قصه جذاب و شنیدنی پیتر خرگوشه ( قسمت اول )
4/5 - (15 امتیاز)


 

 

 

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و بزرگ چهار تا خرگوش کوچولوی بامزه به نام های فلاپسی ، ماپسی ،دم پنبه ای و پیتر زندگی میکردن. این چهارتا خرگوش کوچولو به همراه مادرشون در کنار یک ساحل شنی و پایین تنه بزرگ و تنومند درخت صنوبر زندگی میکردن.

 

Rabbit family home

 

یک روزصبح مامان خرگوشه قبل از اینکه از خونه بره بیرون خرگوش کوچولوهارو جمع کرد و بهشون گفت :” خرگوشای عزیز من شما میتونید امروز به جنگل و مزرعه های اطراف برین و بازی کنین اما اجازه ندارین به باغ ومزرعه آقای مک برین و به اونجا نزدیک بشین،اونا از خرگوشا خوششون نمیاد ، الان هم با هم دیگه برین بازی کنین ولی حواستون باشه که شیطنت نکنین و تو دردسر نیفتین ، من دارم میرم بیرون”

 

Mother gives a warning

بعد از اینکه مامان خرگوشه صحبتش تموم شد سبد خرید و چترش رو برداشت و از وسط جنگل به سمت مغازه نونوایی به راه افتاد.اون میخواست یک نون بزرگ قهوه ای و پنج عدد شیرینی کشمشی بخره.

Mrs. Rabbit goes shopping

فلاپسی ، ماپسی و دم پنبه ای که خیلی خرگوشای خوبی بودن و به حرف مامانشون گوش میکردن برای چیدن و جمع کردن تمشک به جنگل رفتن.

 

Bunnies picking berries

اما پیتر که بسیار شیطون و سرکش بود یک راست و مستقیم به مزرعه آقای مک رفت و خودش رو از زیر در توی باغ انداخت.

 

Bad boy Peter

وقتی به باغ آقای مک رسید اول یه مقداری کاهو و لوبیا خورد.بعد چشمش به تربچه ها افتاد ، بعدش پیتر یه عالمه تربچه و هویج خورد.

Peter pigs out

بعد از مدتی پیتر احساس کرد که دلش درد گرفته و احساس سنگینی و مریضی میکرد، به خاطر همین رفت تا مقداری جعفری پیدا کنه چون یادش اومد که هر موقع پرخوری میکرد و دل درد میگرفت مامانش یه کم جعفری بهش میداد.

Peter ate too much

اما پیتر وقتی از کنار خیار های کاشته شده رد شد ناگهان چشمش به آقای مک افتاد. آقای مک روی دستاش و زانوهاش روی زمین بود و داشت کلم های تازه و کوچولو رو از توی خاک بیرون میکشید ،

Peter is discovered

 

 

اما اون به محض اینکه پیتر رو دید از جاش پرید و دنبال پیتر کرد، آقای مک همینجور که چنگک توی دستش رو تو هوا تکون میداد فریاد میزد و میگفت :” آی دزد آی دزد”

McGregor chases Peter

 

پیتر به طرز وحشتناکی ترسیده بود.اون سر تا سر باغ رو دوید و دوید و به هر جایی که میتونست فرار کرد ، به خاطر اینکه اون راه برگشت به در باغ رو فراموش کرده بود و یادش رفته بود بچه ها.
پیتر همینجور که داشت ازتوی مزرعه آقای مک فرار میکرد و اینور اونور میرفت یه لنگه از کفشاش رو بین کلما جا گذاشت و یه لنگه دیگه اش هم بین بوته های سیب زمینی از پاش دراومد و همونجا موند.

Peter loses his shoes

پیتر بعد از اینکه کفشاشو از دست داد و گم کرد انگار که دوتا پای دیگه قرض کرده باشه سریعتر دوید و فرار کرد، به طوری که بچه ها جون من فکر میکنم پیتر میتونست از اونجا دور بشه و فرار کنه اگر با بدشانسی و بدبیاری به سمت توری هایی که آقای مک انگورهارو روی اون قرار داده بود نمیرفت و دکمه بزرگ ژاکتش به اون توریها گیر نمیکرد.اون یه ژاکت آبی بود با یه دکمه بزرگ نقره ای، کاملا هم نو نو بود.

 

Peter is caught in a net

پیتر دیگه تسلیم شده بود و منتظر بود که هر لحظه آقای مک برسه واونو بگیره،اون شروع کرد به گریه کردن و درشت درشت اشک ریختن.اما صدای گریه پیتر به گوش چندتا از گنجیشکای مهربون که داشتن اون دور و اطراف پرواز میکردن رسید و اونا صدای پیتر رو شنیدن که داشت بلند بلند گریه میکرد،اونا با سرعت زیاد به سمت پیتر اومدن و بهش گفتن که خودش رو تکون بده و روی زمین بندازه.

Sparrows offer advice

در همون موقع آقای مک با یه سبد از راه رسید اون قصد داشت که سبد رو از بالا روی سر پیتر بندازه و اونو بگیره ، اما پیتر به موقع و توی یک چشم به هم زدن خودش رو از تو ژاکتش بیرون کشید و فرار کرد و ژاکتش رو جا گذاشت.

 

Peter escapes McGregor
پیتر سریع توی انباری پرید و خودش رو توی یک آب پاش انداخت ، اگر انقدر آب تو آب پاش نبود ،اون میتونست جای خیلی خوبی برای قایم شدن باشه .

 

Peter chooses a wet place to hide

آقای مک مطمئن بود که پیتر یه جایی تو انباری قایم شده، اون حدس میزد که پیتر زیر گلدونا قایم شده باشه ، بعدش اون با احتیاط شروع به برگرداندن گلدونا کرد و زیر هر کدام رو نگاه کرد. درهمین لحظه پیتر ناگهان عطسه کرد و از تو ظرف آب پاش بیرون پرید ،

 

'Kertyschoo!'

 

آقای مک که پیتر رو پیدا کرده بود سعی کرد پاشو روی پیتر که داشت از پنجره فرار میکرد بذاره ولی موفق نشد ، پیتر هم موقع بیرون رفتن از پنجره سه تا از گلدونای آقای مک رو انداخت و شکوند. پنجره برای آقای مک خیلی کوچیک بود و اون از دویدن به دنبال پیتر خسته شده بود.به خاطر همین اون از دنبال کردن پیتر دست برداشت و به سر کار خودش برگشت.

 

Peter tips over pots

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

10 پاسخ
  1. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
    مرسی وولک جون، من از این داستان یاد گرفتم که به حرف پدر مادرم گوش بدم تا توی دردسر نیفتم.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *