قصه جذاب و شنیدنی احمد و ساعت
4.2/5 - (38 امتیاز)

 

 

پدر احمد هر هفته روزهای جمعه صبح زود به کوه می رفت و درست وقتی که سارا کوچولو داشت صبحانه شرو می خورد بر میگشت. هر جمعه وقتی احمد از مادر می پرسید :” پدر کی بر می گردد؟” مادرجواب می داد :”ساعت نه”
آن هفته قرار بود که پدر ، احمد را هم با خودش ببرد.احمد خیلی دلش می خواست مثل پدرش قوی و بزرگ باشه. اون از اینکه باید برای این موضوع خیلی صبر می کرد ناراحت بود.
پنج شنبه که رسید پدر با احمد قرار گذاشت که صبح فردا، ساعت شش با هم حرکت کنن. پدر به احمد نشان داده بودکه وقتی عقربه کوچک ساعت روی شش وعقربه بزرگ آن روی دوازده برسه ، ساعت شش میشه. احمد فهمیده بود که وقتی عقربه بزرگ صاف بایسته و عقربه کوچک از آن آویزون بشه ، اونوقت ساعت شیشه.

 

 

 

احمد از خوشحالی نمی تونست آروم بگیره .لباسو جوراب و کفش وکلاهی رو که قرار بود فردا بپوشه ، همه رو تمیز و آماده کنار اتاق چیده بود و مرتب به اونا سر می زد تا به هم نریخته باشن.دقیقه به دقیقه هم از مادرش و بی بی می پرسید :” چقدر به ساعت شیش صبح مونده؟”
احمد از بس به ساعت روی دیوار نگاه کرده بود خودش هم خسته شده بود.عقربه های ساعت هم انگار اون روز تنبل تر و خسته تر از روزهای قبل بودن ، انقدر یواش یواش دور میزدن که مورچه ها هم می تونستن از اونا جلو بزنن. بالاخره هوا تاریک شد و احمد از مادرش خواست که شامش رو بده تا بتونه زود بخوابه و صبح زود بیدار بشه و خواب نمونه.
احمد شامش رو حتی زودتر از سارا کوچولو خورد و زودتر از اون هم به رختخواب رفت.ازاونجایی که بعد از ظهر هم نخوابیده بود ، زودخوابش برد.

 

 

 

هوا هنوز تاریک تاریک بود که احمد از خواب بیدار شد. همه جا ساکت و خاموش بود و به جز چراغ کم نوری که مادرش شب ها برای احمد روشن می گذاشت ، هیچ چیزی نور نداشت.چشم احمد داشت یواش یواش به اون نور کم عادت می کرد که یادش اومد چه قراری فردا با پدرش داره.بلافاصله نگاهش به طرف ساعت دیواری برگشت.هنوز نه عقربه بزرگ بالا رفته بود و نه عقربه کوچیک از اون آویزون شده بود.

 

احمد سعی کرد دوباره بخوابه ، اما موفق نشد. چند بار غلت زد، یک بار لحافش رو صاف کرد و دو با هم بالشتش رو پشت و رو کرد ، اما باز هم فایده نداشت.

 

 

 

بی بی اون طرف اتاق پشتش رو به احمد کرده بود و خواب خواب بود.احمد دستاشو زیر سرش گذاشت و به ساعت خیره شد.می خواست همینکه ساعت شیش شد ، خودش همه رو بیدار کنه.
احمد عقربه بزرگ رو بیشتر دوست داشت چون زرنگ تر از عقربه کوچیک بود و چیزی نمونده بود که به بالای ساعت برسه.حتما برای همین زرنگی قدش بلند تر شده بود ، اما عقربه کوچیکه اصلا به فکر احمد و عجله اون نبود.

 

 

احمد خودش دیده بود که پدرش قبل از شام ساعت رو کوک کرده بود.احمد نمی دونست که ساعت چه جوری میخوابه ، اما میدونست که وقتی اون رو تازه کوک کرده باشن، بیداره. ولی نکنه پدر فقط عقربه بزرگ رو کوک کرده باشه؟احمد فکر کرد چقدر سخته که آدم خوابش نیاد ولی مجبور باشه توی رختخواب اون هم توی تاریکی دراز بکشه.

 

 

با خودش گفت :” باید یه کاری کنم که ساعت زودتر شیش بشه.چطوره عقربه کوچیک رو کمی هل بدم!فکر نمی کنم کسی بفهمه من این کار رو کردم ،همه خوابن و من و نمی بینن” بعد با خودش گفت :” نه، نباید این کار رو بکنم،اگر پدر بفهمه ناراحت می شه”
انگار دو نفر از توی سر احمد بااون حرف می زدن.یکی می گفت :” این کار رو نکن،بچه های خوب کارهایی.واشکی نمی کنن” و اون یکی می گفت :” این کار رو بکن، کسی نمی فهمه”
تصمیم گرفتن سخت بود، ولی صبر کردن هم برای احمد سخت بود.بالاخره احمد تصمیمی رو که نباید بگیره ،گرفت.

 

 

از جاش بلند شد.بی صدا صندلی کنار اتاق رو زیر ساعت کشوند و یه بالش هم روی اون گذاشت. به آرومی از صندلی بالا رفت.دیده بود که پدر شیشه روی ساعت رو از کدوم طرف بلند می کنه.احمد هم دستش رو همونجا که پدرش می گذاشت،گذاشت و شیشه رو به طرف بیرون کشید.قفل شیشه صدایی کرد و بعد به نرمی باز شد.
خوبی ش این بودکه بی بی با این جور صداها بیدار نمی شد.
عدد ها و عقربه های توی ساعت انگار پر رنگ تر از پشت شیشه بودن .خوشبختانه عقربه کوچیک خیلی بالا نبود و دست احمد اگر نوک پا می ایستاد به اون می رسید.
عقربه کوچیک اول سفت بود.انگار نمی خواست که از جاش تکون بخوره ،اما احمد زورش خیلی زیاد تر بود و با فشار اون رو به پایین کشید.عقربه کوچیک بالاخره تسلیم شد و مثل در ساعت بعد از اینکه تیکی صدا داد ، خودش شل شد و پایین افتاد.حالا تقریبا هون طوری بود که پدرش گفته بود.احمد در ساعت رو بست و از روی صندلی پایین اومد و اون رو سر جاش گذاشت.

 

 

 

فکر کرد که بهتره اول بی بی رو بیدار کنه ،به طرف بی بی رفت .دستش رو پشت بی بی گذاشت و یواش یواش اونو تکون داد و گفت :” بی بی جون پاشو ، پاشو ساعت داره شیش می شه”
پدر احمد به اون گفته بود که نباید کسی رو یک دفعه و ناگهانی از خواب بیدار کنه.

 

 

 

بالاخره بعد از چند بار تکون دادن وصدا کردن ،بی بی بیدار شد.در حالی که هنوز خوابالو بود توی رختخوابش نشست و گفت :” چی شده بچه جون؟چرا نصفه شبی پا شدی ؟”
احمد گفت :” نصف شب نیست ، ساعت شیش شده ، خودت ببین”
بی بی که چشماشو ریز کرده بود تا بهتر ببینه به ساعت دیواری نگاه کرد.تا عقربه های اونو دید هول کرد و خواب از سرش پرید.در حالی که با اون پا دردش با عجله بلند می شد گفت :” ای وای الان نمازم قضا میشه”
بی بی نفس نفس زنان بلند شد و آستین هاش رو بالا زد تا خودش رو به وضو گرفتن برسونه.احمد توی دلش از اینکه بی بی هول کرده بود ناراحت شد ، ولی چیزی نگفت. قبل از اینکه بی بی از اتاق بیرون بره احمدازش پرسید:” بی بی بقیه رو هم بیدار کنم؟”
بی بی با عجله گفت :” آره ننه ، بدو برو در اتاقشون رو بزن وبگو پاشن که الان آفتاب سر می زنه و نمازشون قضا می شه”

 

 

 

احمد خوشحال و راضی ، با سرعت به طرف اتاق پدر و ماردش دوید و با مشت به در کوبید و گفت :” پدر جون مادر جون پاشن، بی بی میگه الان نمازتون قضا می شه”
بعد از چند لحظه پدرش خوابالو در اتاق رو باز کرد و بیرون اوند و با تعجب پرسید :” مگه ساعت چنده؟” و بعد رفت تا وضو بگیره.
احمد دنبال پدرش دوید و پرسید:” من لباسم رو بپوشم ؟”
پدرش جواب داد:” آره بپوش”
احمد به طرف لباس هاش دوید و مشغول پوشیدن اونا شد. مادر ش هم به اتاق اومد و بعد از خوندن نماز به راغ سماور رفت تا اون رو روشن کنه.بعد از پهن کردن سفره صبحانه ، مادرش گفت:” دیشب تنها شبی بود که سارا برای خوردن شیر از خواب بیدار نشد”
احمد لباسش رو عوض کرده بود.فقطمونده بود کفش وبارونی و کلاهش، که اونارو هم باید موقع بیرون رفتن می پوشید.در همین موقع پدرش هم وارد اتاق شد.احمد گفت :” پدر جون من حاضرم”
پدر گفت :”آفرین پسرم، منم الان حاضر می شم”
در همین موقع صدای گریه سارا از اون اتاق بلند شد.مادر گفت :” بالاخره این یکی هم بیدار شد” و رفت تا سارا رو بیاره.
احمد که دیگه حسابی بی تاب شده بود به ساعت نگاه کرد .عقربه کوچیکه انگار قهر کرده بود و هونجا که احمد اونو گذاشته بود مونده بود.ولی عقربه بزرگه دیگه چیزی نمونده بود که به عقربه کوچیکه برسه. بی بی همونطور نشسته خودش رو کنار سفره صبحانه کشوند.سارا از اینکه اتاق رو روشن و همه رو هم بیدار می دید خندید و با خوشحالی مشغول خوردن شیری شد که مادرش براش درست کرده بود.
احمد با بی صبری پدر و آماده شدن اون رو نگاه می کرد.در همین موقع بی بی رادیو رو روشن کرد.رادیو داشت صدای تیک تیک ساعت پخش می کرد.

 

 

بعد یه آقایی گفت :” ساعت چهار و بیست و هشت دقیقه بامداد” و صدای اذان از رادیو بلند شد.
احمد نفهمید چرا پدر و مادر و بی بی از شنیدن صدای اذان اینهمه تعجب کردن.پدر با تعجب به مادر نگاه می کرد و بی بی هم انگار سوالی از کسی پرسیده باشه و منتظر جواب باشه به هر دوتای اونا نگاه می کرد.

 

 

پدر برگشت و به ساعت دیواری نگاه کرد.بعد رادیو رو خاموش کرد و پرسید :” کی به ساعت دیواری دست زده؟”
یه چیزی توی دل احمد هری ریخت پایین.با عجله یکی از دکمه های بلوزش رو باز کرد و دوباره بست و گفت :” اا این دکمه چرا انقدر سفته؟” اما انگار صداشمثل همیشه نبود.تمام سعی ش هم این بود که به کسی نگاه نکنه. پدر با صدایی خیلی محکم گفت :” احمد، تو به این ساعت دست زدی؟”
احمد که می دونست نباید دروغ بگه ،هیچ جوابی نداد.اما انگار پدرها وقتی بچه ها حرف هم نزنن همه چیز رو می فهمن.
پدر دوباره گفت :” برای چی بی اجازه به ساعت دست زدی ؟”
احمد در حالی که سرش همونطور پایین بود زیر چشمی به مادر نگاه کرد.

 

 

 

اما وضع خیلی خراب بود.چون مادر ش هم داشت از اون نگاه ها که توش هیچ خندهای نبود به احمد می کرد.نگاه بی بی هم هنوز حالت سوال داشت.فقط سارا داشت از توی بغل مادر به احمد می خندید که اون هم فایده ای نداشت.
پدر با صدای بلند پرسید :” گفتم چرا این کار رو کردی؟”
احمد با صدایی که بیشتر به گریه شبیه بود گفت :” آخه عقربه کوچیکه پایین نمیومد”
پدر گفت :” یعنی چی ؟”
احمد با صدای بریده بریده گفت :”یعنی هر چی صبر کردم ساعت شیش نشد”
بی بی خندید.احمد از خنده بی بی جون گرفت.به مادرش نگاه کرد تا ببینه اون هم میخنده یا نه،ولی مادر صورتش رو به طرف دیگه برگردونده بود و احمد نمی تونست ببینه که اون هم میخنده یا نه.
احمد با نگرانی نگاهش رو به پدرش انداخت ولی پدر هنوز خیال خندیدن نداشت.
پدر گفت:” فنر عقربه رو که شکستی هیچی ، اما میدونی چه کار بدی کردی؟”

 

 

 

احمد باز سرش رو پایین انداخت .فکرس رو نمی کرد که تکون دادن اون عقربه کوچیک تنبل ، اینهمه دردسر درست کنه. هم از دست عقربه کوچیکه ساعت عصبانی بود ، هم از دست اون آقای توی رادیوو هم از دست خودش.
پدرو بی بی بلند شدن که دوباره نمازهاشون رو بخونن،مادر هم سارا رو برد تا دوباره تو رختخوابش بخوابونتش ، ولی خواب سارا مثل یه گنجشک از سرش پریده بود.
احمد همونطور نشسته بود و تکن نمیخورد.نماز پدرش که تموم شد احمد با نگرانی پرسید :” پدر منو نمی بری کوه؟”
پدرش گفت :” نه که نمی برم، تو خودت برنامه کوه رفتنمون رو به هم زدی”
احمد با بغض گفت :” یعنی خودتون هم نمی رین؟”
پدرجواب داد:” نه ، من میخواستم که امروز با پسرم برم ، وقتی اون نتونه بیاد منم نمی رم”
احمد گفت :” ولی من که می تونم”
پدرش گفت :” نه ، نمیتونی، چون من با پسری که کار بدی کرده باشه کوه نمی رم.امروز کوه بی کوه ، شاید هفته دیگه.وقتی صبر کردن رو یاد گرفتی”
پدر این رو گفت و به اتاق خودش رفت.مادر رختخواب احمد رو صاف کرد وگفت :” پاشو لباس هات رو دربیار و بگیر بخواب” بی بی هم سماور رو خاموش کرد و دوباره دراز کشید.
احمد نمی تونست گوشه لبش رو بالا نگه داره.اگر بی بی اونو میدید می گفت :” وای..چرا بچه ام بغض کرده؟” ولی بی بی هم توی رختخوابش دراز کشیده بود و روش به دیوار بود.احمد فهمید که خودش بیشتر از عقربه ساعت و آقای توی رادیو تقصیر داره.احمد لباس هاش رو دراورد و لحاف رو روی سرش کشید.زیر لحاف گریه کردن این خوبی رو داشت که کسی اونو نمی دید.

 

 

 

وقتی مادر هم از اتاق بیرون رفت احمد سرش رو از زیر لحاف بیرون اورد.عقربه کوچیه که فنرش شکسته بود همونطوری آویزون روی عدد شیش مونده بود ، ولی عقربه بزرگه خیلی جلوتر رفته بود.
احمد فهمید که ساعت شش صبح دروغکی و الکی به هیچ دردی نمی خوره. ای کاش کمی بیشتر صبرکرده بود.هر چه بود از یک هفته صبر کردن ، کمتر بود.
حالا داشت فکر می کرد تا هفته بعد چند بار عقربه کوچیک باید از عقربه بزرگ آویزون بشه.

 

 

 

نویسنده : فرشته طائر پور

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

31 پاسخ
  1. فرینا
    فرینا می گوید:

    خیلی خوب بود 😚😙😗. ما نباید دروغ بگیم. پدر ها همه چیز را می فهمن. تا مثل احمد که برنامه ی خودش و بابایش را خراب کرد اشتباه نکنیم. ما باید صبر داشته باشیم.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      آفرین به شما دوست خوب و مهربونم که خوب و با دقت به قصه ها گوش میکنی و ازشون یاد میگیری

      پاسخ
  2. سلینا سادات
    سلینا سادات می گوید:

    سلام من خواهرسلینا ،سرنا هستم
    واقعا داستان های خوبی دارید ممنون من را از قصه گفتن راحت کردید :)

    پاسخ
  3. Tara😊
    Tara😊 می گوید:

    خیلی داستان اموزنده ای بود من یاد گرفتم که همیش صبر داشته باشم تاچیزیروخراب نکنم

    خیلی ممنونم بابت داستاناتون

    دوستتون دارم🌹🌹🌹

    پاسخ
  4. الهام
    الهام می گوید:

    این داستان کابوس کودکی من بود، بارها به خاطر تحقیر شدن این بچه اشک ریختم. چرا باید با شیطنت یک بچه همچین برخورد تندی بشه و بعد تنبیه شه!؟؟
    اینکه هنوز هم همچین محتوایی منتشر میشه واقعا شرم آوره.
    من فکر میکردم زمان کودکی من علم و اطلاعات در مورد برخورد صحیح با بچه نبوده، اما انتشارش در عصر حاضر با در دسترس بودن هزاران مقاله معتبر در خصوص رفتار صحیح با کودک واقعا هیچ توجیهی نداره.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از اینکه نظرتون رو برامون نوشتین دوست عزیز ،قطعا هدف آموزش مفهوم صبر کردن بوده و اینکه هر عملی نتیجه و بازخوردی در پی داره ولی از اینکه موجب رنجش شما شده واقعا متاسفیم

      پاسخ
  5. مهدی پدر علی و السا
    مهدی پدر علی و السا می گوید:

    با اینکه خیلی طولانی بود ولی برای بچه ها آموزنده بود و دوست داشتن. با تشکر از قصه گوی محترم

    پاسخ
  6. رادین
    رادین می گوید:

    به نظر من احمد کاره خیلی اشتباهی کرد اون نباید ساعت دیواری را زودتر به شیش می رسد ممکن دقیقه سریع تره و ساعت آرام تره اما ساعت خیلی مهم بود اون نباید آن کار را می کرد و نتیجی خیلی بدی گرفت

    پاسخ
  7. حانیه
    حانیه می گوید:

    سلام بنظرمن این قصه زندگی ما دهه شصتیاس
    تنبیهش بیشتر از عمل بدش بود یجوربابایه انگارعقده بازی دریاره بود وبچه هم خیلی تحقیر کرد قشنگ بود ولی اموزشی مفید نبود

    پاسخ
  8. هدایت
    هدایت می گوید:

    چقدر حوبه تو کتاب های درسی بچه ها از این قبیل داستان ها رو بذارن
    بسیار جالب بود حظ بردم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *