پیتر بعد از اینکه دید آقای مک دنبالش نمیگرده خیالش راحت شد و یه گوشه نشست تا استراحت کنه، اون نفس نفس میزد و ازترس داشت میلرزید. اون اصلا نمیدونست کدوم طرفی باید بره و راه رو گم کرده بود.همچنین پیتر به خاطر نشستن تو آب پاش پر از آب خیس خالی بود.
پیتر بعد از اینکه یه کم نفسش جا اومد آهسته آهسته و آروم آروم شروع کرد به پرسه زدنو قدم زدن به اطراف مزرعه،اون حواسش به همه جا بود تا مبادا خطری تهدیدش کنه.

تا اینکه اون متوجه یه دری توی دیوار شد، اما اون در قفل بود بچه ها، از اینا گذشته در هم زیرش باز نبود تا خرچوش چاق و تپلی مثل پیتر بتونه از زیر اون رد بشه. پیتر همینطور که داشت به در نگاه میکرد متوجه یه موش کوچولو و ریزه میزه شد که مرتب از پله های ورودی در بالا و پایین میره و نخود فرنگی و لوبیا و خوراکی های دیگه رو از سوراخی که توی در بود برای خانوادش میفرسته. پیتر از موش کوچولو راه خروج از باغ رو پرسید اما اون یه نخود فرنگی خیلی بزرگ تو دهنش گذاشته بود و داشت میبرد به خاطر همین نتونست جواب پیتر رو بده ، موش کوچولو فقط سرشو تکون داد و بعدهم رفت. پیتر زد زیر گریه و شروع کرد به اشک ریختن.
بعد پیتر سعی کرد که برای پیدا کردن راه خروجی مستقیم از وسط باغ رد بشه اما اون بیشتر و بیشتر گیج و متعجب شد. اون خیلی زود به حوضچه ای رسید که آقای مک بطری های آب و آب پاشاشو از اونجا پر میکرد.یه گربه سفید لب حوض نشسته بود و به ماهی های قرمز کوچولو خیره شده بود و داشت اونا رو تماشا مکیرد،گربه سفید خیلی خیلی آروم و ساکت نشسته بود و فقط هرز چند گاهی نوک دمش رو تکون تکون میداد.پیتر پیش خودش فکر کرد که بهتره بدون اینکه بااون حرف بزنه راهشو ادامه بده و بره ،اون در مورد گربه ها از پسر عموی کوچولوی خود بنیامبن چیزهایی شنیده بود.

پیتر دوباره به سمت انباری برگشت اما ناگهان صدایی درست نزدیک به اون توجهش رو جلب کرد، صدایی شبیه به بیل زدن و خراشیدن.پیتر سریع زیر بوته ها و شاخ و برگا قایم شد. اما بعد از چند لحظه وقتی دید خطری تهدیدش نمیکنه بیرون اومد و سریع توی چرخ دستی ای که کنارش بود پرید و از اون تو دور واطرافش رو خوب نگاه کرد.اولین چیزی که پیتر دید آقای مک بود که داشت با بیل پیاز هارو از توی خاک بیرون میورد،پشت آقای مک به طرف پیتر بود واون طرف آقای مک در خروجی مزرعه قرار داشت.

پیتر خیلی بی سر و صدا و آروم از چرخ دستی پایین اومد و با بیشترین سرعتی که میتونست مستقیم از پشت بوته های توت سیاه به سمت در خروجی شروع به دویدن کرد.
در همین حال آقای مک پیتر رو در حال فرار کردن دید ولی پیتر هیچ اهمیتی نداد و به کارش ادامه داد، اون به زیر در چوبی باغ خزید و فرار کرد.پیتر حالا دیگه اون طرف در احساس امنیت و راحتی میکرد.

آقای مک ژاکت و کفش های پیتر رو به مترسک وسط باغش آویزون کرد تا کلاغ ها و پرنده ها رو بترسونه و فراری بده.
اما بشنویم از پیتر ، اون همینطور میدوید و میدوید و حتی برای یک لحظه هم نایستاد و حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد تا اینکه به خونشون که توی تنه درخت صنوبر بود رسید.

وقتی پیتر رسید انقدر خسته بود که روی ماسه نرم وراحت کف لونشون دراز کشید و چشماشو بست. مادرش داشت آشپزی میکرد ،اون تعجب کرده بود که پیتر با لباساش چی کار کرده که الان بدون لباس برگشته خونه.این دومین ژاکت و دومین جفت کفش بود که پیتر تو این دوهفته گم کرده بود.

جونم براتون بگه بچه ها پیتر اصلا حالش خوب نبود، اون تمام بعد از ظهر و شب رو همینطوری بی حال و کسل بود.مادرش اونو به رخت خوابش برد ، بعد براش شیر گرم کرد و مقداری چای بابونه براش درست کرد و قبل از خواب هم یک قاشق شربت بهش داد تا حالش بهتر بشه.

اما فلاپسی و ماپسی و دم پنبه ای نون و شیر و شیرین کشمشی و توت خوشمزه و شیرین برای شام خوردن و لذت بردن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام.من یادگرفتن بدون اجازه از خانه بیرون بروم.ممنونم از قصه های خودتان.لطفا داستان های با عکس بگذارید.
ممنونم از شما دوست خوبم که به قصه ها گوش میکنی
سلام عالی بود
❤🧡💛💚💙💜من عاشق این قصه هستم چون عاشق خرگوش هستم این قصه فقعلاده بود❤🧡💛💚💙💜
چه عاالی
قصه خیلی عالی و شنیدنی
ممنونم ازشما
خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم