ساعت چهار بعد از ظهر بود. سیلوستر ماره دوباره دیر کرده بود. هوراسِ شیر، صبرش تموم شده بود. اون نمی تونست بیشتر ازاین منتظر بمونه تا با دوستش درباره هر چیزی که دیده و هر کاری که انجام داده صحبت کن ، یا درباره چیزهایی که قرار بود ببینه یا انجام بده.
تنهایی، چای و بیسکویت مزه نمی داد. جذابیتش به این بود که یکی دیگه هم باشه و با همدیگه صحبت کنن. ناگهان هوراس صدای خزیدن سیلوستر رو در بین چمن ها شنید. هوراس گفت:” دیر کردی!”

سیلوستر گفت:” شاید، اما نمیدونم چرا همیشه من باید به محل زندگی تو بیام. تو هم باید به دیدن من بیای دیگه.«
هوراس گفت:” من رو نخندون ! تو فراموش کردی که من کی هستم . من شیرم، سلطان حیوانات”
” اَه اَه حالم بد شد. چه قدر فخر فروشی میکنی و مغروری ! یعنی چی؟” سیلوستر با هوراس مخالف بود. ” ما مارها خیلی قبل از اینکه شماها حتی به دنیا بیاین ، موجودات مهمی بودیم”.

هوراس با تمسخرو پوزخند گفت:” تاریخ برام تعریف نکن! چیزی که مهمه قدرته و هیچ موجودی قویتر از شیر وجود نداره”
سیلوستر گفت:” شاید اینطور باشه، اما فراموش نکن که مارها به شکلی شگفت آور از شیرها باهوشترن”

هوراس گفت:” ااا؟ اینجوریه؟ خب، یک شیر از هر حیوون دیگه ای بلندتر غرّش میکنه.”
و بعد اون یک غرّش بلند و ترسناک کرد. سیلوستر چندان تحت تاثیر قرار نگرفت. به هوراس نگاهی کرد و گفت :”به جاش من میتونم از تو تندتر شنا کنم”
بعد اون با سرعت عرض رودخونه رو شنا کرد و بعد در یک چشم به هم زدن برگشت.

سیلوستر ادامه داد:” همینطور، من تو مخفی شدن و قایم شدن هم از تو بهترم ”
هوراس گفت:” خب که چی؟ تو نمیتونی مثل من ظاهری وحشی و خشمگین به خودت بگیری!”

« ، همچنین تو نمیتونی از درخت »بری بالا و از اونجا به تمام جنگل نظارت کنی”
سیلوستر گفت: ” خیلی خوبه ، من میتونم در کوچکترین سوراخ ها قایم بشم اما تو نمیتونی”
هوراس گفت :” من قدم خیلی از تو بلندتره ”
سیلوستر گفت :” من از تو خیلی طولانی تر هستم”
هوراس گفت:” شرط می بندم نمی تونی به اندازه من نفست رو تو سینه حبس کنی”
سیلوستر با غرور گفت :” و منم شرط می بندم تو نمی تونی مثل من روی سرت صاف بایستی ”
هوراس در جوابش گفت :” من یه یال پف کرده ی زیبا دارم”
سیلوستر پاسخ داد :” کی دلش می خواد سرش مثل سر یه جاروی گردگیری باشه؟ تازه من از تو بدنم نرم تر و منعطف تره”

هوراس گفت :” این درست نیست، چون من میتونم بلندتر از تو بپرم!«
سیلوستر گفت :” اما من میتونم از تو تندتر بدوم ”
“نه تو نمیتونی ”
” بله می تونم”
” نه نمی تونی”
چرا می تونم”
سرانجام هوراس فریاد زد :” این بی معنیه! معلومه که مارها نمی تونن به تندی شیرها بدون ”
سیلوستر گفت :” درست می گی، چون مارها حتی تندتر از شیرها میدون ”
دیگه هوراس داشت کم کم عصبانی می شد و حوصله ش سر می رفت. ” بذار ببینیم که چه کسی تندتر میدوه. من تو رو به یک رقابتِ دو نفره دعوت می کنم ”
سیلوستر فریاد کشید :” قبوله! می تونیم همین الان شروع کنیم”
هوراس گفت:” خیلی خب، پس من تا سه می شمرم. آماده ای؟ یک… دو… سه… حرکت”

و اونا شروع کردن به دویدن. از وسط دشت، از روی نهرهای آب، از کنار درختان، و از میان بوته های بلند گذشتن

تا اینکه ناگهان زمین دهان باز کرد و هوراس و سیلوستر از میان برگها و شاخه های خشک به داخل یک گودال سقوط کردن، اونا تو گودال پایین و پایین تر رفتن تا اینکه تِپ به کف گودال برخورد کردن.

هوارس با ناله و زاری گفت :” عجب بدشانسی ای اوردیم! این دیگه چی بود؟”
سیلوستر گفت :” فکر کنم داخل یک تله افتادیم ”
” یک تله؟ وای نه ، باید زود از اینجا بریم بیرون”
سیلوستر با صدایی گرفته گفت :” راه خروجی از اینجا وجود نداره. گودالش خیلی عمیقه. مگه اینکه بال دربیاریم، وگرنه توی بد دردسری افتادیم”

هوراس گفت :” اما نمی خوام که منو بگیرن و توی یک قفسِ سیرک اسیرم کنن ”
سیلوستر گفت :” منم همینطور، اما چاره ای نداریم. چه کاری میشه کرد ”
” صبر کن. انقدر آسون تسلیم نشو. یک کم فکر کن! مگه تو نگفتی که مارها از شیرها باهوش ترن؟”
” درسته، اما الا ن این واقعیت هم که شیرها قویتر هستن، دیگه به ما کمکی نمی کنه”

هوراس راه افتاد و شروع کرد دور گودال به قدم زدن. بعد گفت :” طبیعتا نمی تونیم انتظار داشته باشیم که گورخرها و زرافه ها به کمک ما بیان. اونا احتمالا تا الان از اینکه شیر مشهور داخل تله افتاده جشن گرفته ان و حسابی خوشحالن”
سیلوستر که عصبانی شده بود گفت :” تو چرا نمی شینی؟ ممکنه پات رو روی دم من بگذری. اینجا جای کافی برای چرخ خوردن یک گربه هم پیدا نمیشه؛ البته اگر این حرف بهت برنمیخوره ها ”
هوراس نگاهی به بالا انداخت و شاخه ی یک درخت رو در بالای تله دید. اون گفت :” چرخش گربه؟ ” و بعد بلند بلند خندید. ” خودشه ، چه فکر زیرکانه ای ،

شاید جا برای چرخ خوردن گربه نباشه، اما برای تاب خوردن یک مار هست”
هوراس فریاد شادی سر داد و گفت :” صبر کن و ببین ” و بعد دم سیلوستر رو گرفت و شروع کرد اون رو دور خودش به چرخو ندن و سپس سیلوستر رو به سمت بالا به سوی شاخه درخت پرت کرد. مارِ باهوش به سرعت خودش رو دور شاخه درخت پیچوند و گره زد. حالا هوراس یک طناب عالی داشت تا خودش رو با اون به بالابکشه و ازچاله بیرون بیاد.
دو دوست وقتی فهمیدن که دوباره آزاد هستن، حسابی شاد و خوشحال شدن.

سیلوستر گفت :” اصلا دوست ندارم اینو بگم اما خیلی خوشحالم که شیرها اینقدر قدرتمند هستن ”
هوراس جواب داد :” و من هم خوشحالم که مارها اینقدر باهوشن . هر چی باشه این فکر اولیه ی تو بود که باعث نجات ما شد”
سیلوستر گفت :” اما بدون قدرت تو، من هرگز نمی تونستم به شاخه درخت برسم ”
هوراس گفت :” من فکر می کنم که هر دوی ما در نوع خودمون موجودات کاملی هستیم، هر کدوم از ما توانایی ها و استعداد هایی داریم که ما رو از بقیه متفاوت می کنه و هیچکدوم از ما از بقیه بهتر یا بدتر نیستیم ، من واقعا برای این مسئله سپاسگزارم ”

از اون وقت به بعد، هوراس و سیلوستر در هنگام خوردن چای و بیسکویت دیگه با هم جر و بحث نمی کردن. هر روز عصراونا زیر درختی بزرگ و زیبا که دقیقا جایی در میانه ی راه خونه هاشون بود می نشستن و کلی با هم حرف می زدن و همیشه هم به موقع و سر وقت به محل ملاقات هم میومدن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





من علی 6 ساله از تهران.خیلی قصه خوبی بود
ممنون از شما علی عزیز
من محمد یاسین ۶ ساله از گرگان،خیلی لذت بردم😊
ممنون از شما محمد یاسین عزیز
بسیار آموزنده و زیبا. مرسی ♥️♥️♥️
ممنون از شما دوست مهربان
ممنون از شما هستی جان
قصه هاتون خیلی زیبا هستن گوینده عزیز هم بسیار رسا وعالی.اصلا نیازی نیست برای تغییر صدا بینی تون رو بگیرین که تغییرپیدا کنه اینقدر جذاب هست صداتون نیاز به تغییرنیست ممنونم.صرفا یک انتقاد
سپاس از شما دوست عزیز ، ممنون از نظر خوبتون
آیلین 6ساله از ملایر خیلی قصه هاتون قشنگه
ممنون از نظر زیبات آیلین جان
دل آرا ۴ ساله
شیر نمیدونست که حیوانات همه خوبن،
ولی آخرش یاد گرفت
مرسی از نظر قشنگت😊
خیلی خیلی عالی بود سبحان هستم ۸ سالمه
ممنون از شما سبحان مهربان
خیلی خوب بود
ممنون از شما
سلام قصه قشنگی بود. لطفا اسم نویسنده رو هم بنویسید
ممنون از نظر لطفتون ، چشم حتما اسم نویسنده قصه ها نوشته می شود
سلام من نوژا شریفی هستم خیلی خیلی عالی بود ❤️
ممنونم دوست عزیز و خوبم
خیلی خوب بود من هرروز از قصه های زیباتون گوش میدم
سپاس از همراهیتون دوست مهربان
آخ که منو از قصه خوندن راحت کردید
تشکر از این کار زیباتون
سپاس از شما که همراه ما هستین دوست عزیز
سلام.من محمد امین پناهی ۶ ساله از زنجان هستم.از قصه های شما خیلی خیلی خوشم می آید و دوستشون دارم.و از شما تشکر میکنم.
ممنونم از شما محمد امین عزیزم که به قصه های وولک گوش میدی😊
من علی هستم ۵ سالمه از تهران. داداشی دارم به اسم امین ۳ سالشه. ما خیلی قصه هاتونو دوست داریم هر شب قبل از خواب گوش میکنیم
ممنون از شما دوست مهربان وخوبم که به قصه های وولک گوش میکنین
سلام یسنا هستم خیلی خوب و قشنگ بود. 😍😍😍💐💐💐💐💐
یسنا 5ساله از اصفهان
سلام یسنا جان ، ممنونم ازت دوست مهربان و خوبم
خیلی خوب بود. ما باید تفاوت ها را قبول کنیم.😘😘😍😍😍😍😚😙😘
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربانم
عالی بود
ممنونم دوست خوبم
خیلی قشنگ بود ما هر شب قصه ها تون رو گوش میکنیم 😍🤩🦁🐯💋💖🐺
خیلییی خوبه که همراه وولک هستین!
من عاشق قصه های شما هستم. و خودتون. 😘😘😘آنیسا اسلامی ۸ ساله از نوشهر
چه عالی
ممنون که با وولک همراهی آنیسای عزیز
آلی بود تشکر از وولک
ممنون که همراه ما هستین
قصه ی بیشتری بگذارید
بله حتما
عالی هستید رونیکا ۶ساله از تهران هستم هر شب منتظر قصه های خوبتون هستم لطفا هر شب ی قصه جدید بذارید منتظرتون هستیم تشکر
رونیکای عزیز ممنون از این که با وولک همراه هستی
سلام قصه های شما جذاب و دلنشین است
سپاس از نظر خوبتون
سلام ممنون عالی بود من صدای شما رو خیلی دوست دارم قصه هاتون هم عالی هستش
لطفا زود به زود قصه بگذارید
امیرمهدی اسماعیلی 7 ساله از تهران
سلام تشکر از این که با همراه هستین، حتماا
خیلی خوب بود
تشکر
خدارو شکر سیزده بدر تموم شد قصه جدید گذاشتین
حتما منتظر قصه های جدید و آموزندمون باشید
عالی👏
تشکر
عالی💓💓💓💓💓💓💓💓
تشکر
ببخشید من قصه اقا بهنام هتل دارو دوستدارم میشه تصوریش کنید مرسی❤️
چه عالی
پیشنهاد خوبی بود، اگر امکانش باشه حتما
من سام هستم ۹ ساله از تهران
سلام سام عزیز ممنون از این که با وولک همراه هستین
سلام من افرا هستم ۱۰ سالم از تهران. قصه تون خییییییییییلی قشنگ و زیبا بود. مرسی😗😘👍😍❤❤
سلام افرای عزیز
خوشحالم که با وولک همراهی
عالی
تشکر
خیلی زیبا بود
تشکر
عالی بود ممنون از شما
تشکر
من آروینم ..قصه خیلی قشنگ بود 😍
مثله کارتون بود
ممنونم از نظرت آروین عزیز
داستان خیلی خوبی بود ، پیشنهاد می کنم چند بار گوش داده بشه
بسیار سپاسگزارم از نظرت رادین عزیز
عالی ممنون از قصه های خوب و آموزندتون
تشکر از همراهی شما
عالیییی بود لذت بردم خیلی قصه ی خوبی مرسی شما 🌹🌹🌹
ممنونم که با ما همراهی اتنای عزیز
سلام قصه هاتون خیلی آموزنده وزیباست وگوینده هم قصه روخیلی خوب وجالب تعریف میکندمن آرش ۱۰سالم وخواهرم هم ۷سالش خیلی قصه های شمارودوست داریم
سلام خیلی ممنونم که با وولک همراهین عزیزانم
آمین 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍👍👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏽👍🏾👍🏿🤣🤣🤣😅😂❤❤❤❤❤
🌠🎇🎆🇮🇷💙💚🤍💛🤎🔵🎸🏅🎖🏆🥇🥈🥉
💙💚💛💛
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
آلارا عزیزم دوست همیشگی وولک دوست داریم
آ فرین 😘😘
تشکر دوست متن
عالی بود
ممنون دوست خوبم
عااالی خیلی خوبه سپاسگزارم اما زود زود قصه بزارید راستی من قراره خواهر بزرگه بشم خیلی فقلادس نه وقصه هم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخیییییییییللللللیییییی خوب بود؟ نه
من عاشق وولکم
نه شما چیکار میکنی
خیلی خوشحال شدم از نظرت دوست قشنگم
چه عالی تبریک میگم الماجان
متین