یکی بود یکی نبود ، بارانا و سارا با هم دوست هستن بچه ها ، اونا در همسایگی هم در یک مجتمع آپارتمانی زندگی می کنن.اونا هر روز به پارک رو به روی مجتمع میرن و با هم بازی می کنن.اما یک روز هر چقدر سارا منتظر شد بارانا برای بازی به پارک نیومد . سارا دنبال اون رفت تا ببینه چرا اون برای بازی نیومده.بارانا به اون گفت :” عمه شادی اومده خونمون مهمونی ،امروز نمی تونم بیام بازی ، تازه عمه شادی برام یه عالمه هدیه اورده”

روز بعد دوباره سارا برای بازی به پارک رفت ، اون کنجکاو بود بدونه که بارانا چه هدیه ای گرفته.بارانا دیرتر از همیشه اومد،در حالیکه کلاه خیلی زیبایی روی سرش بود.سارا می خواست با اون حرف بزنه و کلاه زیباش رو ببینه، اما رفتار بارانا مثل همیشه نبود ، اون نذاشت که یارابه کلاهش دست بزنه و اون رو روی سرش بذاره.انگار کلاه تازه بارانا رو به ی آدم جدیدی تبدیل کرده بود.

سارا ناراحت شد و رفت که تنهایی بازی کنه ، اما بارانا برای اینکه نگران بود کلاهش خراب نشه،نتونست خیلی بازی کنه و زودتر به خونه برگشت.روزها می گذشت در حالیکه سارا و بارانا دیگه مثل همیشه با هم دوست نبودن. یک روز وقتی سارا داشت بازی میکرد، بارانا رو دید که داره با کلاه زیباش اونجا قدم می زنه.

در همون وقت باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و ناگهان کلاه بارانا به هوا پرتاب شد .بارانا سعی کرد اونو بگیره اما باد شدید بود و اون نتونست که کلاهش رو بگیره.کلاه رفت و رفت و به شاخه یک درخت بلند گیر کرد.بارانا به طرف درخت رفت و با ناراحتی زیاد به کلاهش نگاه کرد و بعد زیر گریه.

سارا که از دست بارانا ناراحت بود اول از این جریان خوشحال شد اما بعد دلش برای اون سوخت. به خاطر همین به کمک دوستش رفت و هر دوتاشون سعی کردن کلاه رو از بالای شاخه درخت پایین بیارن، اما نتونستن.
عمو باغبان هم نتونست به اونا کمک کنه. باغبان مهربون به اونا گفت که اگر دوباره باد بیاد کلاه رو روی زمین می ندازه.

روز بعد بارانا برای بازی به پارک نرفت، چون برای از دست دادن کلاهش خیلی ناراحت بود و از سارا هم به خاطر رفتار روزهای گذشته ش خجالت میکشید.اما سارا دنبال اون رفت و بهش گفت :” بیا بریم پارک بازی کنیم” بارانا خوشحال شد که سارا هنوز هم حاضره با اون بازی کنه و بعد اونا دوتایی با هم به پارک رفتن.اما بارانا موقع بازی هربار نگاهش به اون درخت و کلاهش که اون بالا جا خوش کرده بود می افتاد،خجالت میکشید که اجازه نداده سارا به کلاهش دست بزنه و اونو سرش بذاره.

چند روز به همین ترتیب گذشت ،دیدن کلاه بالای درخت برای بارانا درس بزرگی بود چون دوستش رو به خاطر اون کلاه رنجونده بود و حالا هم کلاهش رو از دست داده بود.
درست یک هفته بعد،باغبان مهربون زنگ خونه بارانا رو زد و به اون خبر خوشی داد.باغبان گفت :” امروز باد تندی اومد و کلاهت رو روی زمین انداخت ، منم برات اوردمش”بارانا ذوق زده کلاهش رو گرفت ،اما مثل قبل نبود و حسابی کثیف شده بود.مادر بارانا اون رو شست.کلاه هنوز زیبا بود اما کمی کهنه به نظر می رسید.
بارانا صبر کرد تا کلاهش خشک بشه ،بعد سریع به طرف خونه سارا رفت تا کلاهش رو به اون نشون بدهو این دفعه کلاهش رو به سارا بده تا اون رو روی سرش بذاره.اما وقتی سارا در رو باز کرد دهان بارانا از تعجب باز موند.

سارا یک کلاه خیلی زیبا سرش بود که مادرش برای اون خریده بود.کلاهی که حتی از کلاه بارانا هم زیباتر بود.سارا کلاه بارانا رو که دید خوشحال شد و گفت :” چه خوب ، حالا هر دوتامون کلاه داریم”
بارانا گفت :” چقدر کلاهت قشنگه، میدی من ببینمش ؟” سارا اخم کرد و گفت :” نه نمیدم ، مال خودمه”
بارانا یاد کار خودش افتاد و خجالت کشید ، اما سارا زد زیر خنده و گفت :” شوخی کردم، معلومه که کلاهم رو بهت میدم، بیا بریم جلوی آینه” . بعد هر دو جلوی آینه با کلاهاشون شکلک دراوردن و خندیدن.

نویسنده: فاطمه جابری فرد
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





بسیار خوب بود
ممنون از شما همراه عزیز
بسیار خوب بود. ممنون
بسیار خوب بود ومفهوم خوبی همراه داشت
سپاس از شما، بسیار خوب و آموزنده بود.
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
ممنون از نظر خوبتون
عالی وآموزنده
سپاس از شما دوست عزیز
مثل بقیه قصه هاتون عالی و با مفهوم
ممنون از همراهی شما دوست عزیز
قصه های وولک عالین، مرسی 😘😘😘
ممنون از شماکه همراه ما هستین دوست مهربان
سلام مثل همیشه عالی بود
🙏🙏🙏❤❤❤❤❤💋💋
درود بر شما و ممنون از نظر لطفتون
کلاه شخصی هست اما قصه ی خوبی بود
ممنون ازنظر خوبتون
ما باید وسایلمان را به دوستانمان قرض بدهیم.
مرسی از نظر خوبت دوست مهربانم
من باید وسایل هامو به دوست هام بدم و مهربون باشم ❤️❤️
ثنا هستم عالی بود❤☺️❤
سلام وولک عزیز واقا داستان قشنگی بود و اگه منم جای سارا بودممثل سارا کلاهم رو به بارانا میدادم مرسی که برای ما قصه های قشنگ درست میکنید♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
سلام دوست مهربانم ، ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
سلام ممنون از قصه های قشنگتون ❤
بابا
سلام من نیکی هستم
اصلا کار خوبی نیست که وسایلمون را به دوستمون ندیم من که وسایلم به دوستام امانتی میدم
۵ سال و نیمم از اصفهان
🤩❤❤😁
قصه تون خیلی برای من مفید بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست خوبم
سلام
واقعا از بابت قصه ممنونم.
یاد گرفتم که وسایلم را به دوستانم قرض بدهم.
ممنونم از خانم وولک
سلام دوست خوبم، آفرین به شما دختر مهربان
همه ی بچه ها باید باهم دوست باشن که هیچ وقت اتفاقی براشون نیفته.
ممنونم از نظر خوبت دوست عزیزم
سلام عالی بود وولک کلاه سارا خیلی خوشگلتر بود
خیلی کلاه بارانا خوشگل بود
اما نباید رفتار بد از خودش نشون بده🙏🏻🙏🏻🙏🏻💝💖
ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
سلام من سلدا هستم
وولک جان قصه امشب شما خیلی خوب بود. ازت ممنونم
سلام سلدا جان ، خوشحالم که قصه رو دوست داشتی مهربان
مثل همیشه عالی بود😍😄😗
ممنونم دوست خوبم
امیرعلی
چه اسم زیبایی
سلام
مرسی از پیج وولک 🌸
قصه ها تون حرف نداره 👌
بازم قصه صوتی بزارید🙏🙏
من قصه ها تون رو خیلی دوست دارم🌺🌺
سلام ممنون از همراهی و نظر شما
ممنون از شما به نظر من عالی بود تشکر 🌹
تشکر از همراهی شما
خیلی خوبه ممنون از شما
ممنون که با ما همراهی نازنین فاطمه جان
با سلام خدمت قصه گو من قصهی شما رو خیلی دوست داشتم 🌹
سلام محیا عزیزم خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
پیام آوا:من گوش ندادم اما بنظرم عالی هست ممنون که عکس هاش رو بیشتر کردید ☺😘
پیام وولک به آوا: خیلی خوشحالیم که دوستایی مثل شما داریم. ممنون که همراهمون هستید.
پیام نغمه:کلاه بارانا چجوری بود
پیام وولک به نغمه:سلام عزیزم متاسفانه عکسهای قصه همشون بارگذاری نشده بود. عکس هارو اصلاح میکنیم میتونی کلاه هر دو رو ببینی
سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
خیلی قشنگ و آموزنده بود مرسی خاله جون
شب بخیر
سلام دخترای قشنگم
خیلی خوشحال شدم از این که نظرتون رو خوندم و دیدم قصه امشب رو هم دوست داشتین
شب شما هم بخیر
عالی بود دستتون دردنکنه خیلی قشنگ بود
خواهش میکنم دوست خوبم
عالییی بود
💕💕