قصه جذاب و شنیدنی خرس با کلاه خرس بی کلاه
4.4/5 - (7 امتیاز)

 

 

در جنگلی سر سبز ، که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک، یک خرس زنگی می کرد.این خرس ، یک کلاه قشنگ و رنگارنگ داشت. برای همین حیوونای جنگل به اون خرس با کلاه می گفتن.
کلاه خرس بافتنی بود ،از همون کلاه هایی که زیاد دیدین.خرس اون کلاه رو از آب رودخونه گرفته بود.وقتی هوا سرد میشد،خرس کلاه بافتنیش رو روی سرش می ذاشت و توی جنگل راه می رفت. یکی از همسایه های خرس با کلاه ، یک روباه بود ،از همون روباه هایی که دوست دارن همیشه به دیگران کلک بزنن.
روباه ، کلاه خرس رو خیلی دوست داشت.بزرگ ترین آرزوش این بود که کلاه خرس رو از چنگش در بیاره و اونو روی سر خودش بذاره.
یک روز خرس با کلاه ، کلاهش رو روی سرش گذاشت و برای قدم زدن از خونه ش بیرون رفت. توی راه روباه رو دید.روباه با خوشحالی سلام کرد.خرس با کلاه هم با مهربونی جواب اون رو داد.روباه گفت :” بگو ببینم ، هدیه های قشنگت رو گرفتی؟”
خرس با کلاه با تعجب پرسید :”هدیه های قشنگم؟ کدوم هدیه ها؟”
روباه با صدای بلند خندید و گفت :” پس معلومه که خبر نداری”
خرس با کلاه با تعجب بیشتری پرسید :” من که منظورت رو نمی فهمم،تو از چی داری حرف می زنی؟”
روباه یواشکی گفت :” همسایه ی عزیزم ،شنیدم یکی از دوستات که پشت اون کوه های بلند زندگی میکنه ، دو تا هدیه برات فرستاده.یک ظرف پر از عسل تازه و یک کلاه بافتنی رنگارنگ نو.”
خرس با کلاه با تعجب سری تکون داد و بعد پرسید :” چی میگی روباه جان؟یکی از دوستام یک ظرف پر از عسل و یک کلاه بافتنی نو برام فرستاده؟”

روباه گفت :” درست شنیدی”
خرس با کلاه گفت :” ولی من که دوستی پشت اون کوه های بلند ندارم”
روباه با اطمینان گفت :” داری ، چطور یادت نیست؟”
خرس با کلاه کمی به فکر فرو رفت و اون وقت گفت :” من که چیزی یادم نمیاد، حالا هدیه هام کجا هست ؟”
روباه باز هم با صدای بلند خندید و گفت :” میگم ولی به یک شرط”
خرس با کلاه پرسید :” چه شرطی؟”
روباه گفت :” به شرط اینکه این کلاه کهنه و پاره پوره ت رو به من بدی”
خرس با کلاه اخم کرد و بعد گفت :” کلاه من هیچ هم کهنه و پاره پاره نیست.این کلاه ، قشنگ ترین و بهترین کلاه دنیاست.”
روباه گفت :” خوب فکر کن، کلاهی که دوستت برات فرستاده ، یک کلاه نو و جدیده،خیلی هم قشنگ تر از این کلاهه.وقتی اون کلاه نو رو بگیری ، دیگه چه احتیاجی به این کلاه داری؟”
خرس با کلاه گفت :” اگر حرف تو راست باشه و دروغ نگفته باشی، شاید این کلاهم رو به تو بدم”
روباه با ناراحتی گفت :” این چه حرفیه که می زنی؟ چه دروغی دارم که به تو بگم؟اون هم به تو که خیلی دوستت دارم”
خرس با کلاه با خوشحالی پرسید :” پس راسته که دوستم یک کلاه و یک ظرف پر از عسل برام فرستاده؟”
روباه گفت :” چی میگی؟ من با این دو تا چشم خودم دیدم”

خرس با کلاه بیشتر خوشحال شد . کلاهش رو از روی سرش برداشت و اون رو روی سر روباه گذاشت.روباه خیلی خوشحال شد.چند دفعه دور خرس چرخید،با شادی جست و خیز کرد و گفت :” هدیه های تو پیش آقا کلاغه و خانم لاک پشته ست ولی…”
خرس پرسید :” ولی چی؟ چه اتفاقی افتاده؟ نکنه بلایی سر آقا کلاغه و خانم لاک پشته اومده؟”
روباه خندید و گفت :” نه بابا ، هیچ اتفاقی برای اون دو تا حقه باز نیفتاده”
خرس با ناراحتی گفت :” چی میگی روباه جان؟ آقا کلاغه و خانم لاک پشته از بهترین دوستای منن.من هیچ حقه بازی ای از اونا ندیدم”
روباه گفت :” تو خیلی ساده ای همسایه عزیز.اگر تا حالااز اون دوتا حقه بازی ندیدی بعد از این می بینی” خرس با کلاه که دیگه خرس بی کلاه شده بود عصبانی شد و گفت :” چی میگی روباه؟اونا از دوستای خوب منن”
روباه گفت :” دیدی که ساده ای؟ اشتباه می کنی.تو فقط دو تا دوست خوب و مهربون داری . یکی من هستم و یکی هم همون دوستی هست که پشت اون کوه های بلند زندگی می کنه”
خرس توی دلش گفت :” من که دوستی پشت اون کوه ها ندارم.من اصلا به پشت کوه نرفتم.ولی …شاید اون یک زمانی تو این جنگل زندگی می کرده ،بعدا به پشت اون کوه های بلند رفته”
روباه که دید خرس داره با خودش فکر می کنه، فوری گفت :” تا دیر نشده برو و هدیه هات رو از آقا کلاغه وخانم لاک پشته بگیر.من شنیده م که اون دو تا تصمیم گرفتن هدیه های تو رو برای خودشون بردارن وبه تو هم ندن.”
خرس بی کلاه با خودش گفت :” عجب !!! پس قضیه اینه”
خرس بی کلاه که خیلی ناراحت و عصبانی بود ،دوان دوان به طرف رودخونه رفت.آقا کلاغه و خانم لاک پشته،نزدیک رودخونه زندگی می کردن.خرس وقتی کنار رودخونه رسید،آقا کلاغه و خانم لاک پشه رو دید که رو به روی هم نشسته بودن و با هم حرف می زدن.گل می گفتن و گل می شنیدن.خرس با صدای بلند فریاد زد :” تا عصبانی تر نشدم،هدیه هام رو به من پس بدین”
لاک پشتکه ار صدای بلند خرس خیلی ترسیده بود ، زودسرش رو توی لاکش برد. کلاغ هم از ترس جستی زد و روی لاک پشت نشست. قار قاری کرد و پرسید :” چی شده دوست عزیز؟” خرس که عصبانی تر شده بود پرسید :”یعنی شما نمی دونین که چی شده؟ زود هده هام رو بیارین و بهم بدین. کلاهم پیش توئه و عسلم پیش لاک پشت.”
کلاغ که خنده ش گرفته بود ، قار قاری کرد و گفت :” کلاه؟ چه کلاهی؟ مگه کلاه تودست منه؟”
خرس از لاک پشت پرید :” ای لاک پشت بدجنس ، عسلم رو چی کار کردی؟اون رو خوردی؟”
لاک پشت ترسید و دوباره سرش رو توی لاکش فرو برد.

کلاغ گفت :” دوست عزیز عسل چیه؟ این حرفا کدومه؟”
خرس به طرف کلاغ دوید تا اون رو بگیره. کلاغ جستی زد و اون طرف تر روی سنگی نشست.
خرس گفت :” زود باش ، زود باش کلاهم رو بده”
کلاغ با تعجب گفت :” چرا کلاهت رو از من می خوای؟اصلا چرا امروز بی کلاهی؟”
خرس تمام ماجرا رو برای اونا تعریف کرد. کلاغ گفت :” پس این حرفارو روباه به تو گفته؟”
خرس گفت :” بله، من هم کلاهم رو به اون دادم،به جای مژدگانی”
کلاغ با ناراحتی گفت :” روباه تو رو گول زده.آخه تو فکر نکردی کلاه تو به چه درد من می خوره؟ کلاه تو برای سر من خیلی گشاده.مناگر اون رو سرم بذارم زیرش گم می شم.”
لاک پشت سرش رو از لاکش بیرون اورد و گفت :” آخه تا حالا کسی دیده لاک پشت ها عسل بخورن؟تو خیلی ساده ای خرس بی کلاه”
کلاغ پرسید :” چرا کلاهت رو به روباه دادی؟ اون یک حقه بازه”
خرس فکر کرد و فکر کردتا فهمید که روباه گولش زده. کنا لاک پشت و کلاغ نشست و گفت :” حالا چی کار کنم؟ چطوری کلاهم رو از روباه بدجنس پس بگیرم؟ اگر کلاهم رو پس نگیرم از غصه تلف میشم”
کلاغ کمی فکر کرد و بعد گفت :” غصه نخور دوست عزیز.من نقشه ی جالبی دارم.”

کلاغ نقشه ش رو برای لاک پشت وخرس تعریف کرد.
خرس پشت درختی پنهان شد.لاک پشت و کلاغ با هم به خونه روباه رفتن. روباه با دیدن اون دوتا پرسید :” چی شده ؟ اینجا چی کار دارین؟”
لاک پشت گفت:” مگه خبر نداری؟”
روباه با تعجب پرسید :” از چی خبر ندارم؟”
لاک پشت گفت :” عجب ! پس خبر نداری که خرس سرت کلاه گذاشته”
کلاغ قار قار خندید و گفت :” اونم چه کلاهی ، یه کلاه گشاد”
روباه باتعجب پرسید:” چی میگین ؟ خرس؟ سر من؟ سر من کلاه گذاشته؟”
کلاغ گفت :” بله ،خرس تو رو گول زده.اون مخصوصا واز قصد کلاهش رو به تو داده. اون سرت کلاه گذاشته.”
روباه با تعجب به کلاغ و لاک پشت نگاه کرد و اون وقت پرسید :” من که منظور شما دو تا رو نمی فهمم،چی میگین؟”
لاک پشت گفت :” آیا می دونی خرس اون کلاه رو از آب رودخونه گرفته بود؟”
روباه گفت :” بله می دونم. این کلاه رو آب رودخونه باخودش میورده که خرس اون رو از آب می گیره”
کلاغ قار قار خندید و گفت:” پس بقیه ماجرا روگوش کن”
روباه پرسید :” چه ماجرایی؟”
کلاغ گفت :” حالا بعد از اینهمه وقت، صاحب کلاه به جنگل اومده وداره دنبال کلاهش می گرده”
لاک پشت حرف های کلاغ رو ادامه داد:” صاحب کلاه یه مرد خیلی عصبانیه .خیلی هم قوی و پر زوره.میتونه با یک مشت صد تا خرس رو پرت و پلا کنه.تازه ، تفنگ هم داره”
روباه با دست پاچگی و در حالی که از ترس می لرزید پرسید:” راست میگین؟”
کلاغ گفت :” حالا حساب کن و ببین که اگر صاحب کلاه ، کلاهش رو روی سر تو ببینه، چه بلایی سرت میاره؟”
لاک پشت گفت :” آقا کلاغه، چرا این روباه بیچاره رو میترسونی؟صاحب کلاه هیچ بلایی سر روباه نمیاره، فقط ممکنه با یک مشت اون رو به پشت کوههای بلند پرتاب کنه”
لاک پشت این رو گفت و یک خنده بلند لاک پشتی کرد.روباه که خیلی ترسیده بود گفت :” خیلی از شما ممنونم که این خبر رو به من دادین”
روباه کمی از ترس لرزید و اونوقت پرسید:” دوستان عزیزم ، حالا من چی کار کنم؟به کجافرار کنم؟”
کلاغ گفت :”هر جا فرار کنی،صاحب کلاه پیدات می کنه .فکر میکنم بزرگترین تیکه ات گوشت بشه”
روباه با ترس پرسید :” بایدیه راهی برای نجات باشه،راهی به نظر شما نمی رسه؟”
لاک پشت گفت :” چرا ، چرا نمیرسه؟یک راه خوب و بی خطر”
روباه با خوشحالی پرسید :” چه راهی ؟”
کلاغ گفت :” بهترین کار اینه که کلاهت رو دور بندازی.صاحب کلاه که توی جنگل می گرده ، اونو پیدا می کنه و بدون اینکه به کسی آسیبی برسونه ، به خونه ش بر میگرده”
لاک پشت گفت :” اما من فکر بهتری دارم”
روباه پرسید :” چه فکری؟”
لاک پشت گفت :” بهتره کلاه رو به ما بدی تا اون رو روی سر خرس بذاریم و به اون بگیم که صاحب کلاه از جنگل رفته.اونوقت خرس بدون ترس اون رو روی سر خودش میذاره.صاحب کلاه هم اون رو میبینه و با یک مشت محکم پرتش می کنه پشت کوه های بلند”
روباه خندید و گفت :” آفرین لاک پشت ، این نقشه ی خوبیه”
بعد اون دوتا کلاه رو از روباه گرفتن و به خرس بی کلاه دادن. خرس بی کلاه دوباره خرس با کلاه شد.پشیمونی و ناراحتی هم نصیب روباه حقه باز شد.

 

نویسنده : جعفر ابراهیمی نصر

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

8 پاسخ
  1. آترینا
    آترینا می گوید:

    سلام
    سپاس فراوان🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷💖💖💖💖💖💖💖💖💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *