4.3/5 - (205 امتیاز)

 

 

 

لنی، بچه دایناسور نارنجی رنگ خیلی بازیگوشی بود.

یه روز خیلی قشنگ پاییزی لنی و مامانش تو آشپزخونه بودن. لنی پشت میز آشپزخونه نشسته بود و داشت صبحونه شو می خورد.

مامان لنی  از لنی خواست که وقتی صبحونه شو تموم کرد،  تو کارهای خونه بهش کمک کنه و لباسا رو از تو حیاط جمع کنه.

لنی با دهن پر گفت : «الان نه مامان! من دارم چیزی می خورم.»

مامانش گفت : «می دونم لنی. وقتی صبحونه تو تموم کردی لباس ها رو از تو حیاط جمع کن.»

 

لنی مدت زمان زیادی به خوردن صبحونه مشغول بود. حتی بیشتر از وقت های عادی.

و وقتی که صبحونه ش تموم شد دیگه دیر شده بود ! باران میومد و همه ی لباس های شسته شده خیس شده بودن.

 

 

ظهر همون روز لنی همراه باباش تو حیاط بودن.

بابای لنی مشغول تعمیر ماشینش بود و لنی هم کنارش ایستاده بود و توپ بازی می کرد.

بابای لنی بهش گفت : «لنی عزیزم می تونی به فروشگاه بری و یه چیزایی واسه خونه بخری؟ شیر و ماست لازم داریم. من بهت پول می دم و تو لطفا برو فروشگاه شیر و ماست بخر.»

لنی همون طور که داشت توپشو به بالا و پایین می انداخت گفت  : «الان نه بابا! دارم بازی میکنم»

وقتی بازی لنی تموم شد و به سمت فروشگاه رفت دیگه دیر شده بود! چون فروشگاه بسته بود.

بعد از ظهر، خواهر لنی ازش خواست که شیر آب حموم رو ببنده .

لنی اون قدر دیر به سمت حموم رفت که دیگه دیر شده بود و همه جا رو آب گرفته بود. همه ی حموم خیس شده بود.

وقتی خواهرش فهمید که لنی شیر آب رو نبسته خیلی عصبانی شد. لنی بهش گفت : «ببخشید.»

اما این ببخشید فایده ای نداشت.

لنی و تری تو فروشگاه بودن.

تری به لنی گفت : «لنی بیا دیگه. باید بریم! داره دیر می شه.»

لنی گفت : «الان میام. یکم صبر کن اسباب بازی های تو این قفسه رو ببینم.»

لنی و تری دوباره دیر به خونه رسیدن و مثل همیشه لنی مقصر بود.

همه ی اعضای خونواده از دست کارای لنی خسته شده بودن. لنی به هیچ کس کمکی نمی کرد و هر چی بهش می گفتن می گفت : «باشه بعداااا».

اونا به این نتیجه رسیدن : «ما باید به لنی کمک کنیم. اون هیچ وقت به موقع به جایی نمی ره. اون همه رو منتظر می ذاره.»

و اونا با هم یه تصمیمی گرفتن.

یه روز مامان لنی داشت تلویزیون نگاه می کرد.

لنی که خیلی حوصله اش سر رفته بود به مامانش گفت : «مامان میای  بازی کنیم؟»

مامانش همین طور که داشت به تلویزون نگاه می کرد گفت : «الان نه، لنی! دارم تلویزیون نگاه می کنم.»

لنی رفت پیش باباش. بابای لنی تو حیاط مشغول مطالعه بود.

لنی به باباش گفت : «بابا دوچرخه ی منو درست می کنی یکم دوچرخه سواری کنم؟ خیلی حوصله ام سر رفته. مامان هم نمیاد باهام بازی کنه.»

بابای لنی بدون این که سرش رو از روی کتاب برداره گفت : «الان نه لنی! دارم کتاب می خونم.»

لنی می خواست با تری به پارک بره. اما این بار تری زیاد منتظرش نموند و وقتی دید لنی مثل همیشه دیر کرده با بچه های دیگه به پارک رفتن.

لنی برای بازی تو پارک خیلی دیر کرده بود و تنها مونده بود.

خواهر لنی  حموم بود. لنی می خواست بره دستشویی واسه همین به خواهرش گفت : «می شه زودتر از حموم بیای بیرون که منم بتونم برم دستشویی؟».

خواهرش از تو حموم گفت : «الان نه لنی! دارم دوش می گیرم.»

خواهر لنی اونو منتظر گذاشت و منتظر گذاشت.

لنی خسته شده بود. همه اونو منتظر گذاشته بودن. لنی ازین شرایط اصلا خوشش نمی اومد.

به مامانش گفت : «مامان چرا امروز همه منو منتظر می ذارن و هی بهم می گن بعدا بعدا»

مامانش بهش گفت : «ما اینکارو کردیم تا تو بفهمی که چه قدر منتظر گذاشتن بقیه کار بدیه. ما هم دوست نداریم منتظر بمونیم لنی.»

لنی با ناراحتی گفت : «متاسفم مامان. من الان فهمیدم که کار درستی نمی کردم.»

اون روز همه ی خونواده با هم به پارک رفتن. این بار لنی به موقع رسید و هیچ کسی رو معطل نکرد.

لنی دیگه هیچ وقت دیر نکرد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

117 پاسخ
  1. علیرضا ابراهیمی/۸ ساله از خوزستان
    علیرضا ابراهیمی/۸ ساله از خوزستان می گوید:

    خیلی قشنگه😍 بابت این همه قصه ها ی هیجان انگیز ممنونم خاله جونم🥰😍♥️

    پاسخ
  2. کیارش کلاس سوم
    کیارش کلاس سوم می گوید:

    خیلی از این قصه خوش‌آمد. فقط اگر قصه های تصویری هم بسازید عالی میشه 😂😉😜👌🤣😀❤️😁👍😲🤓😎🫰🤞🤜👏

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خوشحالم که دوست داشتی کیارش عزیز، قصه های تصویری ما رو میتونی با نصب اپلیکیشن وولک دنبال کنی

      پاسخ
  3. کمالی
    کمالی می گوید:

    زینب کوچولوی من با شما عاشق قصه شب شد با این آهنگ جذاب ابتدایی وانتهایی شما.عالییییییی….همه چیزش به دل میشینه چه متن داستان چه اهنگ ابتدا وانتهاش چه صدای دوبلور و…ممنون ،موفق باشید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام و درود بر شما دوست عزیز، خیلی خوشحال شدم از نظر و انرژی خوبتون و خوشحال تر از این که زینب کوچولو با قصه های وولک همراه هست، ممنونم از نظرتون

      پاسخ
  4. رستا شیرجی
    رستا شیرجی می گوید:

    خاله صدف من همیشه قصه های
    شما را نگاه می کنم و همه‌ی این قصه ها را
    نگاه
    کردم و لطفا باز هم ممنون میشم که قصه های بیشتری برای ما ارسال کنید

    پاسخ
    • 💖طرفدار دو آتیشه شهرزاد چراغی،💖
      💖طرفدار دو آتیشه شهرزاد چراغی،💖 می گوید:

      حاضرم جونم رو بدم و گوشش کنم،بوس بوس🥰👄👄💋👄😁😁😁😁😁😁😂😂😂😂😂🥰😂⭐⭐⭐💖❤️❤️❣️🤍🤍💟💟♥️♥️💗💗♥️♥️❤️❣️💗🙂⭐⭐⭐💞💞🌟💕💌💋💋🤎🤎💚😀💕💕💞💓♥️💗⭐👌🙂💞💓❤️♥️🙂💕💌👄👄💚🖤🌟💝😹😹💜👍♥️💓💞💕💌🧡😂😁💋💋💋💌💞♥️❣️❣️♥️💓💞💕💘👄💌👄از طرف شهرزاد چراغی 🌟💝💝

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      رستای عزیزم چقدر خوشحالم که تو با وولک و قصه های ما همراهی
      ممنونم از نظر خوبت عزیزدلم

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام آلارای عزیز
      هر هفته دو قصه جدید براتون در سایت قرار میگیره، ممنونم که با وولک همراهی

      پاسخ
      • آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
        آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

        دوستون دارم خاله جون این قصه هارا از کتاب داستان میخوانید؟ 😃🤔😘😘😘😘🤔😙😙🤡🤡😶😶

        پاسخ
        • صدف خالقی (قصه گو)
          صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

          منم شما رو خیلی دوست دارم عزیزانم
          قصه های ما توسط تیم تولید محتوا نوشته میشن قشنگم

          پاسخ
    • کیان فرح بخش لشگری یانی
      کیان فرح بخش لشگری یانی می گوید:

      کیان هستم از تهران واقعا خوب است 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍

      پاسخ
  5. ترنم اسدزاده
    ترنم اسدزاده می گوید:

    سلام خاله صدف می شود هفته ی دیگه داستان وولک رو تعریف کنید؟ 🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐷🐷🦄🦄🐷🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ترنم عزیزم، بله به زودی براتون دوباره در سایت از قصه های وولک تعریف میکنم
      اگر اپلیکیشن رو داشته باشی، میتونی هر هفته دو قسمت جذیذ از قصه های وولک رو گوش کنی ترنم جان

      پاسخ
  6. آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂
    آینازحسین نازنین زهرا 🧡🧡🍃🍃🍃🍂🦄🦄🦄🦄🍂🍂😂 می گوید:

    واقعا آموزنده بود تشکر از لطف شما شب بخیر 🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙😙🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😉😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭🤠🤠🤠🤠🤠🤠🤠🤠🤠🤠🤠🤠🤠🤠

    پاسخ
  7. السا شوقی
    السا شوقی می گوید:

    سلام خاله صدف من از این قصه یاد گرفتم نباید زیاد به کاری ادامه بدیم 😍😍😍😍😍😍😍🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🤩🤩🤩🤩🤩🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍🥰😍😍💗🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍🤩😍😍😍😍

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام السای عزیزم خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست قشنگم
      آفرین خیلی برداشت خوبی بود

      پاسخ
  8. آیناز
    آیناز می گوید:

    سلام خاله صدف من یک بار که برنامه وولک رو دانلود کردم باز نمی کرد چند بار خارج و وارد شدم فایده هم نداشت برای همین از سایت استفاده می کنم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      آیناز جان، به شماره 09333795618 پیام بده تا مشکلت برطرف شه و بتونی با اپلیکیشن همراهمون باشی

      پاسخ
  9. دلسا میثاقی
    دلسا میثاقی می گوید:

    خیلی قشنگ بود من که کلی ازش لذت بردم ممنونم که قصه های قشنگ می ذارید تا ما به خونیم و لذت ببریم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *