4.2/5 - (12 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود در یک دریای بزرگ یک دریای گود یک ماهی کوچولوی رنگی با پدربزرگش زندگی می کرد.پدر بزرگ ماهی کوچولوی رنگی یه چاقوی خیلی تیز داشت.کار ماهی پدر بزرگ این بود که تمام روز توی دریا می گشت و با چاقوی خیلی تیزش تورهای ماهیگیری رو پاره می کرد وماهی های گرفتار رو نجات می داد.اما ماهی کوچولوی رنگی هیچ کاری نداشت.صبح تا شب همش تو فکر وخیال بود.

 

 

صبح که از خواب بلند می شد به سطح دریا میومد.سرش رو از آب بیرون می برد ، به پرنده هایی که بالای دریا پرواز می کردن نگاه میکرد و می گفت :” کاش من هم بال داشتم و تو آسمون پروازمی کردم آخه من پرواز رو خیلی دوست دارم”

 

یک روز ماهی پدربزرگ وقتی از خواب بیدار شد دید که خیلی خسته ست و دلش می خواد همش استراحت کنه و باز هم بخوابه. ماهی کوچولوی رنگی رو صدا زد و گفت :” من خیلی خستم دلم می خواد یه مدت طولانی ای بخوابم ، از این به بعد پاره کردن تورهای ماهیگیری به عهده تو ا.”

ماهی کوچولوی رنگی صورت پدربزرگش رو بوسید و چاقوی تیزش رو برداشت . پدربزرگ گفت:” باید به من قول بدی هر روز همه جای دریا رو بگردی و ماهی های گرفتار رو نجات بدی”

 

ماهی کوچولوی رنگی گفت :” قول می دم همه ماهی هارو نجات بدم”

پدربزرگ که خیالش راحت شده بود دوباره خوابید تا خستگیش در بره. از اون روز به بعد ماهی کوچولو به جای پدربزرگش توی دریا می گشت و تورهای ماهی گیری رو پاره می کرد.اون دیگه خیلی کم روی سطح آب می رفت تا پرنده ها رو نگاه کنه و بگه ” من پرواز رو خیلی دوست دارم”

 

 

روزهای زیادی گذشت و ماهی کوچولوی رنگی تورهای زیادی رو پاره کرد و ماهی های زیادی رو نجات داد.حالا اون با خیلی از ماهی ها دوست شده بود.

 

 

یک روز یک لاک پشت دریایی بزرگ توی تور گیر افتاد و شروع به فریاد زدن کرد.ماهی کوچولوی رنگی وقتی صدای فریاد اون رو شنید،شناکنان به طرف لاک پشت رفت و با چند ضربه چاقو تور رو پاره کرد. لاک پشت بزرگ که باورش نمیشد نجات پیدا کرده با تعجب ماهی کوچولوی رنگی رو نگاه کرد و گفت :” وای دوست خوب من تو چقدر شجاع هستی تو یک کوچولوی قهرمانی”

ماهی کوچولو از اینکه می دید یک حیوان بزرگ دریایی اون رو قهرمان صدا می زنه  خیلی خوشحال شد.لاک پشت به ماهی کوچولو گفت :” تو جون منو نجات دادی و من دوست دارم به جای اون یک کاری برات انجام بدم”

ماهی کوچولوی رنگی گفت:” این وظیفه من بود که تو رو نجات بدم، من به پدربزرگم قول دادم که به ماهی ها و جانوران گرفتار توی تور کمک کنم”

لاک پشت بزرگ گفت:” من یک گیاه شناس دریایی هستم،همه گیاهان دریایی رو می شناسم و میدونم که هر کدوم چه خاصیتی دارن.تو هم حتما مثل هر کس دیگه ای یک آرزویی داری، شاید من بتونم تو رو به آرزوت برسونم”

 

 

ماهی کوچولو گفت :” من آروز دارم پرواز کنم اما این ممکن نیست ، چون فقط پرنده ها می تونن پرواز کنن”

لاکپشت بزرگ از ماهی خواست تا منتظر بمونه، بعد به اعماق دریا شنا کرد و ازنظر ناپدید شد.ماهی کوچولوی رنگی مدتی صبر کرداما از لاک پشت خبری نشد، داشت حوصله ش سرمی رفت که ناگهان لاک پشت از ته دریا شنا کنان به طرف اون اومد.چند برگ دریایی سبز در دهان لاک پشت بود، برگ ها توی آب می رقصیدن و این طرف و اون طرف می رفتن.

 

 

لاکپشت برگ ها رو به ماهی کوچولو داد.ماهی کوچولو هم برگ ها رو تند و تند خورد.

چند روز بعد دو بال کوچولوی آبی رنگ روی پشت ماهی دراومد.بال ها اول کوچیک بودن اما کم کم بزرگ شدن.یک روز ماهی کوچولوی رنگی با اونا تو آسمون پرواز کرد.

ماهی کوچولوی رنگی که حالا یک ماهی پرنده بود ، هر روز بالای دریا به هر طرف پرواز می کرد و با پرنده ها مسابقه می داد.وقتی هم که تشنه ش می شد خودش رو به آب می زد و نفسی تازه می کرد.

خلاصه روزها و ماه های زیادی گذشت .کار ماهی کوچولوی رنگی حالا دیگه فقط پرواز بود.وقتی پرنده ها رو توی آسمون می دید زیر آب چند نفس عمیق می کشید و بعد به طرف اونا پرواز می کرد.پرنده ها وقتی اونو می دیدن با تعجب می گفتن:” چه پرنده عجیبی، چه بال های آبی قشنگی داره چقدر خوب پرواز می کنه”

ماهی پرنده وقتی اینارو می شنیدخیلی ذوق می کرد.دوست داشت بالاتر و بالاتر بره.

 

 

تا اینکه یک روز وقتی که داشت زیر آب نفس های عمیق می کشید تا این بار خیلی بالاتر پرواز کنه ، صدای گریه شنید.بله بچه ها در یک گوشه ی دریا  یک ماهی خیلی کوچولو داشت گریه می کرد. ماهی پرنده پیش ماهی کوچولو رفت و پرسید:”ای کوچولو چرا داری گریه می کنی؟”
ماهی خیلی کوچولو گفت :” من و پدرم و مادرم توی تور یک ماهی گیر افتادیم.من چون خیلی کوچیک بودم از سوراخ تور بیرون اومدم و نجات پیدا کردم اماپدر و مادرم توی تور موندن و ماهی گیر اونا رو با خودش برد.حالا من تنهای تنها هستم.ماهی های دریا خیلی کم شدن.ماهی گیرها هر روز میان و اونا رو شکار می کنن و با خودشون می برن”

ماهی پرنده وقتی این حرف ها رو شنید خیلی ناراحت شد و گفت :” من قولی رو که به پدربزرگم داده بودم از یاد بردم، من خیلی خودخواه  و خودپسند بودم و دوستان خودم رو فراموش کردم”

 

 

ماهی پرنده رفت تا دوستان دریایی ش یعنی ماهی ها رو بینه.اما بیشتر دوستانش رو ماهی گیرا شکار کرده بودن.در یا کم کم داشت از ماهی ها خالی می شد.ماهی پرنده از دریا بیرون پرید و تو آسمون پرواز کرد.از اون بالا به سطح آب نگاه کرد.قایق های ماهیگیری زیادی روی آب بودن و تند و تند توی دریا تور می نداختن.ماهی پرنده به دریا برگشت ، چاقوی پدربزرگش رو برداشت و تورهای ماهیگیری رو یکی یکی پاره کرد.

 

 

ازاون روز به بعد ماهی پرنده هر روز توی آسمون پرواز می کردو وقتی که یک قایق ماهی گیری می دید به داخل آب بر می گشت و تور ها رو با چاقوی تیزش پاره می کرد.حالا اون به کمک بال های اّبی زیباش می تونست بهتر از روزهای پیش دوستانش رو نجات بده.

 

 

 

نویسنده : کامبیز کاکاوند

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

31 پاسخ
  1. ابولفضل
    ابولفضل می گوید:

    خیلی سایتتون عالیه🌷🌷
    حرف نداره بخصوص با قصه هایی که هیچ وقت تکراری نیستن ❤❤
    جالب تر از همه قصه های قشنگی داره و بی سرو ته نیست👍👍

    پاسخ
  2. ابولفضل
    ابولفضل می گوید:

    خیلی عالیه 🌷🌷
    حرف نداره و قصه هاش بی سروته نیست❤❤
    قصه های قشنگ،جالب،خوش تصور و… داره خلاصه با سپاس از سیت وولک👍👍

    پاسخ
  3. سولماز
    سولماز می گوید:

    با سلام اون قدر قصه هاتون جذاب و جدیده ما هرشب خانوادگی گوش میکنیم مخصوصا آهنگ اول و آخر که باعث میشه کلی خاطره برامون یاد آوری بشه

    پاسخ
  4. سارا رفیعی
    سارا رفیعی می گوید:

    واقعا قصه هاتون عالی و آموزنده اند.
    ممنون از سایت خوب و مفیدتون، خدا قوت و خسته نباشید.
    دخترم قصه هاتون رو خیلی دوست داره و من هرشب براش یه قصه جدید میخونم و خوشحالش میکنم…
    ان شاءالله همینطور پرتوان پیش برید.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *