخورین و  فکر کنین تا یک راه حل خوب و عالی پیدا کنیم”

هر موشی یک مغز گردو برداشت ، تنها موش موشی بود که همونطور نشسته بود و فکر میکرد.

باز صدای موش پیر توی گوش همه پیچید که می گفت :”اونا که نظر موش خاکستری رو قبول دارن دماشونو بالا بگیرن”

موش موشی جستی زد و دوید وگفت:”من هم یک فکری دارم”

موش ها همه با تعجب بهش نگاه کردن . موش پیر گفت :”تو چی میگی موش موشی؟”

موش موشی گفت:” به نظر من بهتره یه زنگوله به گردن گربه سیاه بندازیم تا هر وقت به یکی از ما نزدیک شد با شنیدن صدای زنگوله فرار کنیم”

به راستی که همه موش ها از فکر موش موشی جا خوردن و تعجب کردن . غیر از موش خاکستری و موش قوی، بقیه موش ها نظر اون رو قبول کردن. همه موش ها شاد و خندان شدن.از خوشحالی جست و خیز کردن و و هر چی مغز گردو بود خوردن.

موش خاکستری خشمگین و ناراحت با صدای بلند گفت :” همه نظر موش موشی رو قبول کردین، درسته؟ فرض کنیم که یه زنگوله هم تهیه کردین ولی کی جرات داره اونو به گردن گربه سیاه بندازه؟”

یکدفعه همه موش ها غمگین شدن و باتعجب به همدیگه نگاه کردن.اون همه شادی و خنده از بین رفت.فقط موش خاکستری و موش قوی لبخند می زدن.موش پیر گفت :” راست میگه ، موش شجاع و نترسی که بره و زنگوله رو به گردن گربه  سیاه بندازه کیه؟”
موش گردن باریک گفت:” من میرم”

موش قوی با صدای بلند خندید و گفت:”تو با اون گردن باریک و بدن لاغری که داری، میری؟”

موش گردنباریک گفت :” بله من می رم زنگوله رو آماده کنین”

موش ها به این طرف و اون طرف رفتن و ویک زنگوله قشنگ طلایی اوردن.بعد موش گردن باریک زنگوله رو به کولش گرفت و به راه افتاد.همه موش ها بانگرانی بهش نگاه می کردن.

موش گردن باریک رفت تا به در لونه گربه رسید.گوش و دمش از ترس می لرزید.گربه خواب بود.موش گردن باریک یواش یواش به اون نزدیک شد.موش گردن باریک زنگوله رو روی سرش گذاشته بود تا مبادا دنگ دنگ به صدا در بیاد و گربه رو بیدار کنه.

موش گردن باریک به گربه رسید.می خواست بند زنگوله رو از زیر چونه ی گربه سیاه رد کنه که ناگهان زنگوله دنگی صدا کرد و گربه از خواب پرید.لحظه ای موش گردن باریک به چشم های گربه خیره شد.بعد فرار کرد اونم چه فرار کردنی. زنگوله مثل کلاهی روی سر موش گردن باریک بود و اون نفس زنان به سوراخی رفت و قایم شد.

وقتی موش گردن باریک با رنگ و روی پریده و چشم های پر از ترس پیش موش ها برگشت همه با ناراحتی بهش نگاه کردن.

موش زیرک گفت :” من زنگوله رو می برم و به گردن گربه سیاه می ندازم”

این دفعه موش زیرک راه افتاد.به در لونه گربه رسید.جست زد و رفت بالای لونه نشست.زنگوله رو از اون بالادراز کرد. گربه سیاه خواب آلود از لونش بیرون اومد.کش و قوسی به خودش داد و با تعجب به زنگوله خیره شد.موش زیرک زیر جعبه ای پنهان شده بود و گربه رونگاه می کرد.بند زنگوله هم در دهان موش زیرک بود.

گربه چند باربه طرف زنگوله پرید.بعد یک دفعه اونو چنک زد و کشید.موش زیرک از بالای لونه به پایین افتاد.لحظه ای باوحشت به چشم های گربه نگاه کرد و بعد دوید.بند زنگوله به گردن خود موش زیرک پیچیده بود و موش زیرک اون وذنگ دنگ به دنبال خودش می کشید.

وقتی که موش زیرک پیش موش ها رسید از خستگی روی زمین افتاد.صدای پچ پچ موش ها بلند شد ، هر کسی چیزی گفت و یواش یواش معلوم شد که موش ها با فکر موش موشی مخالف هستن.موش پیر گفت :” حالا که نمیشه زنگوله رو به گردن گربه سیاه انداخت باید یه فکر دیگه کرد.”

موش موشی جلو اومد و گفت :” من خودم زنگوله رو به گردن گربه سیاه می ندازم به یک شرط”

” چه شرطی؟”
” هر روز یک تکه گوشت خوشمزه برای من آماده کنین”

موش پیر گفت:” ده تکه گوشت خوشمزه برات آماده می کنیم”

همون روز موش موشی با یک تکه گوشت خوشمزه و زنگوله به راه افتاد. گربه، گرسنه ی گرسنه توی لونش بود.موش موشی به بالای لونه رفت، زنگوله رو آویزون کرد و بند اونو به جعبه ای محکم بست.

گربه سیاه خشمگین و گرسنه از لونش بیرون اومد.موش موشی بند زنگوله رو کشید.زنگوله دنگی صدا کرد و موش موشی تکه گوشت رو از اون بالا جلو گربه انداخت.گربه پرید.گوشت رو خورد و به زنگوله نگاه کرد.موش موشی دوان دوان به پیش موش ها رفت.

ظهر شد.موش موشی با یک تکه گوشت به طرف لونه گربه به راه افتاد.گربه که گرسنه بود میو میو کنان به دورخودش می چرخید.موش موشی آهسته به بالای لونه رفت ، بعد زنگوله رو کشید.زنگوله دنگی صدا کرد و موش موشی یک تکه گوشت دیگه به طرف گربه انداخت.گربه جستی زد و گوشت رو قاپید و مشغول خوردن شد.موش موشی یواشکی فرار کرد و پیش موش ها رفت.

عصر شد ، موش موشی یک تکه گوشت دیگه برداشت و راه افتاد.موش ها از کار اون سر در نمیوردن.خیال می کردن که اون گوشت ها رو می خوره و برای خودش کیف میکنه.

موش موشی یواش یواش به بالای لونه گربه رفت.گربه نشسته بود و به زنگوله خیره بود.موش موشی آروم بند زنگوله رو کشید.زنگوله دنگی صدا کرد و موش موشی گوشت رو انداخت.گربه شاد و خندان پرید و گوشت رو به دندون گرفت.موش موشی هم به طرف لونش فرار کرد.

موش ها به دور موش موشی جمع شدن و گفتن :” بالاخره چی شد؟ زنگوله رو به گردن گربه انداختی؟”
موش موشی گفت :” صبر کنین”

فردای اون روز باز موش موشی با تکه ای گوشت به طرف لونه گربه رفت.گربه گرسنش بود .جست و خیز می کرد و به طرف زنگوله می پرید.دستش رو به طرف اون دراز می کرد اما به اون نمی رسید.

موش موشی آهسته بند رو کشید. زنگوله دنگی صدا کرد و موش موشی گوشت رو جلوی گربه انداخت.گربه مثل گرگی وحشی روی گوشت پرید.ظهر که شد باز گرسنگی به سراغ گربه اومد.به زنگوله نگاه کرد و دهنش آب افتاد.بالا و پایین پرید تا زنگوله رو تکون بده و صدای دنگ اونو در بیاره.اون خیال می کرد که اگر صدای دنگ زنگوله در بیاد یک تکه گوشت جلوی اون میفته.اما دستش به زنگوله نمی رسید.موش موشی یواش یواش به پشت جعبه رفت.بندرو کشید.زنگوله دنگی صدا کرد.گربه به هوا پرید و گوشت روی زمین افتاد.گربه گوشت رو چنگ زد و در دهانش گذاشت.

گرسنگی دست از سر گربه بر نمی داشت ، عصر که شد باز به سراغ اون اومد.گربه با آه و حسرت به زنگوله نگاه کرد و به یاد صدای زنگوله دهنش آب افتاد.با آه و ناله میو میو می کرد.به دور خودش می چرخید و آب دهنش رو قورت می داد.

موش موشی ساکت و بی صدا به پشت جعبه رفت بعد زنگوله رو کشید.زنگوله دنگی صدا کرد و تکه ای گوشت جلوی پای گربه افتاد.گربه از خوشحالی به هوا پرید و گوشت رو به دندون گرفت.چند روز دیگه هم موش موشی همین کار رو کرد .تا چشم گربه به زنگوله می افتاد آب دهنش سرازیر می شد.تا صدای دنگ زنگوله رو می شنید از خوشحالی به هوا می پرید و می دونست که یک تکه گوشت جلوش میفته.

موش ها از دست موش موشی ناراحت بودن .موش خاکستری گفت :” این موش موشی خیال کرده ما نادون هستیم، هر روز چند تکه گوشت رو می بره و می خوره وبه ما هم می خنده.”

موش موشی گفت :” امروز آخرین تکه گوشت رو می برم ،اگر زنگوله رو به گردن گربه ننداختم دیگه به لونه بر نمی گردم”

موش موشی با تکه ای گوشت راه افتاد.گربه عصبانی بود ، جست و خیز می کرد و میو میو کنان به طرف زنگوله می پرید.

موش موشی بند زنگوله رو از جعبه باز کرد و تو دستش گرفت.گربه همون طور به طرف زنگوله می پرید و میو میو می کرد.یک دفعه بند زنگوله به گردن گربه افتاد.موش موشی بند رو کشید و و گوشت رو جلوی گربه انداخت.گربه سرگرم خوردن گوشت شد.موش موشی بند رو سفت کشید تا گره اون محکم شد.

گربه گوشت رو که خورد سرش رو چرخوند و دید که زنگوله به گردنش آویزونه.خیلی خوشحال شد و بالا و پایین پرید.موش موشی دوان دوان به پیش موش ها رفت و به اونا گفت :”بیاین گربه زنگوله دار رو تماشا کنین، بیاین”

همه موشها از لونه بیرون اومدن.

گربه رو دیدن که به زمین و هوا می پره و از دنگ دنگ زنگوله کیف می کنه.بعدش همه به موش موشی آفرین گفتن.

از اون روز به بعد هر بار که گربه می خواست به موشی نزدیک بشه صدای دنگ دنگ زنگوله اون به گوش موش می رسید ، اون وقت بود که موش فرار می کرد اونم چه فرارکردنی.آخر سر یه جوری شد که گربه مجبور شد لونه ش رو ترک کنه و به یه جای دیگه ای بره، چون صدای زنگوله نمی گذاشت موشی رو شکار کنه.البته گربه زنگوله دار هر جا که می رفت صدای زنگوله جلوتر از خود اون می رفت.

موش ها از دست اون راحت راحت راحت شده بودن.

 

 

نویسنده : محمد رضا یوسفی

با خواندن قصه های کودکانه وولک برای فرزندان خود، دوران کودکی را برای آن ها شیرین تر کنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



45 پاسخ
  1. آرش
    آرش می گوید:

    سلام. قصه ها عالی هستن. هرشب پسرم منتظر قصه جدید هست، اما حیف که بعضی قصه ها تصویر ندارن.
    لطفا قصه هایی بزارین که تصویر داشته باشه

    پاسخ
  2. مبارکه
    مبارکه می گوید:

    سلام.من از قصه‌های شما خوشم میاد اما خواهش می‌کنم برای قصه ها حتما نقاشی بکشید تا جذاب شوند.

    پاسخ
  3. بابای بهار
    بابای بهار می گوید:

    سلام، واقعا ممنون از قصه های خیلی خوبتون ، من هر شب دارم از سایت خوب شما برای دخترم قصه میگم 🙏

    پاسخ
  4. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام ثنا هستم 💕 قصه ی آموزنده ای بود خیلی دوست داشتم🌺🌻🌻🌼🌷🌷⚘💐🌹🌹🌹🌹🌹🌹🏵🏵🏵🌸🌸

    پاسخ
  5. زهرا رضاپور
    زهرا رضاپور می گوید:

    خیلی خیلی خیلی خوب بود ممنون💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💖💖💖💖💖💖

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *