قصه جذاب و شنیدنی مسابقه بزرگ
4.1/5 - (181 امتیاز)

 

 

ساعت چهار بعد از ظهر بود. سیلوستر ماره  دوباره دیر کرده بود. هوراسِ شیر، صبرش تموم شده بود. اون نمی تونست بیشتر ازاین منتظر بمونه  تا با دوستش درباره هر چیزی که دیده و هر کاری که انجام داده صحبت کن ، یا درباره چیزهایی که قرار بود ببینه  یا انجام بده.

تنهایی، چای و بیسکویت مزه نمی داد. جذابیتش به این بود که یکی دیگه هم باشه  و با همدیگه صحبت کنن.  ناگهان هوراس صدای خزیدن سیلوستر رو در بین چمن ها شنید. هوراس گفت:”  دیر کردی!”

 

 

سیلوستر گفت:” شاید، اما نمیدونم چرا همیشه من باید به محل زندگی تو بیام. تو هم باید به دیدن من بیای دیگه.«

هوراس گفت:” من رو نخندون ! تو فراموش کردی که من کی هستم . من شیرم، سلطان حیوانات”
” اَه اَه حالم بد شد. چه قدر فخر فروشی میکنی و مغروری ! یعنی چی؟” سیلوستر با هوراس مخالف بود. ” ما مارها خیلی قبل از اینکه شماها حتی به دنیا بیاین ، موجودات مهمی بودیم”.

 

 

 

هوراس با تمسخرو پوزخند گفت:”  تاریخ برام تعریف نکن! چیزی که مهمه قدرته  و هیچ موجودی قویتر از شیر وجود نداره”

 

 

سیلوستر گفت:” شاید اینطور باشه، اما فراموش نکن که مارها به شکلی شگفت آور از شیرها باهوشترن”

 

 

 

هوراس گفت:” ااا؟ اینجوریه؟  خب، یک شیر از هر حیوون دیگه ای  بلندتر غرّش میکنه.”

و بعد اون  یک غرّش بلند و ترسناک کرد. سیلوستر چندان تحت تاثیر قرار نگرفت. به هوراس نگاهی کرد و گفت :”به جاش  من میتونم از تو تندتر شنا کنم”

بعد اون با سرعت عرض رودخونه رو شنا کرد و بعد در یک چشم به هم زدن برگشت.

 

 

 

سیلوستر ادامه داد:” همینطور، من تو مخفی شدن و قایم شدن هم از تو بهترم ”

هوراس گفت:” خب که چی؟ تو نمیتونی مثل من ظاهری وحشی و خشمگین  به خودت بگیری!”

 

 

 

« ، همچنین  تو نمیتونی از درخت »بری بالا و از اونجا به تمام جنگل نظارت کنی”

سیلوستر گفت: ” خیلی خوبه ، من میتونم در کوچکترین سوراخ ها قایم بشم اما تو نمیتونی”

هوراس گفت :” من قدم خیلی از تو بلندتره ”

سیلوستر گفت :” من از تو خیلی طولانی تر هستم”

هوراس گفت:” شرط می بندم نمی تونی به اندازه من نفست رو تو سینه حبس کنی”

سیلوستر با غرور گفت :” و منم شرط می بندم تو نمی تونی مثل من روی سرت صاف بایستی ”

هوراس در جوابش گفت :” من یه یال پف کرده ی زیبا دارم”

سیلوستر پاسخ داد :” کی دلش می خواد سرش مثل سر یه جاروی گردگیری باشه؟ تازه من از تو بدنم نرم تر و منعطف تره”

 

 

 

 

هوراس گفت :” این درست نیست، چون من میتونم بلندتر از تو بپرم!«

سیلوستر گفت :” اما من میتونم از تو تندتر بدوم ”

“نه تو نمیتونی ”

” بله می تونم”

” نه نمی تونی”

چرا می تونم”

 

سرانجام هوراس فریاد زد  :” این بی معنیه! معلومه که مارها نمی تونن به تندی شیرها بدون  ”

سیلوستر گفت :” درست می گی، چون مارها حتی تندتر از شیرها میدون ”

دیگه هوراس داشت کم کم عصبانی می شد و حوصله ش سر می رفت. ” بذار ببینیم که چه کسی تندتر میدوه.  من تو رو به یک رقابتِ دو نفره  دعوت می کنم ”

سیلوستر فریاد کشید :” قبوله! می تونیم همین الان شروع کنیم”

هوراس گفت:” خیلی خب، پس من تا سه می شمرم. آماده ای؟ یک… دو… سه… حرکت”

 

 

 

و اونا شروع کردن به دویدن. از وسط دشت، از روی نهرهای آب، از کنار درختان، و از میان بوته های بلند گذشتن

 

 

 

تا اینکه ناگهان زمین دهان باز کرد و  هوراس و سیلوستر از میان برگها و شاخه های خشک به داخل یک گودال سقوط کردن، اونا تو گودال پایین و پایین تر رفتن تا اینکه تِپ به کف گودال برخورد کردن.

 

 

هوارس با ناله و زاری گفت :” عجب بدشانسی ای  اوردیم!  این دیگه چی بود؟”

سیلوستر گفت :” فکر کنم داخل یک تله افتادیم ”

” یک تله؟ وای نه ، باید زود از اینجا بریم بیرون”

سیلوستر با صدایی گرفته گفت  :” راه خروجی از اینجا وجود نداره. گودالش خیلی عمیقه. مگه اینکه بال دربیاریم، وگرنه توی بد دردسری افتادیم”

 

 

 

هوراس گفت  :” اما نمی خوام که منو بگیرن و توی یک قفسِ سیرک اسیرم کنن ”

سیلوستر گفت :” منم همینطور، اما چاره ای نداریم. چه کاری میشه کرد ”

” صبر کن. انقدر آسون تسلیم نشو. یک کم فکر کن! مگه تو نگفتی که مارها از شیرها باهوش ترن؟”
” درسته، اما الا ن این واقعیت هم که شیرها قویتر هستن،  دیگه به ما کمکی نمی کنه”

 

 

هوراس راه افتاد  و شروع کرد دور گودال به قدم زدن.  بعد گفت :” طبیعتا نمی تونیم انتظار داشته باشیم که گورخرها و زرافه ها به کمک ما  بیان. اونا احتمالا تا الان  از اینکه شیر مشهور داخل تله افتاده جشن گرفته ان و حسابی خوشحالن”

سیلوستر که عصبانی شده بود گفت  :” تو چرا نمی شینی؟ ممکنه  پات رو روی دم من بگذری. اینجا جای کافی برای چرخ خوردن یک گربه هم پیدا نمیشه؛ البته اگر این حرف بهت برنمیخوره ها ”

هوراس نگاهی به بالا انداخت و شاخه ی یک درخت رو در بالای  تله دید.  اون  گفت :” چرخش گربه؟  ” و بعد بلند بلند خندید.  ” خودشه ، چه فکر زیرکانه ای ،

 

 

شاید جا برای چرخ خوردن گربه نباشه،  اما برای تاب خوردن یک مار هست”

هوراس فریاد شادی سر داد و گفت :” صبر کن و ببین ” و بعد دم سیلوستر رو گرفت و شروع کرد اون رو دور خودش به چرخو ندن  و سپس سیلوستر رو به سمت بالا  به سوی شاخه درخت پرت کرد. مارِ باهوش به سرعت خودش رو دور شاخه درخت پیچوند و گره زد. حالا هوراس یک طناب  عالی داشت تا خودش رو با اون به بالابکشه و ازچاله بیرون بیاد.

دو دوست وقتی فهمیدن که دوباره آزاد هستن، حسابی شاد و خوشحال شدن.

 

 

سیلوستر گفت  :”  اصلا دوست ندارم اینو بگم اما خیلی خوشحالم که شیرها اینقدر قدرتمند هستن ”
هوراس جواب داد :” و من هم خوشحالم که مارها اینقدر باهوشن . هر چی باشه این  فکر اولیه ی تو بود که باعث نجات ما شد”

سیلوستر گفت :”  اما بدون قدرت تو، من هرگز نمی تونستم به شاخه درخت برسم ”

هوراس گفت :” من فکر می کنم  که هر دوی ما در نوع خودمون موجودات کاملی هستیم، هر کدوم از ما توانایی ها و استعداد هایی داریم که ما رو از بقیه متفاوت می کنه  و هیچکدوم از ما از بقیه بهتر یا بدتر نیستیم ، من واقعا برای این مسئله سپاسگزارم ”

 

 

از اون وقت به بعد، هوراس و سیلوستر در هنگام خوردن چای و بیسکویت دیگه با هم جر و بحث نمی کردن. هر روز عصراونا زیر درختی بزرگ و زیبا که دقیقا جایی در میانه ی راه خونه هاشون بود می نشستن و کلی با هم حرف می زدن و همیشه هم به موقع و سر وقت به محل ملاقات هم میومدن.

 

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

92 پاسخ
  1. سمیرا
    سمیرا می گوید:

    قصه هاتون خیلی زیبا هستن گوینده عزیز هم بسیار رسا وعالی.اصلا نیازی نیست برای تغییر صدا بینی تون رو بگیرین که تغییرپیدا کنه اینقدر جذاب هست صداتون نیاز به تغییرنیست ممنونم.صرفا یک انتقاد

    پاسخ
  2. محمدامین پناهی
    محمدامین پناهی می گوید:

    سلام.من محمد امین پناهی ۶ ساله از زنجان هستم.از قصه های شما خیلی خیلی خوشم می آید‌ و دوستشون دارم.و از شما تشکر می‌کنم.

    پاسخ
  3. علی
    علی می گوید:

    من علی هستم ۵ سالمه از تهران. داداشی دارم به اسم امین ۳ سالشه. ما خیلی قصه هاتونو دوست داریم هر شب قبل از خواب گوش میکنیم

    پاسخ
  4. Ronika
    Ronika می گوید:

    عالی هستید رونیکا ۶ساله از تهران هستم هر شب منتظر قصه های خوبتون هستم لطفا هر شب ی قصه جدید بذارید منتظرتون هستیم تشکر

    پاسخ
  5. امیرمهدی اسماعیلی
    امیرمهدی اسماعیلی می گوید:

    سلام ممنون عالی بود من صدای شما رو خیلی دوست دارم قصه هاتون هم عالی هستش
    لطفا زود به زود قصه بگذارید
    امیرمهدی اسماعیلی 7 ساله از تهران

    پاسخ
  6. افرا
    افرا می گوید:

    سلام من افرا هستم ۱۰ سالم از تهران. قصه تون خییییییییییلی قشنگ و زیبا بود. مرسی😗😘👍😍❤❤

    پاسخ
  7. آرش وآرمینا
    آرش وآرمینا می گوید:

    سلام قصه هاتون خیلی آموزنده وزیباست وگوینده هم قصه روخیلی خوب وجالب تعریف میکندمن آرش ۱۰سالم وخواهرم هم ۷سالش خیلی قصه های شمارودوست داریم

    پاسخ
  8. ۹۴ ۹۵
    ۹۴ ۹۵ می گوید:

    آمین 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍👍👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏼👍🏼👍🏼👍🏼👍🏽👍🏾👍🏿🤣🤣🤣😅😂❤❤❤❤❤

    پاسخ
  9. 😘✔️🥰😍💝🟡🟢🔵☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️✔️🇮🇷
    😘✔️🥰😍💝🟡🟢🔵☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️✔️🇮🇷 می گوید:

    🌠🎇🎆🇮🇷💙💚🤍💛🤎🔵🎸🏅🎖🏆🥇🥈🥉

    پاسخ
  10. 😘💙💚✔️🥰😍💝🟡🟢🔵☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️✔️🇮🇷
    😘💙💚✔️🥰😍💝🟡🟢🔵☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️☑️✔️🇮🇷 می گوید:

    💙💚💛💛

    پاسخ
  11. الما بهزادی هستم ۸ سالمه
    الما بهزادی هستم ۸ سالمه می گوید:

    عااالی خیلی خوبه سپاسگزارم اما زود زود قصه بزارید راستی من قراره خواهر بزرگه بشم خیلی فقلادس نه وقصه هم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخیییییییییللللللیییییی خوب بود؟ نه
    من عاشق وولکم
    نه شما چیکار میکنی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *