قصه جذاب و شنیدنی لاک پشت اخمو
3.4/5 - (14 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود ،  بچه ها جون قصه ی ما درباره یک لاک پشته. لاک پشت قصه ما در جنگلی سرسبز ، کنار رودخونه ای پر آب لونه داشت. لاک پشت قصه ما هم مثل همه لاک پشت ها علف و سبزه ها رو خیلی دوست داشت ، اون توی جنگل راه می افتاد و تا می تونست علف ها و سبزه های خوشمزه رو می خورد.

 

 

اما بچه ها این لاک پشت کوچولو یک عیبی هم داشت ، عیبش هم این بود که خیلی اخمو و بداخلاق بود.لاک پشت کوچولو هیچوقت نمی خندید ، اصلا کسی تا اون روز خنده ش رو ندیده بود.

 

 

یک روز لاک پشت راه افتاد که به وسط جنگل بره.اونجا پر از علف های تازه و خوشمزه بود.اون رفت و رفت و رفت تا به وسط جنگل رسید، بعد هم شروع کرد به خوردن علف های تازه.اما بچه ها یک دفعه فکر عجیبی به سرش زد. لاک پشت به خودش گفت :” اینجا سبزه خیلی زیاده ، انقدر که حتی با چشم بسته هم میشه علف خورد.پس بد نیست که امتحان کنم و ببینم می تونم با چشم های بسته علف ها و سبزه های خوشمزه رو پیدا کنم و بخورم؟”

 

 

اینطوری شد که لاک پشت چشمهاش رو بست و بعد با چشم های بسته شروع کرد به خوردن سبزه و علف.اون با چشم بسته انقدر علف و سبزه خورد و خورد که سیر سیر شد.

 

 

اونوقت یک دفعه احساس کرد که دلش می خواد بخنده. لاک پشت کوچولو شروع کرد به خندیدن ، حالا نخند و کی بخند.مدتی که خندید تصمیم گرفت که دیگه نخنده اما متوجه شد که نمی تونه نخنده.بله بچه ها ، لاک پشت قصه ما هر کاری کرد نتونست خنده ش رو تموم کنه. خندید و خندید و خندید. هر لحظه که می گذشت ،خنده ش بیشتر میشد و و صدای خنده هاش بلندتر .اون قاه قاه می خندید، ولی معلوم نبود که خنده ش از خوشحالی بود یا ناراحتی.

 

 

بیچاره لاک پشت نزدیک بود از خنده بی هوش بشه.ناگهان بچه خرگوشی از پشت سنگی بیرون پرید و پیش لاک پشت اومد و بهش سلام کرد.لاک پشت خواست جواب سلام بچه خرگوش رو بده، اما خنده ش گرفت و قاه قاه شروع کرد به خندیدن.انقدر خندید که به پشت افتاد. هر کاری کرد که برگرده،نتونست.همون طور که به پشت افتاده بود هی می خندید. خرگوش کوچولو که از خنده های ناجور لاک پشت ترسیده بود به سرعت پا به فرار گذاشت.

 

 

 

یک ساعت گذشت،لاک پشت همون طور داشت می خندید،مادر بچه خرگوش که دنبال بچه ش می گشت گذرش به اونجا افتاد. لاک پشت کوچولو رو دید. خیلی تعجب کرد.آخه مامان خرگوشه تا اون روز ندیده بود که لاک پشت اخمو بخنده. جلو رفت ،روی سنگی کنار اون نشست و با تعجب پرسید :” چی شده لاک پشت جان؟به چی داری می خندی؟”
لاک پشت در جواب مامان خرگوشه فقط خندید. خرگوش برای بچه ی گمشده ش خیلی نگران بود.حوصله ی شنیدن خنده های بی مزه لاک پشت رو نداشت ، به همین خاطر پرسید :” راستی لاک پشت ، تو بچه ی کوچولوی من روندیدی؟”

لاک پشت خواست بگه چرا دیدم همین جا بود ،اما نتونست بگه، فقط صدای خنده ش رو بلند تر کرد.خرگوش خیال کرد که لاک پشت به اون می خنده و مسخره ش میکنه ، این بود که با نارحتی از پیش لاک پشت رفت.

 

 

صدای خنده ی لاک پشت به گوش حیوانات دیگه جنگل هم رسید. همه اومدن و دور لاک پشت جمع شدن. اول کمکش کردن و اونو برگردوندن. بعد هم ازش پرسیدن :” لاک پشت جان ، برای چی اینطوری می خندی؟اگر موضوع خنده داری شنیدی بگو تا ما هم بخندیم”

ولی لاک پشت نمی تونست حرف بزنه و فقط با صدای خیلی بلند می خندید.اگر لاک پشت کوچولو تا شب اون طور می خندید حتما حالش بد می شد.خانم کلاغه ی پیر که در بین حیوانات جنگل بود  گفت :” لاک پشت جان ما خیلی خوشحالیم که تو خوش اخلاق شدی.اما هر چیزی اندازه ای داره ، خنده ی زیادی هم خوب نیست. حالا بهتره که بگی برای چی داری انقدر می خندی؟”

 

لاک پشت خیلی سعی کرد که جلو خنده ش رو بگیره و حرفی بزنه. اون خواست بگه که ” یه دفعه این طوری شدم” ولی فقط تونست بگه :”یه هو …ها ها ها ”

خنده ی زیاد نگذاشت که اون حرفش رو بزنه .حیوانات دیگه خیلی ناراحت شدن. اونا خیال کردن که لاک پشت داره اونارو هو میکنه و دست می ندازه.برای همین عصبانی شدن و رفتن ،فقط خانم کلاغه پیش لاک پشت کوچولو موند.اون به لاک پشت گفت :” ببین لاک پشت جان ، این کار تو اصلا درست نیست.خوب نیست که دوست های خودت رو مسخره کنی.این کار خیلی بده.بهتره دست از این بازی های مسخره برداری،خندیدن دیگه کافیه”

 

 

اما بچه ها مگه لاک پشت کوچولو می تونست جلوی خنده ی خودش رو بگیره؟ اون همونطور بلند بلند می خندید.در همون موقع مامان خرگوشه از راه رسید.بچه خرگوش هم همراهش بود.خانم خرگوشه اومده بود تا خبر پیدا شدن بچه ش رو به خانم کلاغه بده و بگه که دیگه لازم نیست کسی دنبال بچه ی اون بگرده.

 

 

وقتی چشم خانم خرگوشه به لاک پشت افتاد با تعجب گفت:” این لاک پشت هنوز هم که داره می خنده، یک ساعت پیش هم که اونو دیدم داشت می خندید.خیلی عجیبه.نه به اون اخمی که قبلا توی صورتش داشت و نه به این خنده های مسخره ش”

کلاغ پیر گفت :” بله خیلی عجیبه.نمی دونم برای چی انقدر می خنده”

 

 

در همون موقع خرگوش کوچولو جلو دوید و گفت :” من وقتی که گم شده بودم این لاک پشت کوچولو رو دیدم.اون چشم هاش رو بسته بود و تند و تند علف و سبزه می خورد”

خانم کلاغه با تعجب پرسید:” با چشم بسته علف می خورد؟”

بچه خرگوش گفت :” بله خودم دیدم، با چشم بسته علف ها رو میخورد”

کلاغ پرسید :” خب بعد چطور شد؟”

خرگوش کوچولو گفت :” بعد یکدفعه شروع کرد به خندیدن.هی خندید و خندید.من می خواستم برم جلو و ازش بپرسم که مادرم رو دیده یا نه ولی ترسیدم و فرار کردم ، آخه اون خیلی می خندید.”

خانم کلاغه کمی فکرکرد. بعد از بچه خرگوش پرسید :” کجا ؟ کجا علف می خورد؟می دانی؟می تونی جاش رو نشنونم بدی؟”

بچه خرگوش گفت :” بله که می دونم، پشت درخت ها ، علف هایی که اونجا بود رو می خورد”

 

 

خانم کلاغه قار قار خندید و گفت :” حالا فهمیدم که لاک پشت اخمو برای چی می خنده و نمی تونه جلوی خنده ش رو بگیره. وقتی که علف می خورده،به اشتباه از علف های خنده آور هم خورده. به همین دلیله که خنده ش بند نمی یاد.”

بچه خرگوش با ناراحتی پرسید :” دیگه خوب نمیشه؟باید همیشه همین طور بخنده؟بیچاره لاک پشت ”

خانم کلاغه خندید و گفت :” نه جانم خوب میشه،اما کمی طول می کشه ،البته اگر بهش یه کم آب بدیم یا اونو توی آب بندازیم زودتر خوب می شه”

 

 

بچه خرگوش دوید و رفت.توی پوسته ی یک درخت کمی آب ریخت و اورد.کلاغ به لاک پشت گفت :” لاگ پشت جان کمی آب بخور تا حالت بهتر بشه”

لاک پشت زد زیر خنده ، حالا نخند و کی بخند.خرگوش و کلاغ دیدن که اینطوری فایده نداره . دوتایی با کمک هم چند قطره آب توی دهان لاک پشت ریختن.دهان لاک پشت باز بود ،چون مرتب داشت می خندید.ریختن چند قطره آب در دهان لاک پشت کار زیاد مشکلی نبود.

کمی که گذشت ،حال لاکپشت بهتر شد.البته هنوز هم داشت می خندید اما خنده هاش کمتر شده بود.

وقتی حال لاک پشت بهتر شد نفسی به راحتی کشید و گفت :” راحت شدم،داشتم از خنده تلف می شدم”

 

 

لاک پشت از خانم خرگوشه و خرگوش کوچولو و خانم کلاغه خیلی تشکر کرد.اگر کمک های اونا نبود اون حالا حالاها باید می خندید.لاک پشت بعد از تشکر از دوستاش گفت :” من خیلی خندیده م و خسته شدم ، بهتره که برم و کمی استراحت کنم”

لاک پشت خداحافظی کرد و به راه افتاد.اما هنوز دور نشده بود که دوباره صدای خنده ش بلند شد.خرگوش با نگرانی و تعجب پرسید:” چی شده لاک پشت ؟بازخنده ت شروع شد؟”

لاک پشت در حالی که می خندید به دوستاش نگاه کرد و باخنده گفت:” نترسین. این دفعه راستی راستی خندهم گرفت.راستش به یاد وقتی افتادم که خرگوش کوچولو از خنده های من ترسید و فرار کرد.راستی که خنده دار بود”

 

 

خانم خرگوشه ، بچه خرگوش و خانم کلاغه هم خندیدن.اونا فهمیدن که لاک پشت دیگه اخمو و بداخلاق نیست.اونا رفتن تا این خبر خوب رو به بقیه دوستاشون هم بدن.

 

نویسنده : جعفر ابراهیمی نصر



برای دسترسی به داستان های وولک، می توانید به صفحه قصه کودکانه سایت وولک مراجعه نمایید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

45 پاسخ
  1. م زمانی
    م زمانی می گوید:

    خیلی داستانهاتون خوبه، بهتر از هر سایت دیگه ای
    عالیه، من هر شب یه داستان جدید برای بچه هام میخونم، اونا هم خیلی دوست دارن
    اصلا تکراری نیستن
    ممنون از سایت خوبتون

    پاسخ
  2. نشمین
    نشمین می گوید:

    سلام خسته نباشید ممنون بابت قصه های قشنگتون
    دختر من خیلی از من اسم خانم قصه گو رو میپرسه میشه اسمشونو بپرسم

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درودبر شما دوست نازنین ، ممنونم از دیدگاه پر از مهر شما ، نام راوی قصه ها ” صدف” هست دوست عزیز

      پاسخ
  3. محمد
    محمد می گوید:

    سلام خسته نباشید
    میخاستم ببینم قصه ای که تعریف شد از جایی گرفته شده یا خودتون ساختید؟به نظر من ی جورایی اشاره به مصرف مواد مخدر داشت.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز، اسم نویسنده داستان در پایان قصه ذکر شده ، در بین گیاهان مجاز ما زعفران را داریم که خواص فرح بخشی و خنده آوری دارد، شاید بتوان گفت نویسنده به نوعی اشاره به این موضوع دارد ، ولی ما هم در انتخاب قصه ها دقت بیشتری را انجام خواهیم داد. ممنون از شما

      پاسخ
  4. شهرزاد
    شهرزاد می گوید:

    خیلی قشنگ و زیبا بود😌😝🤪😻😽💖💗❤🧡💛💚💜💖🤎🖤🤍 💙🦄🐇🐣🦢🐞🌻🌼🌷🌸💐🍈🍇🍉🍊🍋🍱🍙🍚🍣🍜🍧🍨🧊🔪🧋🎂🍚🍔🌋🌋🪨💒🌈🌠🌌🌬🎀🎊🎁🔮♥️♠️👚👛🥿👡👒👑🧥

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *