4.3/5 - (124 امتیاز)

توی یک جنگل سرسبز و بزرگ خرس کوچولویی همراه خرس بزرگ زندگی می کرد. خرس کوچولو عاشق گشت و گذار و ماجراجویی توی جنگل با بهترین دوستش یعنی خرس بزرگ بود..

اونها در کنار هم روزهایی پر از خنده و تفریح و ماجراجویی رو می گذروندند.

خرس کوچولو به ارتفاعهای بلند و جدید سرک می کشید و به دنبال کشف چیزهای جدید بود.. هر وقت که خرس کوچولو در موقعیت های سخت و ترسناک قرار می گرفت خرس بزرگ با دستهای بزرگ و دندانهای تیزش آماده کنارش بود و بهش کمک می کرد..

یک روز برای خرس بزرگ اتفاق ترسناکی افتاد.. یک قسمت از جنگل آتش گرفته بود و خرس بزرگ که راه فراری نداشت به بالای یکی از درختها رفت.. اون خیلی ترسیده بود ..چند ساعتی طول کشید تا آتش خاموش شد و خرس بزرگ تونست پایین بیاد و به خونه اش برگرده .. از بعد از اون روز رفتارهای خرس بزرگ تغییر کرد. انگار همیشه نگران بود و از چیزی می ترسید!

فردای اون روز خرس کوچولو خرس بزرگ رو کنار رودخانه دید ولی اون مثل همیشه نبود. خرس کوچولو گفت:” تو حالت خوبه خرس بزرگ؟ میخوای از درخت بالا بری ؟ ”

خرس بزرگ اخم کرد و گفت:” نه ! این درخت خیلی بلنده ، خطرناکه !” خرس کوچولو متوجه نمی شد. با تعجب گفت:” اما تو بزرگ و شجاعی .. بالا رفتن از این درخت برای تو کاری نداره ..” ولی خرس بزرگ از درخت بالا نرفت.

خرس کوچولو سعی کرد هر کاری بکنه تا خرس بزرگ دوباره سرحال و خوشحال بشه .. ولی فایده ای نداشت. خرس کوچولو آهی کشید و گفت:” امیدوارم فردا حالت بهتر بشه ..”

روز بعد دوتایی برای پیدا کردن غذا به وسط جنگل رفتند. همه چیز خوب بود تا اینکه صدای بلندی به گوش رسید. خرس بزرگ با شنیدن صدا شروع به فرار کرد.. خرس کوچولو همینطور که دنبال خرس بزرگ می دوید داد زد:” برگرد خرس بزرگ ، فرار نکن!”

کمی جلوتر خرس بزرگ در حالیکه نفس نفس می زد ایستاد و گفت:” ببخشید خرس کوچولو من نمی خواستم فرار کنم ولی اون صدا خیلی بلند بود!”

خرس کوچولو گفت:” اما تو خیلی بزرگ و شجاعی .. چه چیزی می تونه تو رو بترسونه؟!”

خرس بزرگ چیزی نگفت.. به نظر می رسید که خرس بزرگ دوباره حالش خوبه و دوتایی مشغول بازی و ماجراجویی شدند.

اما مدت زیادی نگذشته بود که انگار خرس بزرگ چیزی دید و شروع به غرش کرد و صدای غرش های بلندش کل جنگل رو پر کرده بود. همه حیوانات جنگل حتی خرس کوچولو هم ترسیده بودند و گوشهاشون رو گرفته بودند. کمی بعد خرس بزرگ آروم شد و گفت:” متاسفم خرس کوچولو ! نمی خواستم تو رو بترسونم .. ”

خرس کوچولو واقعا نگران بود ولی سعی کرد خرس بزرگ رو آروم کنه .. برای همین به آرومی گفت:” اشکالی نداره خرس بزرگ.. می خوای دستمو بگیری ؟”

روز های بعد هم به همین صورت گذشت ..بعضی روزها همه چیز خوب و عادی بود و اونها مثل همیشه شاد و آروم کنار هم بودند، ولی بعضی روزها دوباره همه چیز تغییر می کرد و حتی یک بوی کوچیک هم می تونست خرس بزرگ رو به هم بریزه !

یک روز وقتی دوتایی توی دشت پر از گل مشغول بازی بودند خرس بزرگ صدایی شنید. اون وحشت زده سر جاش ایستاد و گوشهاش رو تیز کرد.

خرس کوچولو گفت:” نگران نباش خرس بزرگ .. این فقط صدای بچه هاست که دارند حرف می زنند.. تو خیلی بزرگ و شجاعی ، هیچ چیزی نمی تونه تو رو بترسونه درسته؟

” اما خرس بزرگ هنوز می لرزید. خرس کوچولو نگران شد و گفت:” دوست داری همدیگه رو بغل کنیم؟”

ولی خرس بزرگ هیچ جوابی نداد.. خرس بزرگ مدت طولانی ساکت نشست و هیچ چیزی نگفت. خرس کوچولو کنارش نشست و به آرومی گفت:” اون آتیش توی جنگل حتما خیلی ترسناک بوده ..” خرس بزرگ سرش رو تکون داد و گفت:” من خیلی ترسیده بودم .. می ترسیدم که نتونم راه فرار از آتیش رو پیدا کنم.. حالا هر بو یا صدایی که منو یاد اون روز می اندازه منو می ترسونه .. ”

خرس کوچولو با مهربونی گفت:” متاسفم که این اتفاق برات افتاد ..تو حق داشتی که بترسی.. ولی تو همیشه خرس بزرگ من باقی می مونی ، با چنگال های خرسی بزرگت ، دندونهای خرسی تیز و بزرگت و از همه مهمتر قلب مهربون و بزرگت ..”

خرس بزرگ ساکت بود و به حرفهای خرس کوچولو گوش می داد. خرس کوچولو ادامه داد:” حتی وقتی که احساس بزرگی و شجاعت نمی کنی هم من همیشه اینجا در کنارتم .. مهم نیست چقدر می دویم و  با صدای بلند غرش می کنیم یا چقدر در سکوت کنار هم  مینشینم ..من همیشه در کنارتم ..”

خرس بزرگ با شنیدن این حرفها خیلی خوشحال شد و اشک توی چشمهاش جمع شد. بعد خرس کوچولو رو محکم در آغوش گرفت .. یک بغل گنده خرسی .. بعد دوتایی به داخل جنگل برگشتند.

خرس کوچولو با حرفهای دوستانه و همدلی هاش باعث شده بود که خرس بزرگه دوباره احساس آرامش بکنه .. اون حالا در کنار خرس کوچولو و شانه به شانه هم  توی جنگل قدم میزدند و به نظرش همه چیز خیلی کمتر از قبل ترسناک بود..

بله بچه های گلم .. ما هم یادمون باشه وقتی که یکی از دوستامون یا کسایی که دوستش داریم به هر دلیلی خوشحال و سرحال نبود میتونیم به جای اصرار کردن که زودتر حالش خوب بشه، با آرامش در کنارش باشیم تا مطمین بشه که ما در هر حالتی دوستش داریم حتی وقتی که ناراحت و غمگینه ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

53 پاسخ
  1. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام خاله من متاسفم نمیتونم تو مسابقه شرکت کنم هرچی میزنم ثبت نظر تا نظرم رو ارسال کنم نمیشه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      عزیزم نظرت تو مسابقه ثبت شده نگران نباش تو مسابقه شرکت داده میشی دوست خوبم.

      پاسخ
  2. آلارا
    آلارا می گوید:

    سلام خاله صدف میشه چند روز بعد اون خبری که وولک میخاد بگه را بگید چون من خیلی زود دارم من آلارا ی ۹ ساله

    پاسخ
  3. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بودددددددددددددددددددددددددددددددددددد🥰🐰🦋🦄🐉🐲♥️🥰🦪❤️🧡💘🤍🖤🤎💜💙💚💛❣️💟💌💕💞💓💗💖💝🦸👯💃🌹💐

    پاسخ
  4. رادین
    رادین می گوید:

    خوب نبود
    انقدر از ترس قصه نگید لطفا،من واسه بچم هر روز از اینجا قصه میزارم،ولی یکی در میون تو قصه هاتون ترس و استرس هایی هست ک به بچه انتقال میده،اونم موقع خواب…من نظرم رو گفتم امیدوارم همیشه موفق باشید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم. ما از اینکه نظرات شمارو میخونیم خوشحال میشیم. سعی می کنیم قصه ها از چالش های روزانه بچه ها باشه و طبیعتا ترس هم جز اونها هست. بازهم ممنونم که نظرتون رو گفتید. حتما توجه بیشتری خواهیم کرد.

      پاسخ
  5. آدم ناشناس
    آدم ناشناس می گوید:

    ( خال صدف)۱۵۰آفرین برشوا.
    راستی خال صدف من ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شمام من فغت ۳ نفر رادوست دارم شما،پدرم و مادرم رادوست دارم.‌‌‌‌‌‌‌
    فقط یک سعلچرا بعد از قصه ی وولک از خواب بیدار می‌شود قصه ی دیگه ای نمی زاری ؟.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست عزیزم. ازت ممنونم. منم خیلی شمارو دوست دارم. از این به بعد قصه های جدید رو تو اپلیکیشن وولک میذاریم.

      پاسخ
  6. آرزو ،مامان مهرسا و سام
    آرزو ،مامان مهرسا و سام می گوید:

    چقدر با خوندن این قصه گریه کردم. همه ی ماها به یه خرس کوچولو ک درکمون کنه نیاز داریم🥺🤍

    پاسخ
  7. ملودی
    ملودی می گوید:

    سلام وولک قصتون خیلی قشنگ بود . امیدوارم که فردا شی یک قصه دیگه شما رو گوش کنم .
    🥰🥰🥰❤️💗

    پاسخ
  8. اسکروج
    اسکروج می گوید:

    سلام عالی ممنون شما خیلی مهربان هستید من شما را دوست دارم❤💜💙💚💛🧡 عید غدیرتون مبارک 🎉🎉🎉🎉🎉🎉

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *