یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و بزرگ چهار تا خرگوش کوچولوی بامزه به نام های فلاپسی ، ماپسی ،دم پنبه ای و پیتر زندگی میکردن. این چهارتا خرگوش کوچولو به همراه مادرشون در کنار یک ساحل شنی و پایین تنه بزرگ و تنومند درخت صنوبر زندگی میکردن.

یک روزصبح مامان خرگوشه قبل از اینکه از خونه بره بیرون خرگوش کوچولوهارو جمع کرد و بهشون گفت :” خرگوشای عزیز من شما میتونید امروز به جنگل و مزرعه های اطراف برین و بازی کنین اما اجازه ندارین به باغ ومزرعه آقای مک برین و به اونجا نزدیک بشین،اونا از خرگوشا خوششون نمیاد ، الان هم با هم دیگه برین بازی کنین ولی حواستون باشه که شیطنت نکنین و تو دردسر نیفتین ، من دارم میرم بیرون”

بعد از اینکه مامان خرگوشه صحبتش تموم شد سبد خرید و چترش رو برداشت و از وسط جنگل به سمت مغازه نونوایی به راه افتاد.اون میخواست یک نون بزرگ قهوه ای و پنج عدد شیرینی کشمشی بخره.

فلاپسی ، ماپسی و دم پنبه ای که خیلی خرگوشای خوبی بودن و به حرف مامانشون گوش میکردن برای چیدن و جمع کردن تمشک به جنگل رفتن.

اما پیتر که بسیار شیطون و سرکش بود یک راست و مستقیم به مزرعه آقای مک رفت و خودش رو از زیر در توی باغ انداخت.

وقتی به باغ آقای مک رسید اول یه مقداری کاهو و لوبیا خورد.بعد چشمش به تربچه ها افتاد ، بعدش پیتر یه عالمه تربچه و هویج خورد.

بعد از مدتی پیتر احساس کرد که دلش درد گرفته و احساس سنگینی و مریضی میکرد، به خاطر همین رفت تا مقداری جعفری پیدا کنه چون یادش اومد که هر موقع پرخوری میکرد و دل درد میگرفت مامانش یه کم جعفری بهش میداد.

اما پیتر وقتی از کنار خیار های کاشته شده رد شد ناگهان چشمش به آقای مک افتاد. آقای مک روی دستاش و زانوهاش روی زمین بود و داشت کلم های تازه و کوچولو رو از توی خاک بیرون میکشید ،

اما اون به محض اینکه پیتر رو دید از جاش پرید و دنبال پیتر کرد، آقای مک همینجور که چنگک توی دستش رو تو هوا تکون میداد فریاد میزد و میگفت :” آی دزد آی دزد”

پیتر به طرز وحشتناکی ترسیده بود.اون سر تا سر باغ رو دوید و دوید و به هر جایی که میتونست فرار کرد ، به خاطر اینکه اون راه برگشت به در باغ رو فراموش کرده بود و یادش رفته بود بچه ها.
پیتر همینجور که داشت ازتوی مزرعه آقای مک فرار میکرد و اینور اونور میرفت یه لنگه از کفشاش رو بین کلما جا گذاشت و یه لنگه دیگه اش هم بین بوته های سیب زمینی از پاش دراومد و همونجا موند.

پیتر بعد از اینکه کفشاشو از دست داد و گم کرد انگار که دوتا پای دیگه قرض کرده باشه سریعتر دوید و فرار کرد، به طوری که بچه ها جون من فکر میکنم پیتر میتونست از اونجا دور بشه و فرار کنه اگر با بدشانسی و بدبیاری به سمت توری هایی که آقای مک انگورهارو روی اون قرار داده بود نمیرفت و دکمه بزرگ ژاکتش به اون توریها گیر نمیکرد.اون یه ژاکت آبی بود با یه دکمه بزرگ نقره ای، کاملا هم نو نو بود.

پیتر دیگه تسلیم شده بود و منتظر بود که هر لحظه آقای مک برسه واونو بگیره،اون شروع کرد به گریه کردن و درشت درشت اشک ریختن.اما صدای گریه پیتر به گوش چندتا از گنجیشکای مهربون که داشتن اون دور و اطراف پرواز میکردن رسید و اونا صدای پیتر رو شنیدن که داشت بلند بلند گریه میکرد،اونا با سرعت زیاد به سمت پیتر اومدن و بهش گفتن که خودش رو تکون بده و روی زمین بندازه.

در همون موقع آقای مک با یه سبد از راه رسید اون قصد داشت که سبد رو از بالا روی سر پیتر بندازه و اونو بگیره ، اما پیتر به موقع و توی یک چشم به هم زدن خودش رو از تو ژاکتش بیرون کشید و فرار کرد و ژاکتش رو جا گذاشت.

پیتر سریع توی انباری پرید و خودش رو توی یک آب پاش انداخت ، اگر انقدر آب تو آب پاش نبود ،اون میتونست جای خیلی خوبی برای قایم شدن باشه .

آقای مک مطمئن بود که پیتر یه جایی تو انباری قایم شده، اون حدس میزد که پیتر زیر گلدونا قایم شده باشه ، بعدش اون با احتیاط شروع به برگرداندن گلدونا کرد و زیر هر کدام رو نگاه کرد. درهمین لحظه پیتر ناگهان عطسه کرد و از تو ظرف آب پاش بیرون پرید ،

آقای مک که پیتر رو پیدا کرده بود سعی کرد پاشو روی پیتر که داشت از پنجره فرار میکرد بذاره ولی موفق نشد ، پیتر هم موقع بیرون رفتن از پنجره سه تا از گلدونای آقای مک رو انداخت و شکوند. پنجره برای آقای مک خیلی کوچیک بود و اون از دویدن به دنبال پیتر خسته شده بود.به خاطر همین اون از دنبال کردن پیتر دست برداشت و به سر کار خودش برگشت.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





منم علیسان.بیصبرانه منتظر قسمت دوم هستیم منومامانم
💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
مرسی وولک جون، من از این داستان یاد گرفتم که به حرف پدر مادرم گوش بدم تا توی دردسر نیفتم.
ممنونم از شما دوست مهربانم که به قصه ها خوب و با دقت گوش میکنی
سلام چرا آقای مک از خرگوش ها بدش میاد خرگوش ها بدجور نازن
عالی بود
تشکر
خیلی قصه ی خوبی بود
خوشحال که دوست داشتی روژان جان
برای قصه ی خوب شما۴۲۹۸۶۸۵۵۶۶۶۸۴۵۳۶۴امتیاز هم کمه
خیلی امتیاز خوبیه، ممنونم باران