قصه جذاب و شنیدنی بابا برفی
3.3/5 - (30 امتیاز)

 

 

آن سال زمستان ، زمستان سختی بود:

درخت ها را سرما زده بود ،سبزیشان رفته بود ، مثل شاخ بز ، خشک و قهوه ای رنگ شده بودن.

نه گل مونده بود و نه سبزه ، نه ریحون ، نه پونه و نه مرزه.

آب هم از رفتن خسته شده بود و یخ زده بود.

 

 

 

همه جا سفید بود ، همه جا ، کوه و دشت و صحرا.

آسمون شده بود آسیاب،اما به جای آرد ، برف می ریخت همه جا.

یک روز تعطیل نزدیکی های ظهر کاظم و کاوه ،مریم و منیژه ،حمید و حامد ،سارا و سوسن،به خونه ی پدر بزرگ رفتن تا هم پدر بزرگ پیر رو ببینن و هم تو حیاط بزرگ مدرسه ، که خونه ی پدر بزرگ اونجا بود برف بازی کنن.

 

 

پدر بزرگ تک تک بچه ها رو بوسید. پدربزرگ تمام بچه ها رو دوست داشت.بچه ها هم پدربزرگ رو بوسیدن و به موهاش که مثل برف سفید بود دست کشیدن. اون وقت از پدربزرگ اجازه گرفتن که برن و برف بازی کنن.

وقتی بچه هابه حیاط بزرگ مدرسه که پر از برف بود رسیدن کاوه گفت :” بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن چرا نیایم یه ادم برفی درست کنیم؟”

بچه ها گفتن :” خوب فکریه”

حامد دوید پارو اورد،کاظم بیل اورد،کاوه جارو اورد ،هر کردوم هر چی به دستشون رسید برداشتن و اوردن. اول برف های وسط حیاط رو پارو کردن و برف ها رو با پارو و بیل کوبیدن تا سفت شد.

 

 

 

تکه های درشت برف کوبیده رو روی هم چیدن تا تن آدم برفی بالا اومد.بچه ها شاد بودن که هم دارن بازی می کنن و هم اینکه کاری از دستشون بر میاد. انقدر شاد بودن که با شعر به همدیگه می گفتن چه کار کنن و چه کار نکنن . یکی گفت:” دختر تو گردن بساز” اما دختر ها داشتن شانه ی آدم برفی رو صاف می کردن و کاوه یک مشت برف برداشته بود و داشت گردن آدم برفی رو درست می کرد.این بود که همه بچه ها خندیدن.

 

 

بعد که شانه و گردن و سر آدم برفی رو درست کردن ، نوبت چشم و گوش و دماغ ساختن شد ویکی از بچه ها گفت :” چشم بسازیم از ذغال” و دوید و دو تا ذغال گنده اورد و جای چشم های آدم برفی گذاشت.

کاوه گفت :” گوشش پوست پرتقال” و دوید تا پوست پرتقال بیاره و به خونه که رسید ،یادش اومد که باید هویجی هم برای ساختن دماغ آدم برفی بیاره.

ساختن آدم برفی که تموم شدبچه ها خوشحال بودن که تونستن خودشون این آدم برفی رو بسازن،اما خوشحالیشون بیشتر شد وقتی که دیدن آدم برفی  درست شکل پدربزرگ شده که اونهمه دوسش دارن.

فقط یک کلاه کم داشت،این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی اورد و سرآدم برفی گذاشت و دیگه آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ.بچه ها هم اسمش روگذاشتن بابا برفی

 

 

 

و دست های همدیگه رو گرفتن و دور آدم برفی چرخیدن و با خنده و شادی خوندن:” بابا برفی ، بابا برفی ، چهکم حرفی، چه کم حرفی”
بچه ها انقدر سر و صدا کردن که پدر بزرگ به صدای اونها از توی خونه بیرون اومد  که ببینه چه خبره. پدربزرگ هم از دیدن بابا برفی خوشحال شد.بابا برفی درست شکل پدربزرگ بود ،فقط نمی تونست راه بره، فقط نمی تونست حرف بزنه.

 

 

پدر بزرگ اومد و روبه روی بابا برفی ایستاد و گفت :” بچه های خوب آفرین بر شما،که هیچ نترسیدین از سرما.حالا که منو ساختین،کاری هم برام بتراشین. من که نمی تونم بیکار بمونم ، باید کار کنم،همه کاری هم بلدم،تیشه بیارین نجاری می کنم،تبر بیارین هیزم می شکنم،پارچه بیارین خیاطی می کنم،قلم بیارین کتاب می نویسم”

بچه ها دیدن بابا برفی راست می گه ، بابا برفی شکل خود پدر بزرگ بود ، پس لابد همه کاری هم از دستش برمیومد.یکی از بچه ها گفت :” بابا برفی اگه می تونی نونوایی کن ، نون بپز”

بابا برفی گفت :” نونوایی هم بلدم ، اما کاش این برف ها آرد بود و من همه رو نون می پختم، به همه مردم نون می دادم، اون وقت دیگه هیچکس گرسنه نمی موند، اما از آسمون که آرد نمیاد از آسمون برف میاد”

بچه ها گفتن :” همون که گفتیم،اگه می تونی نونوایی کن، نون بپز”

بابا برفی گفت :” خیله خب ، نونوایی می کنم، نون می پزم،اما دیگه دیر شده ، حالا شما برین خونه هاتون فردا صبح بیاین”

 

 

 

بچه ها به خونه که رسیدن خسته خسته بودن، شامشون رو که خوردن خوابیدن.اما از بس که به بابا برفی فکر کرده بودن همه شون خواب بابا برفی رودیدن.

دیدن:” نونوایی بزرگی هست که تنور روشن و داغی داره و مردم دور اون جمع شدن. انقدر آدم و زن و مرد و بچه منتظر نون ایستادن که جای تکون خوردن نیست. بابا برفی کنارتنور آستین هاشو بالا زده بود و از توی تغار بزرگی که پر از خمیر بود ،یک مشت خمیر بر می داشت و روی پارو پهن می کرد و توی تنور می چسبوند. تا بابا برفی خمیر و پاروی بعدی رو آماده کنه،نون توی تنور پخته بود و بابا برفی با دست های سفیدش ، اون رو از توی تنور بیرون می کشید و به مردم می داد.مردم یکی یکی نون ها رو می گرفتن و می رفتن و یکی دیگه جلو میومد.

 

 

 

امابابا برفی هر بار که دستش رو توی تنور می برد دستش آب میشد و کوچیک تر و کوچیک تر میشد.بابا برفی انقدر نون پخت ، انقدر نون پخت و به مردم نون داد که کو چیک شد و آخر سر هم از آتیش تنور، آب شد.برف و آتش هیچوقت با هم نمیسازن بچه ها.

 

 

بچه ها صبح که از خواب پا شدن،از خوابی که دیده بودن ناراحت بودن. گفتن :” ظهر بریم ببینیم بابا برفی چه کار داره می کنه”

بچه ها همین که به حیاط بزرگ مدرسه رسیدن،دیدن آفتاب بابا برفی رو آب کرده ، کلاه گلدون و شانه ی چوب و چشم زغال، هر کدوم در گوشه ای افتاده بود.

 

 

 

بچه ها با اینکه از آب شدن بابا برفی غصه دار شدن ،اما همین که پدربزرگ رو جلو چشمشون دیدن خوشحال شدن.

پدر بزرگ که بابابرفی نبود تا آتش وآفتاب آبش کنه و از بین بره و چیزی از اون باقی نمونه.تازه اگه آدم خودش هم از بین بره یادش و کارهایی که برای آدم های دیگه انجام داده هیچوقت از بین نمی ره. همیشه آدم های دیگه از اون یاد می کنن  ، انگار که همیشه زنده ست.

بچه ها فقط به یاد بابا برفی خوندن:” سرت رفت و کلاهت موند، بابا برفی بابا برفی، دلت شد آب و آهت موند ، بابا برفی بابا برفی ،دو چشم ما به راهت موند ، بابا برفی بابا برفی”

پدربزرگ هم می خندید و سرش رو تکون می داد و با اونها می خوند:” بابا برفی بابا برفی”

 

 

نویسنده : جبار باغچه بان

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

48 پاسخ
  1. آزاده
    آزاده می گوید:

    خیلی تون صدای دلنشینی دارید و قصه ها هم خیلی خوبست. آهنگ شروعش هم که خیلی نوستالژیک و دلپذیر. دستتون درد نکنه کلا همه چیز عالیه. مرسی

    پاسخ
  2. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    سلتم خیلی قصه ی خوبی بود عالی بود اهنگش خیلی خوب بود وقتی خودتون آهنگ خواندید آن اهنگ هم خیلی قشنگ بود من همیشه به قصه های شما گوش می کنم و کیمیا یک دختر هستم من عاشق قصه های زمستونی شما هستم امیدوارم که همیشه سالم و تندرست باشید من چون عاشق برف هستم عاشق داستان های زمستونی شما هستم من عاشق همه ی داستان های شما هستم🙏🙏🙏🙏💜💚💚💙❤💗💖

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام کیمیا جان خیلی خوشحالم از اینکه قصه های وولک رو دوست داشتی و ممنون که همراه ما هستی دوست مهربانم🌺🌺🌺

      پاسخ
  3. النا
    النا می گوید:

    ممنونم ازشما خیلی قصه آموزنده و خوبی بود.خیلی خیلی از شما ممنونم💝💝🌼🌼🌼🌼<3<3 💟💟💟🔻♥♥♥🎠🎠🎡🎡🎭🎭🎁🎁🎄🎄📕🍇

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *