یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک دهکده سرسبز و زیبا مردی به همراه خانواده اش زندگی می کرد. مرد قصه ما شغلش کلاه فروشی بود بچه ها. اون هر روز کلاه های خودش رو توی یک کیسه بزرگ می ریخت و برای فروش اونارو به دهکده خودشون و دهکده های اطراف می برد و با پولی که از این راه به دست میورد زندگی خودش و خانواده اش رو میگذروند.

اون روز هم مثل همه روز های دیگه از خواب بیدار شد و بعد از خوردن صبحانه ش کلاه ها رو توی یک کیسه بزرگ ریخت و از خانواده ش خداحافظی کرد و از خونه رفت بیرون.
مرد کلاه فروش تصمیم گرفته بود که برای فروش کلاه های خودش به یه دهکده جدید بره.اون بعد از یه مدت طولانی راه رفتن خسته شد و احساس کرد که احتیاج داره کمی استراحت کنه.

مرد کلاه فروش نگاهی به دور و اطراف کرد ، اون چشمش به درخت بزرگی افتاد ، مرد کلاه فروش تصمیم گرفت که برای مدتی زیر سایه اون درخت بزرگ استراحت کنه تا خستگیش در بره.

اما بچه ها جون مرد کلاه فروش انقدر خسته بود که تا زیر سایه درخت نشست به سرعت خوابش برد.

بالای اون درخت بزرگ و سرسبز دسته ای از میمون های شیطون زندگی میکردن. میمونا که متوجه رسیدن و نشستن مرد کلاه فروش زیر درخت بزرگ شده بودن تمام مدت داشتن از بالای درخت مرد کلاه فروش رو نگاه می کردن و متوجه شدن که اون از خستگی خوابش برده.

میمونای شیطون به محض اینکه متوجه شدن مرد کلاه فروش خوابش برده از بالای درخت پایین اومدن تا مرد کلاه فروش رو از نزدیک ببینن تا اولا مطمئن بشن که اون کاملا خوابش برده و دوم اینکه ببینن کلاه فروش تو کیسه همراهش چی قایم کرده.

خلاصه میمون های شیطون وقتی مطمئن شدن که مرد کلاه فروش کاملا خوابش برده ، کیفش رو باز کردن و داخل اون رو گشتن. اونا از پیدا کردن یه عالمه کلاه رنگی رنگی خیلی هیجان زده و خوشحال شدن ، مخصوصا اینکه اون کلاه ها کاملا اندازه میمونای شیطون بود.

خیلی زود هر میمونی یکی از اون کلاه ها برداشت و روی سرش گذاشت.

میمون ها با کلاه های قرمز ، آبی ، سبز ،زرد ، نارنجی ، صورتی و بنفشی که روی سرشون گذاشته بودن حسابی خوشحال بودن و با شادی و ذوق زیاد شروع یه رقصیدن کردن.

ناگهان مرد کلاه فروش تو خواب غلت زد و میمون ها که فکر کردن اون داره از خواب بیدار میشه ترسیدن و همشون شروع کردن از درخت بالا رفتن.

مرد کلاه فروش بعد از چندتا غلت زدن وخمیازه کشیدن چند لحظه بعد بیدار شد، میمون ها از بالای درخت داشتن اونو تماشا می کردن و منتظر بودن.

مرد کلاه فروش که احساس کرد خستگیش برطرف شده آماده شد که به راه خودش ادامه بده و خودش رو هر چی زودتر به دهکده جدید برسونه. اون به سراغ کیسه کلاه ها رفت.اما بچه هاتا اومد کیسه کلاهاشو از روی زمین برداره دید که توی کیسه خالیه و حتی یک دونه کلاه هم توش باقی نمونده .اون از اینکه کیسه کلاه ها رو خالی پیدا کرده بود خیلی ناراحت و غصه دار شد ، همه کلاهاش گم شده بودن و از بین رفته بودن.

مرد کلاه فروش شروع کرد به دنبال کلاهاش گشتن تا بلکه بتونه اونارو پیدا کنه ، اینورو نگاه کرد اونورو نگاه کرد ، دور و اطراف درخت بزرگ رو خوب گشت تا اینکه ناگهان چشمش به بالای درخت افتاد ، کلاه فروش بالای درخت دسته ای میمون هار و دید که همشون کلاه های رنگی رنگی روی سر خودشون گذاشته بودن و به ردیف رو یکی از شاخه های درخت بزرگ نشسته بودن. مرد کلاه فروش فوری کلاه های خودش رو شناخت ، اون اول از دیدن یک دسته میمون کلاه به سر خیلی متعجب و شگفت زده شد ولی بعد حسابی عصبانی شد.

مرد کلاه فروش خیلی فکر کرد که چطوری کلاه هاش رو از میمون های شیطون پس بگیره.ناگهان فکری به ذهنش رسید.
مرد کلاه فروش به سمت میمون ها رفت بعد کلاه خودش رو از روی سرش برداشت و اون رو مستقیم به سمت میمون ها پرتاب کرد.

میمون ها که با تعجب داشتن به مرد کلاه فروش نگاه می کردن فکر کردن که کلاه فروش قصد داره اونارو اذیت کنه و بهشون صدمه بزنه به خاطر همین حسابی عصبانی و ناراحت شدن.

میمون ها که میخواستن از خودشون دفاع کنن وکار مرد کلاه فروش رو تلافی کنن ،کلاه هایی رو که روی سرشون گذاشته بودن رو برداشتن و یکی یکی اونارو به سمت مرد کلاه فروش پرتاب کردن.

کلاه فروش که از فکر خوب خودش حسابی راضی خوشحال به نظر می رسید دونه دونه کلاه ها رو از روی زمین برداشت و اونارو توی کیسه گذاشت . میمون ها با تعجب و شگفتی داشتن به مرد کلاه فروش نگاه می کردن ،کلاه فروش هم بعد از اینکه تمام کلاه هارو توی کیسه بزرگ گذاشت باخوشحالی و لبی خندون به سمت دهکده جدید به راه افتاد تا کلاه های رنگی و قشنگش رو به مردم اون دهکده بفروشه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





با سلام.قصه مثل یک گل یا درخت باید هم ساقه و هم شاخ و برگ داشته باشد قصه ای که کوتاه و فقط روی موضوع متمرکز شده مثل یک درخت بدونه شاخ و برگه و خیلی حوصله سر بره . قصه باید شاخ و برگ داشته باشه نه تنها موضوع قصه های قدیمی خیلی خوب بود متاسفانه امروزه قصه ها آنقدر کوتاه هستن که تا شروع میکنی تمام میشه بچه خوابش نمیبره و مجبوری که چند قصه مختلف با موضوع های مختلف برای بچه بگی که چیز خاصی هم دریافت نمیکنن.
درود بر شما ، ممنون از نظرتون دوست عزیز ، امیدواریم سایر قصه های وولک نظر شما رو جلب کرده باشه
سلام ممنون از داستان زیبا و آموزنده🌹🌷⚘🌻🌺💐🌸
درود بر شما همراه عزیز و ممنون از نظر لطفتون
ممنون بابت قصه ی خوبتون 🌺🌺
سلام من این قصه رو خیلی دوست دارم از شما ممنونم که این قصه رو توی برنامه های قصه گوهایتان گذاشتیت ممنون از لطفتون
سلام طاها جان، ممنونم از لطفت پسر خوب و خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
ممنون از داستانتون ولی موضع خاصی نداشت تیکه آخرش آموزنده بود البته چون من داستان های تاریخی و رمان های عاشقانه میخونم از این داستان ها زیاد خوشم نمیاد ولی بازم به نظرم عالی بود😍
سپاس از نظر و همراهی شما
عالی
تشکر
عالی
تشکر