4.2/5 - (105 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید


دانیال عاشق نقاشی کردن بود. اون هر وقت فرصت می کرد یه کاغذ سفید برمیداشت و مشغول نقاشی می شد. اون روز عصر دانیال تصمیم گرفته بود با مداد رنگی های جدیدی که مامان براش خریده بود یک نقاشی هیجان انگیز بکشه.. اون یک شهر قدیمی رو کشید که مال خیلی سال قبل بود و پر از خونه و یک قلعه بزرگ بود. بعد هم چون میخواست نقاشیش خیلی هیجان انگیز باشه یک اژدهای بزرگ و ترسناک هم بهش اضافه کرد که از دهنش آتش بیرون می اومد .. دانیال نقاشیش رو وسط اتاقش رها کرد و رفت تا شام بخوره .. بعد از شام هم مشغول کتاب خوندن شد و کم کم خوابش گرفت و خوابید ..

دانیال به خواب عمیقی فرو رفته بود که یک دفعه احساس کرد کسی داره صداش می زنه و اون رو از خواب بیدار می کنه .. دانیال به زور چشمهاش رو باز کرد . اون چیزی که می دید رو باور نمی کرد. یه آدمک کوچولو درست مثل اونی که توی نقاشیش کشیده بود جلوش ایستاده بود. دانیال چشمهاش رو به هم مالید و گفت :” تو دیگه کی هستی؟” آدمک کوچولو گفت:” من آدمک تو نقاشیت هستم ! خودت منو کشیدی ! ”

دانیال شگفت زده به آدمک نگاه می کرد. نمی دونست بیداره یا داره خواب می بینه .. آدمک گفت:” تو باید بیای به ما کمک کنی ! مردم شهری که کشیدی به کمکت احتیاج دارن .. اون اژدهایی که کشیدی داره همه شهر رو به آتیش می کشه ..باید کاری کنی تا اون اژدها رو از شهر بیرون کنیم !”

دانیال با تعجب گفت:” اما آخه من که نمی دونم چطوری میشه با یک اژدها مبارزه کرد؟” آدم کوچولو گفت:” دنبال من بیا.. باید یه کاری بکنیم” بعد به طرف نقاشی دانیال رفت..

چند دقیقه بعد دانیال و آدم کوچولو توی نقاشی دانیال بودند.. اووه واقعا باورکردنی نبود! دانیال توی شهری بود که خودش نقاشی کشیده بود!

همه مردم شهر با دیدن دانیال خوشحال شدند و گفتند:” چه خوب شد که اومدی.. تو باید به ما کمک کنی تا با این اژدها مبارزه کنیم .. ما به کلاه و سلاح و شمشیر و از این جور چیزها نیاز داریم .. زودتر به ما سلاح بده !”

دانیال با تعجب گفت:” اما آخه من چیزی ندارم که بهتون بدم !” یک دختربچه با موهای قرمز گفت:” تو ما رو کشیدی ، پس باید به ما کمک کنی !” دانیال اولش نمی دونست چیکار باید بکنه ، اما کمی فکر کرد و یک دفعه فکری به ذهنش رسید و با هیجان گفت:” الان براتون سلاح می کشم ..” و شروع کرد به کشیدن تیر و کمان و کلاه و شمشیر و کلی چیز دیگه .. آدم کوچولو اونها رو بین آدمهای شهر پخش می کرد و به هر کس چیزی می داد ..

از دور صدای اژدهای خشمگین شنیده می شد. اون از جنگل به طرف شهر می اومد و سر راهش همه چیز رو خراب می کرد و آتش می زد.. اژدها راه می رفت و از دهنش آتش بیرون می ریخت .. دختر کوچولوی مو قرمز گفت:” ما برای خاموش کردن آتش آب لازم داریم !” دانیال سریع چند تا سطل و بشکه پر از آب کشید .. بعد هم یک چاه آب وسط شهر کشید ..

اما آتش خیلی زیاد بود و به این راحتی ها خاموش نمی شد.. آدم کوچولو گفت:” اینجوری فایده نداره ! باید یه کار دیگه ای بکنیم ..”

دانیال داد زد و گفت: فهمیدم .. الان درستش می کنم !” بعد یک ماشین آتش نشانی قرمز بزرگ با نردبان و یک شلنگ خیلی بلند کشید..

آدمک کوچولو گفت:” این خیلی خووبه !” بعد دانیال و آدم کوچولو از نردبان بالا رفتند و شروع به خاموش کردن آتش کردند .. خیلی زود شعله های آتش خاموش شد.. اوووه ولی انگار اژدها به شهر رسیده بود ..

اون بزرگ و قوی بود و نزدیک بود همه چیز رو خراب کنه .. همه مردم شهر شروع به فرار کردند.

آدم کوچولو با نگرانی گفت:” اصلا چرا این اژدها رو توی نقاشیت کشیدی؟” دانیال من من کنان و با ناراحتی گفت:” متاسفم .. من نمی دونستم اون انقدر خشنه ! حالا هم نمی دونم باید باهاش چیکار کنم ..”

آدمک کوچولو گفت:” ولی من می دونم ! تنها کاری که می تونی بکنی اینه که اونو از نقاشیت پاک کنی!”

دانیال با پاک کنش شروع کرد به پاک کردن اژدها .. اما پاک کن دانیال خیلی کوچولو بود و انگار که هیچ فایده ای نداشت! دانیال گفت:” من یه فکر دیگه دارم ..” بعد مخزن ماشین آتش نشانیش رو پر از رنگ سفید کرد و در حالیکه یک شلنگ بلند براش می کشید گفت:” الان با این رنگ سفید اژدها رو رنگ می کنم ”

خوشبختانه فکر دانیال موفقیت آمیز بود ! اون تونست با شلنگ به اژدها رنگ سفید بپاشه و اون رو از نقاشیش پاک کنه !

همه مردم شهر با خوشحالی هورا  کشیدند و دانیال و آدم کوچولو رو روی شونه هاشون بالا بردند و شادی کردند .. جشن بزرگی به پا شده بود و همه آواز می خوندند و می خندیدند..

وقتی دانیال به اتاقش برگشت نفس راحتی کشید بعد نگاهی به نقاشیش کرد و گفت:” آخیششش مثل اینکه همه چیز به خیر گذشت .. فقط یه لکه سفید روی نقاشیم باقی مونده ..فردا صبح وقتی بیدار شدم یه چیز خوب اینجا می کشم ..”

دانیال روی تختش دراز کشید و کتاب داستانش رو برداشت و شروع به خوندن کرد و خیلی زود خوابش برد.. ماجراهای نقاشی دانیال هر چی که بود خواب بود یا رویا، ولی خیلی هیجان انگیز بود و پایان خوشحال کننده ای داشت ..

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

135 پاسخ
  1. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    مانند شبح
    عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی بود
    ممنون

    💙💙💙❤💙❤💙❤💙❤💙❤💙❤🧡❤🧡❤❤🧡❤❤🧡❤❤🧡💜🧡💜🧡💜🧡💜🧡🧡🧡💜🧡💜💜🧡💜🧡💜🧡💜💜🧡🧡💄💄

    پاسخ
  2. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    😘👥😘😘😘😘😘😘😘😘😘👥😘👥😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋🏼‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️🙋‍♀️💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜👥💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜👥👥👥👥💜💜💜💜💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗

    پاسخ
    • آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
      آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

      اینا همه برای خاله ی عزیزم،خاله ی مهربونم،
      یک شعر می خوانم

      عالی بودی عالی بودی
      مثل گل غالی بودی.

      این از شعر عالی بود؟ ؟؟

      پاسخ
  3. کسراغلامی ۱۰ ساله ازاراک
    کسراغلامی ۱۰ ساله ازاراک می گوید:

    سلام خاله صدف من این قصه را دیشب گوش دادم خیلی دستش داشتم💗💗💗💗🧡💗
    من همه قصه هاتون کردم💗💗💖

    پاسخ
  4. Melisa 💙
    Melisa 💙 می گوید:

    Hi 👋🏻 خاله صدف، من ملیسا هستم، من خیلی برنامه ی وولک رو دوست دارم. از این قصه هم خوشم اومد. بالا هم نوشتم ‌Hi منظورم سلام بود.

    پاسخ
  5. بارانا
    بارانا می گوید:

    سلام خاله صدف من عاشق قصه های شما هستم و هرشب مامان برام از قصه های شما می خونه،من امسال کلاس اولی هستم و دارم تلاش میکنم خودم هم قصه های شما رو بخونم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام بارانای عزیز ، خیلی عالیه که تلاش میکنی خودت بخونی
      امیدوارم همیشه موفق باشی عزیزم

      پاسخ
  6. آروین کوچولو
    آروین کوچولو می گوید:

    سلام پسرم آروین گفت براتون پیام بذارم
    میگه من این قصه رو خیلی دوست داشتم لطفا بازم از اینا بذارین
    😍😍💖🥰💝💝💛🤩🥰😘☺️😊😻🎊🎉👌👌👌🌹🌹🌷🌷

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام آروین کوچولو خیلی خوشحالم که با ما همراهی عزیزدلم
      حتما بازم قصه های قشنگ براتون میذاریم
      البته که تو اپلیکیشن وولک هم کلی قصه قشنگ داریم آروین جان

      پاسخ
  7. نغمه
    نغمه می گوید:

    (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (◠‿◕) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪)
    عالی بود آوا هستم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام حسناخانم گل
      خیلی خوشحالم که قصه های ما رو دوست داری و با ما همراهی قشنگم

      پاسخ
  8. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    عالی بود 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌

    🤜بازم عالی بود 🤛

    پاسخ
  9. بنیامین
    بنیامین می گوید:

    این داستانی که من خوندنم خیلی آلی بود شما هم‌از اپلیکیشن وولک دانلود کنید و داستان بگویید

    پاسخ
  10. دلسا
    دلسا می گوید:

    داستان خیلی جالبی بود مخصوصا اینکه ذهن شنونده ی داستان رو به چالش میکشه که مردم شهر چطور ازدست اژدها خلاص بشن

    پاسخ
  11. آوین جون
    آوین جون می گوید:

    🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄 🩷🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤💚🖤🖤🖤🖤💛🖤🖤🖤🖤❤️🖤🖤🖤🖤🖤🖤🩵🖤🖤🖤🖤💙🖤🖤🖤🖤💜🖤🖤🖤🤎🖤🖤🖤💞🖤🖤🖤🖤🩶🖤🖤🖤🖤🧡🖤🖤 ❤️❤️❤️❤️🤎❤️❤️❤️❤️❤️🤎❤️❤️❤️❤️🩷❤️❤️🖤❤️❤️🧡❤️❤️🩶❤️❤️❤️❤️❤️❤️🩵❤️❤️❤️💙❤️❤️❤️❤️❤️❤️ 💚❤️❤️❤️💕❤️❤️🩶❤️❤️❤️❤️🩷🩷🩷🩷🩵🩷🩷🩷🩷💚🩷🩷🩷🩷💛🩷💞🩷💜🩷🩷🩷🖤🩷🩷🩷 🧡🩷🩷🩷🩶🩷🩷🩷🩷💗🩷🩷🩷💙🩷🩷🩷🩷❤️🩷🩷🩷🩷🩵🩵🩵🩵💙🩵🩵🩵💜🩵🩵🩵🩵🩵🤎🩵🩵🩵🩵🩵🩷🩵🩵🩵🖤🩵🩵🩵🩵🧡🩵🩵🩵🩶🩵🩵🩵💚🩵🩵🩵💛🩵🩵🩵🩵🩵💓🩵🩵🩵💙🩵🩵🩵🩵🧡🧡🧡🧡🧡🧡❤️🧡🧡🧡🩷🧡🧡🧡🩶🧡🧡🧡🧡🖤🧡🧡🧡🧡🤎🧡🧡🧡🧡💜🧡🧡🧡🧡🩵🧡🧡🧡🧡🧡🧡💙 🧡🧡🧡💚🧡🧡💛🧡🧡🧡💖💜💜💜💜💜🩵💜💜💜💜🧡💜💜💜💜🤎💜💜💜🖤💜💜💜💜🩶💜💜💜💜❤️💜💜💜💜🩷💜💜💜💜💙💜💜💜💜💚💜💜💜💜💛💜💜💜💝🤎🤎🤎🤎🤎❤️🤎🤎🤎🩷🤎🤎🤎🤎🤎💜🤎🤎🤎🧡🤎🤎🤎🩶🤎🤎🤎🤎🤎🩵🤎🤎🤎🤎💙🤎🤎🤎🤎💚🤎🤎🤎💛🤎🤎🤎🤎🤍🤎🤎🤎💟

    پاسخ
  12. سامیار
    سامیار می گوید:

    سلام من هم سامیار هستم
    باید برم تو نقاشیم یه چیزی رو درست کنم ☺️☺️☺️☺️☺️☺️🥧🥧✔️🏢🏬🏬🕍🕌🕋🏭🏢🏬🏟️🏨🏣🏗️💈🗽🕋🏰🗻🎢🗽🛫🗻🎡🚡🚐🚗🚳🚯🚷📵🔅🔆📲📳🔜⬆️

    پاسخ
  13. نیکان هستم
    نیکان هستم می گوید:

    چه جالب کاشکی که همه نقاشی‌ها مثل نقاشی دانیال باهامون حرف می‌زد چون من نقاشی زیاد میکشم

    پاسخ
  14. ملینا
    ملینا می گوید:

    ممنونم بابت قصه امشب مثل همیشه عالی بود🙏🙏🙏😻😻🤩😍🥰🌧️🌈🌈✨🌟💓💞💛💚💙💜🧡❤️🤍💕🐣🐤🐥🐦🍓🍒🍎🍉🍊🥭🥥🍇🫐🍅🌶️🌶️🌶️🍱🍱🎀🎀🎀🎁🎁🩰🩰🩰

    پاسخ
  15. ❤پروا پاکزاد❤
    ❤پروا پاکزاد❤ می گوید:

    سلام خیلی عالی بود 🙂🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😇😇🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😀🙂🙂🙂مرسی 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *