در اعماق جنگل سرسبز بلوط توی یک غار تنگ و تاریک یک خرس قهوه ای زندگی می کرد. خرس قهوه ای همه روزها توی غار تنها بود. اون بعضی روزها خیلی حوصلش سر می رفت و دلش می خواست کسی بود که باهاش حرف می زد یا بازی می کرد.
یک روز که خرسی خیلی از تنهایی خسته شده بود از غارش بیرون اومد و با خودش فکر کرد بهتره چرخی توی جنگل بزنه شاید دوستی پیدا بکنه ! اگر یک دوست داشته باشه حتما خیلی اوضاع بهتر میشه !
برای همین اون توی جنگل راه افتاد تا شاید دوستی پیدا کنه .. اول از همه چشمش به جغد افتاد که بالای درخت نشسته بود. خرسی به جغد خیره شد و گفت:” اوووه چه چشمای گنده مسخره ای داری!”
جغد گفت:” با کی هستی؟” خرس قهوه ای گفت:” خب معلومه با تو!” جغد اخم کرد و گفت:” تو اجازه نداری منو مسخره کنی!” خرسی با بی تفاوتی گفت:” خب راست گفتم دیگه! ” بعد هم سرش رو چرخوند و راه افتاد..
یه کم جلوتر خرس قهوه ای به راسو رسید . بعد در حالیکه دماغش رو گرفته بود گفت:” اوه اوه تو چه بوی گندی میدی !” راسو گفت:” خب این ویژگی منه ..من باید بتونم برای دفاع از خودم بوی بد تولید کنم..”
خرسی گفت:” تو واقعا غیر قابل تحملی! بهتره زودتر از اینجا دور بشم ..” بعد هم با سرعت شروع به دویدن کرد و از اونجا دور شد.
وقتی که خرسی داشت می دوید چشمش به لاک پشت خورد و غرغرکنان گفت:” از سر راه من برو کنار لاک پشت دست و پا چلفتی! ” لاک پشت به آرومی گفت:” چی شده ؟ چرا انقدر ناراحتی؟ حتما روز بدی داشتی..” خرس قهوه ای بدون اینکه جواب لاک پشت رو بده غرشی کرد و به دویدنش ادامه داد.
یه کم بعد خرس قهوه ای به آهو و خرگوش رسید که کنار هم ایستاده بودند. خرس با دیدن آهو زد زیر خنده و گفت:” تو چه پاهای لاغری داری! مثل دو تا چوب خشک هستند! باید به تو بگن پا چوبی!!”
آهو با ناراحتی گفت:” بس کن .. این حرفها اصلا قشنگ نیست ..” اما خرس قهوه ای همینطور به خندیدنش ادامه می داد.
خرگوش رو کرد به آهو و گفت:” ولش کن ! بیا از اینجا بریم ..” بعد هم دوتایی با پرش های بزرگ از اونجا دور شدند..
خرسی بالاخره رفت و رفت تا به رودخانه رسید. اون کنار رودخانه نشست . سرش رو پایین انداخت و دستش رو زیر چانه اش زد، بعد آهی کشید و گفت:” مثل اینکه هیچ دوستی توی این جنگل وجود نداره!” پرنده کوچولو که اون اطراف پرواز می کرد صدای خرسی رو شنید. پایین اومد و روی سنگی نشست و گفت:” تو اگر می خواهی با کسی دوست بشی باید دست از بدجنسی و مسخره کردن دیگران برداری!”
خرس با تعجب گفت:” من بدجنسم؟” پرنده گفت:” بله .. تو بقیه حیوانات رو مسخره می کنی، حرفهای زشت بهشون میزنی و قلدری می کنی!”
خرسی یه کم فکر کرد وگفت:” شاید اونها هم منو مسخره می کنند! شکم گنده و دستهاش پشمالوی من رو!” ” پرنده گفت:” نه اینطوری نیست.. اینجا توی جنگل همه همدیگه رو همونطوری که هستند دوست دارند و به هم احترام می گذارند” خرسی گفت:” خب حالا باید چیکار کنم تا بتونم یک دوست داشته باشم؟”
پرنده گفت:” من یک فکری دارم ” بعد هم به آرومی در گوش خرسی چیزی گفت. انگار فکر پرنده فکر بدی نبود و خرسی با عجله به طرف غارش دوید. پرنده هم به سراغ همه حیوانات رفت و بهشون گفت که خرس قهوه ای یک سورپرایز براشون داره ..
وقتی که همه حیوانات به جلوی غار خرسی رسیدند چشمشون به کلی خوراکی و بازی افتاد که خرسی برای اونها آماده کرده بود و یک تابلو که روش نوشته شده بود:” متاسفم ، لطفا منو ببخشید..”
حیوانات فهمیدند که خرسی از کارهایی که کرده پشیمونه .. خرسی هم فهمیده بود که برای اینکه بتونه با کسی دوست بشه باید رفتار خوبی داشته باشه، کسی رو مسخر کنه و دیگران رو با کارها و حرفهاش ناراحت نکنه ! از اون مهم تر اگر رفتار اشتباهی کرد شهامت داشته باشه و از دیگران عذر خواهی کنه ..
از اون روز به بعد خرس قهوه ای دیگه تنها نبود و کلی دوست کوچیک و بزرگ داشت.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود
ممنونم از نظرت رونیکاجان
وولک عزیز قصه هاتون بی نهایت زیبا هستن ممنون🌹🌹
من هم نظر شما را دارم زیبا بود ممنون از قصه های قشنگه شما🙏🏼💝🌺🌺🌺🌺دست شما درد نکنه چرا زحمت می کشید.
ممنونم از نظرت قشنگت نفس جان
خیلی خوشحالم که با ما همراهی دوست عزیز
سلام دوستون دارم مچکرم ک این قصه رو واسه ی ما نوشتین🌹❤️💋
سلام محمدپارسای عزیز، خیلی ممنونم از نظر و همراهیت عزیزم
سلام قصه آموزنده و قشنگی بود . ما باید به همدیگه احترام بذاریم
سلام آرتین عزیز، کاملا درست گفتی آفرین به تو عزیزم
خاله صدف ممنون به خاطر قصه های قشنگ تون من خیلی شمارا دوست دارم
منم شما رو خیلی دوست دارم رستاجانم، خیلی خوشحالم که با ما همراهی عزیزم
مرسی از قصه ی امشبتون
شب مارو ساختین🥰
خیلی ممنونم از همراهیتون عزیزم
خاله صدف امشب هم قصه بزارین
رستای عزیز، ما هر روز قصه های جدیدی براتون تو اپلیکیشن میذاریم که میتونی ببینی عزیزم
ممنون از قصه قشنگتون من کلی لذت بردم خاله صدف😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
چه عالی، خوشحالم که دوست داشتی رایان جان
عالی بود
ممنونم از نظرت یاسین جان
آموزنده بود
رایان راست میگی
😍😍😍😍😍😘😘😍😍♥️♥️🤩🤩😍
رستا انتظار نداشته باش
سلام ممنونم خیلی عالی بود 💐💐
سلام بچه های عزیزم، خیلی خوشحالم که نظرتون رو برام نوشتین
خیلی آموزنده بود
خوشحالم که دوست داشتین بچه های نازنین
مثل همیشه عالی بود 😍😍😍😍😍😍😍😍
ممنونم از نظرتون بچه های گل
خیلی دیدنی و شنیدنی بود
خوشحالم که دوست داشتی صالح عزیز
عالی و خوب بود.
ممنونم از نظرت اسراجان
وولک دوستت دارم.
وولکم تو رو دوست داره زهرای قشنگ
ممنونم از این قصه های زیبا که میزارین
ممنونم که همراه ما هستی شادی جان
خاله صدف عالی بود
خوشحالم که دوست داشتی آرشیداجان
آرشیدا دوستت دارم عزیز دلم 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️😍🤩😘🤪
ممنون از قصه های خوبتون😊😊😘😊
ممنونم که با ما همراهی دانیال جان
ممنون بابت بارگزاری قصه،استفاده کردم
چه عالی
ممنونم که با ما همراهی حسین کوچولو
خیلی قشنگ بود❤️
قصه های وولک حرف نداره😘
ممنونم از نظر قشنگت الیناجان
ممنون از قصه ی زیباتون…ی قصه هم در مورد پرخاشگری بچه ها بذارید لطفا…
خیلی ممنونم از پیشنهادت هناجون حتما
قصه های تربیتی بیشتر رو میتونی در اپلیکیشن وولک هم دنبال کنی
آرسام و وستا خیلی از این قصه خوششون اومده این قدر دوست داشتن که می خوان همه قصه ها رو بخونن
چه عالی
من خیلی خوشحالم که با ما همراهین آرسام و وستای عزیزم
سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
وای چه کار بدی کرد خرسی ولی آفرین بهش که از دوستاش معذرت خواهی کرد شب بخیر
سلام دوستای قشنگم
ممنونم که نظرتون رو برای ما نوشتین
👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼
♥️♥️♥️♥️♥️🥰🥰🥰😍🤩😍😘😘😘♥️♥️Sara
عالی است. این قصه های قشنگ شما بینظیر است. من این قصه را دوست دارم 😘😘😘😘😘🤩🤩🤩😍😍😍🥰🥰🥰🥰🥰
چه عالی
خیلی خوشحالم که قصه های ما رو دوست داری آمین جان
🦄سلام خاله قصه ی شما عالی بود 🦄
سلام ترنم جان
خیلی خوشحالم که دوست داشتی عزیزم
خیلی خیلی قشنگ بود
ممنونم از نظرت روناک جان
شما خیلی قشنگ داستان میگید
خیلی ممنونم از نظرت روناک عزیزم
من خیلی خوشحالم که همراهان عزیزی مثل شما داریم
داستان های شما بهترین داستان های تو تمام عمرم است
ممنونم از نظر خوبت دوست قشنگم
بازم مثل هميشه قصه هاي شما بهترينه 😍
ممنونم ازت سلین مهربان
خیلی خوب بود😍