قصه جذاب و تصویری ماشین پدربزرگ
3.6/5 - (47 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود در یک دهکده سرسبز و زیبا دختری به نام سالی زندگی میکرد .سالی روزها به باغ جلوی خونشون میرفت و با اسباب بازی هاش بازی میکرد ، اون یه سرگرمی دیگه ای هم داشت بچه ها،سالی خیلی دوست داشت که با ماشین قدیمی پدربزرگش که تو حیاط پشتی خونه پارک شده بود بازی کنه. دوستای سالی هم از بازی کردن با ماشین قدیمی پدربزگ سالی خیلی خوششون میومد به خاطر همین اونا هم پیش سالی میرفتن و با همدیگه شروع میکردن به بازی کردن با ماشین قدیمی.

Sal is wearing a red shirt and is in the driver seat of an old blue and rusty car thats on grass. There are plants growing in the headlights and in the car. Sal's friends are all with her. A brown boy with curly black hair is on the car's roof looking into his binoculars at the sky. A blone girl is in the back seat reading a book and another girl is on the hood of the car looking at a map, pointing forward. There is a bog brown house behind them.

 

یک روز که سالی تو حیاط خونشون مشغول بازی با ماشین قدیمی بود صدای پدرش رو شنید که داشت با تلفن صحبت میکرد.سالی شنید که پدر داشت میگفت :” میشه لطفا یه ماشین یدک کش بفرستین و این ماشین رو به اسقاطی آباد ببرین؟”

Sal, who is holding her blue ball, looks shocked to what her dad is sayingon on the phone. He is sitting on a chair outisde while reading a newspaper.

سالی وقتی اینو شنید خیلی ناراحت شد، صورتش قرمز شد و چشماش پر از اشک شدن بچه ها اون مجبور بود هر چی سریع تر یه کاری انجام بده .

 

Sal looks sad, looking at her father reading the newspaper, her blue ball is on the ground behind her.

وقتی دوستای سالی اومدن تا باهاش بازی کنن ، سالی سرشو پایین انداخته بود و خیلی ناراحت و غمگین بود.وقتی سالی ماجرا رو برای دوستاش تعریف کرد اونا هم ناراحت شدن و سرشونو پایین انداختن.
سامی گفت :” اگر ماشینو قایم کنیم چی؟” سارا گفت:” اما اون خیلی سنگینه،ما چطوری میتونیم ماشین رو از سر جاش تکون بدیم؟” سلیمان گفت :” نمیشه به یه راه حل دیگه فکر کنیم؟”

Sal's friends are all looking at her sitting on the car's hood, she is sad.

 

ناگهان سالی با خوشحالی گفت :” من میدونم ، ما باغ رو با اون ماشین قدیمی تزئین میکنیم. تمام چیزی که لازم داریم یک مقداری پوله که باهاش کلی وسیله بخریم.”

Sal is happy.

دوستای سالی از این راه حل خوشحال شدن و با نظر سالی موافقت کردن. بعد اونا تمام پولی که همراهشون داشتن رو روی یک تکه دستمال کاغذی ریختن .بعد از اینکه پولاشون رو شمردن به فروشگاه رفتن . آیا اونا به اندازه کافی پول داشتن بچه ها؟

Everyone is putting out their hand with their money on a white sheet on the grass. There are coins and paper money.

 

سالی از آقای فروشنده مقداری رنگ ماشین خواست. آقای فروشنده گفت :” شما به اندازه کافی پول دارید که دوتا سطل رنگ و یک فرچه بخرید”

سالی و دوستاش بعد از اینکه از مغازه رنگ فروشی بیرون اومدن قرار گذاشتن که فردا صبح برای رنگ زدن ماشین قدیمی دورهم جمع بشن.

 

Everyone is in the paint shop. There are brushes of all sizes hanging on the walls, and shelves with buckets of different colors behind the casheir thats wearing a green shirt. Sal is putting the money on the counter. The casheir is holding bucket of yellow paint and a brush. The blonde girl is holding a bucket of red paint.

صبح روز بعد دوستای سالی با لباس کار توی باغ دورهمدیگه جمع شدن. اونا لاستیکای قدیمی ماشن رو دراوردن و با یکیشون تاب درست کردن و توی بقیه لاستیکا هم گل و گیاه کاشتن.

Everyone is working. Sal is planting flowers in a tyre, there is a tyre being made into a swing on a tree. The two other friends are holding a tyre. Everyone is wearing white gloves.

ظهر که شد اونا شیشه های شکسته ماشین رو ازش جدا کردن و اونارو روی دیوار باغ کنار هم چسبوندن و بهشون شکل دادن.

 

Sal and her friend are drawing a heart with white chalk on a brick wall. The blonde girl is swinging on the hanged tyre and another boy is cleaning up the broken glass with a broom.
عصر که شد سالی به همراه دوستاش صندلی های چرمی ماشین رو واکس زدن و تمیزشون کردن تا حسابی درخشان و براق شدن.

Sal is cleaning the car from inside and her blonde friend is painting the car with red paint.

اونا همچنین به نوبت با یه دونه قلم مویی که داشتن ماشین رو رنگ زدن و نقاشی کردن.

 

Sal is painting the back of the car with yellow paint while her friend is cleaning the seats.

سالی و دوستاش بعد از گذروندن کل روز برای تمیز کردن ماشین خیلی خسته بودن ،اما ماشین هنوز کاملا تمیز نشده بود و روی بدنه اش کلی خط و خش داشت.هنوز کارهای زیادی بود که اونا باید انجامش میدادن اما ناگهان…

Sal and the blonde girl are looking tired and sleepy, they are sitting next to the car. The two other friends are painting the car, one is watching the other paint while sitting on the ground. It is night time.

اونا صدای یک کامیون یدک کش رو شنیدن که داشت کم کم به خونه سالی نزدیک میشد.

Everyone stops their work, they are looking at a blue crane on the road in fron of them.

سالی نمیدونست چه کاری بایدانجام بده بچه ها ، اون از ناراحتی زیاد ساکت شدو شروع کرد به گریه کردن واشک ریختن.

 

Sal is looking at the blue crane with tears in her eyes.

اما سالی در یک لحظه تصمیم گرفت که تسلیم نشه و یه کار دیگه ای رو هم به عنوان آخرین کار امتحان کنه. اون دست خودشو تو سطل رنگ فرو برد و شروع کرد به نقاشی کردن و رنگ زدن بدنه ماشین. دوستای سالی هم که دیدن اون داره ماشین رو رنگ میکنه کمکش کردن و با دستاشون شروع کردن به نقاشی کردن بدنه ماشین.

Everyone is painting the car with their hands. They all look determined.

وقتی کامیون یدک کش رسید و پارک کرد پدر سالی از خونه بیرون اومد.اون به ماشین نگاه کرد و یه عالمه نقش های دستی کوچولو و رنگی رنگی روی بدنه ماشین دید و بعد نگاهش به دست های رنگی بچه ها افتاد.

 

Sal's father looks surprised looking at his red and yellow painted car. He is holding a black suitcase. The blue carne is on the road behind him. Sal and her friends are all watching.
بعد پدر سالی لبخندی زد و گفت :” این خیلی عالیه ! اجازه بدین این ماشین رو توی باغ نگهداریم ،نظر شماها چیه؟” بچه ها با شنیدن این حرف هورای بلندی کشیدن و شروع کردن به تشویق کردن و شادمانی کردن.

Sal's father is holding her shoulders, she is happy and her friends are celebrating. The car is behind them.

صبح روز بعد وقتی که رنگ روی ماشین خوب خوب خشک شده بود بچه ها با شادی و خوشحالی با ماشین شروع به بازی کردن و حسابی خوش گذروندن.

 

They are in the car again, playing. Sal is on the hood with a map pointing forward. The blonde girl is driving and her friend is in the back with the binoculars looking forward. The brown kid is in the back on the swing.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

43 پاسخ
  1. وانیا
    وانیا می گوید:

    سلام من وانیا ۹ ساله هستم عالی بود من عاشق قصه های شما هستم و هر شب قصه های شما رو گوش میکنم ممنون از وولک

    پاسخ
  2. وانیا
    وانیا می گوید:

    سلام من وانیا ۹ ساله هستم عالی بود من عاشق قصه های شما هستم و هر شب قصه های شما رو گوش میدم ممنون از وولک😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظرت دوست من
      قصه های بیشتر رو میتونی در وولک پلاس دنبال کنی عزیزم

      پاسخ
  3. مولیان
    مولیان می گوید:

    قصه ماشین را دوست داشتم
    مولیان ۶ ساله از زنجان هستم
    🩷🧡💛💚💙🩵💜🤎🫶🫶🫶👏👏👏💍💍💍💎

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *