قصه جذاب و شنیدنی جایزه ی بزرگتر
4.5/5 - (54 امتیاز)


 

 

 

 

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در سرزمین خرگوش ها یه خانم خرگوشه در یک دهکده ی کوچک زندگی می کرد. خانم خرگوشه یک مزرعه هویج داشت. او از هویج خوراکی های خوشمزه درست می کرد.خانم خرگوشه یک زن شاد ومهربان بود و همه اون رودوست دوشتن.

 

 

یک روز صبح که خانم خرگوشه داشت تو مزرعه اش کار میکرد و مشغول آبیاری هویج ها بود ، آقای پستچی رو دید. آقای پستچی به خانم خرگوشه سلام کرد و خانم خرگوشه اون رو دعوت کرد که یک لیوان آب هویج بخوره و خستگی در کنه.آقای پستچی روی تخته سنگی جلوی مزرعه خانم خرگوشه نشست و در حالیکه آب هویجش رو میخورد رو به خانم خرگوشه کرد و گفت :”خبر جدید رو شنیدی؟ توی شهر یک مسابقه بزرگ گذاشتن ، به کسی که بتونه بزرگترین هویج رو پرورش بده یه هویج طلا جایزه میدن”

 

 

خانم خرگوشه از شنیدن این خبر هیجان زده و خوشحال شد و تصمیم گرفت تمام تلاشش رو بکنه تا بزرگترین هویج رو پرورش بده.روز مسابقه نزدیک میشد و خانم خرگوشه هر روز با دقت به باغچه ی هویجش آب می داد و علف های هرز را می کند تا هویج هاش به خوبی رشد کنن.خانم خرگوشه برای پیروزی توی مسابقه سخت کار کرد.

 

 

بالاخره روز مسابقه فرا رسید. خانم خرگوشه خیلی خوشحال بود ،چون هویج هاش خیلی بزرگ و زیبا شده بودن. او بزرگترین هویجش رو که سه کیلو وزن داشت برداشت و توی گاری گذاشت و گاری رو مثل همیشه پشت دوچرخه اش بست و به طرف شهر به راه افتاد.

 

روز بسیار زیبایی بود .دوستان خانم خرگوشه خیلی خوشحال بودن که خانم خرگوشه تونسته اون هویج بزرگ رو پرورش بده. همه مطمئن بودن که خانم خرگوشه برنده جایزه هویج طلایی می شه.

 

خانم خرگوشه همینطور که به طرف شهر میرفت، آواز روز خوب بهاری رو با خودش زمزمه می کرد :
” روز خوب بهاری
هویجم توی گاری
همه شاد و خوشحالن
غمی تو دل ندارن”
در همین حال صدای گریه ای به گوشش رسید. خانم خرگوشه چون خودش خوشحال بود، فکر میکرد که همه خوشحال هستن اما یک نفر داشت گریه می کرد. خانم خرگوشه از دوچرخه پیاده شد ،گوشهای بزرگش رو تیز کردو خوب گوش داد تا ببینه این صدا از کجا میاد و کیه که داره گریه می کنه؟

 

 

صدا از پشت درخت های کنار جاده میومد ، خانم خرگوشه به طرف صدا رفت و دیدش که کنار یک کلبه کوچک خرگوش فقیری با لباس های کهنه روی زمین نشسته و داره گریه می کنه.
خانم خرگوشه دلش به حال اون سوخت ، نمی دونست چه جیزی باعث شده که اون خرگوش اینطور بلند بلند گریه کنه.پیش اون رفت و سلام کرد.خرگوش فقیر سرش رو بالا اورد تا خانم خرگوشه رو دید با تکون دادن سرش به اون سلام کرد.خانم خرگوشه پرسید :” من داشتم به شهر می رفتم که صدای گریه تو رو شنیدم ، اومدم ببینم چرا داری گریه می کنی؟”

 

 

خرگوش فقیر درحالیکه داشت اشکاش رو پاک می کرد گفت :” شوهرم نجار بود،اون به جنگل می رفت و چوب جمع می کرد و وسایل چوبی می ساخت و توی شهر می فروخت.اما یک بار که به جنگل می رفت تا چوب بیاره دیگه برنگشت و منو با نه تا بچه قدو نیم قد کوچولو تنها گذاشت. هر روز از بوته های جنگلی برای بچه هام غذایی پیدا می کردم اما الان سه روزه که هر چی می گردم هیچ چیزی برای خوردن پیدا نمی کنم. بچه هام گرسنه هستن و خیلی ضعیف و لاغر شدن ،نمیدونم چی کار کنم”

 

 

خانم خرگوشه از شنیدن داستان زندگی خرگوش غمگین شد و اشک از چشماش سرازیر شد. اون با خودش فکر می کرد که باید چی کار کنه ، وقت زیادی تا مسابقه نمونده بود و اون باید خودش رو به مسابقه می رسوند.خانم خرگوشه وقت نداشت که به دهکده برگرده و برای بچه خرگوش ها غذا بیاره. امااگر میرفت و توی مسابقه شرکت می کرد، تا زمانی که برگرده ممکن بود اتفاق بدی برای بچه خرگوش ها بیفته.

تصمیم گیری سختی بود.خانم خرگوشه ماه ها زحمت کشیده بود تا در این مسابقه شرکت کنه ،از طرف دیگه همه دوستان خانم خرگوشه منتظر بودن که او با جایزه هویج طلایی به روستا برگرده وموجب افتخار تمام مردم روستا بشه. خانم خرگوشه به طرف کلبه ای که بچه خرگوش ها تو اون بودن رفت.دیدن بچه خرگوش های گرسنه که هر کدوم بی حال گوشه ای از اتاق افتاده بودن آرزوی برنده شدن و بردن هویج طلایی رو از یاد خانم خرگوشه برد.

 

 

خانم خرگوشه با سرعت به طرف گاریش رفت، بعد مادر خرگوش ها رو صدا زد تا به اون در بردن هویج بزرگ به کلبه کمک کنه. مامان خرگوشه از دیدن هویج به اون بزرگی خیلی خوشحال شد.
مامان خرگوشه از جنگل مقداری هیزم اورد و برای پختن غذا آتیش روشن کرد.خانم خرگوشه هم هویج بزرگ رو خورد کرد و با سبزی های خوشبوی جنگلی سوپ هویج خوشمزه ای برای بچه خرگوش ها پخت.

 

بوی سوپ کلبه خرگوش ها رو پر کرده بود . بعد از آماده شدن غذا همه دور هم نشستن و سوپ خوشمزه خوردن و حسابی سیر شدن و قوت گرفتن.
بچه خرگوش ها که از خوردن غذا سرحال شده بودن شروع به جست و خیز و بازی کردن.

 

خانم خرگوشه به مامان خرگوشه گفت :” من یه مزرعه دارم پر از هویج و کلم و خوراکی های خوشمزه ای که خودم درست کردم. از وقتی بچه هام بزرگ شدن و از پیشم رفتن تنها شدم. الان هم اتاق بچه هام خالیه.هر وقت دوست داشتین میتونین به خونه من بیاین و توی کارهای مزرعه هم بهم کمک کنین. اما اگر اینجا بمونین من میتونم هر هفته براتون غذا بیارم”
مامان خرگوشه قبول کرد که برای مدتی همراه خانم خرگوشه به دهکده برن.
خانم خرگوشه به مامان خرگوشه کمک کرد و بچه ها رو توی گاری گذاشتن و به سوی دهکده به راه افتادن. همه دوستان خانم خرگوشه در دهکده منتظر اون بودن که با هویج طلایی برگرده. اما وقتی دیدن که اون همراه نه تا بچه خرگوش و مادرشون اومده خیلی تعجب کردن و همه ازش می پرسیدن که چی شده؟

 

وقتی خانم خرگوشه ماجرایی که براش اتفاق افتاده بود رو برای همه تعریف کرد ناراحتی اونا به خوشحالی تبدیل شد.اونا به داشتن خانم خرگوش مهربون افتخار می کردن ،حتی بیشتر از داشتن هویج طلایی.
خانم خرگوشه هم از داشتن ده تا دوست جدیدش خوشحال و راضی بود.

 

نویسنده : فاطمه جابری فرد


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





29 پاسخ
  1. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام ثنا هستم قصه خیلی خوب بود ❤❤❤❤😘😘😘😘😘🌸🌸🌸🌸🌹🌹🌹🌹🌹💐💐💐🌺🌺🌺🌺🌺❤❤

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *