زمستون شده بود و سنجاب کوچولوی قصه ی ما داشت تو جنگل به سمت لونه ش می رفت. پشت سرش دمش تکون می خورد و از این ور به اون ور می رفت.
وقتی که به لونه ش رسید با خودش گفت : « دیگه زمستون شده و من باید ژاکتم رو پیدا کنم تا تو این فصل حسابی گرم بمونم.»
اون وسایلش رو بیرون ریخت و بالاخره ژاکتش رو پیدا کرد
«ایناهاش!»

سنجاب کوچولو ژاکتش رو تنش کرد و دستاشو تو آستینای ژاکتش به زور جا کرد.
سعی کرد ژاکت رو روی سرش بکشد.
اما هر کار می کرد از یه جایی بدنش بیرون می زد.
ژاکت به سختی شکمش رو می پوشاند!

سنجاب رو به روی آینه ایستاد و گفت : « وای ژاکتم چروک شد! چرا اینطوری شده تو تنم؟ حتی شکمم توش جا نمی شه.»
سنجاب کیفش رو برداشت و به سوی جنگل دوید.
اون نمی دونست باید چی کار کنه.

سنجاب به گوزن رسید و گفت : «سلام آقای گوزن، شما همیشه زیباترین تزیینات را درست می کنید. و تخصصتون گرم شدن تو فصل زمستونه!»
گوزن در حالی که به بالا روی درخت نگاه می کرد گفت: “متشکرم، سنجاب.”
بعد گفت : « ای وای! چرا ژاکتت اینطوری شده؟»

سنجاب از خجالت سرخ شد. به آقای گوزن گفت : «ژاکت مورد علاقه ام واسه م کوچیک شده. می تونی درستش کنی؟»
گوزن یکمی فکر کرد. از تو سبدش هر چی که داشت رو در آورد و گفت «اگه بتونیم یکم از این ساقه ها بهش اضافه کنیم چه طور میشه؟ یا اگه یکم روبان بهش ببندیم شاید شکمت رو بپوشونه و تو رو گرم نگه داره.»

گوزن کلی ساقه و چوب درخت کاج به ژاکت سنجاب چسبوند تا روی شکمش رو بگیره.
سنجاب بهش گفت : «ازت ممنونم گوزن عزیزم. امشب می بینمت.»

سنجاب به مسیرش ادامه داد.
زمستون بود و جنگل یه عالمه پیچ های سرد و یخی داشت.
سنجش روی یخ ها سر خورد و همه ی سافه های درخت کاج که به ژاکتش آویزون بودن ازش جدا شدن.
شکمش از ژاکت بیرون افتاد و سردش شد.

سنجاب کوچولو به سمت غاری رفت که خرس اون جا بود.
«سلام آقا خرسه. این پارچه هایی که این جا جمع کردی واسه اینه که تو زمستون خودتو گرم کنی؟»
خرس گفت: «نه. من فقط یکم پارچه جدید اضافه می کنم تا برای زمستون یه جای دنج و راحت واسه خودم درست کنم. من برای یک چرت طولانی زمستانی اون تو می خزم.»

سنجاب با ناراحتی گفت : « آقا خرسه. می شه ژاکتم را واسم درست کنی؟»
خرس سرش رو کج کرد . گفت : «شاید با این پارچه هایی که جمع کردم بشه . بیا امتحان کنیم»

همانطور که خرس پارچه ها و پشم ها رو به ژاکت سنجاب می دوخت، سنجاب وول وول می کرد و می خندید. و کمی بعد از شدت خنده روی زمین غلت می زد.
«این پارچه ها خیلی آدمو قلقلک می دن آقا خرسـه.»
خرس گفت : «اما اینها لونه ی منو خیلی دنج می کنن. امشب تو برنامه ی بازی های زمستونی می بینمت. »

سنجاب لیز خورد و به داخل لانه جوجه تیغی افتاد.
گریه کنان به جوجه تیغی گفت : «وای! مسیر خونه ی تو کمی یخ زده است، جوجه تیغی.»
جوجه تیغی گفت : «اونا یخ نیست سنجاب. اونا مهره هستند! تمام صبح داشتم اونا رو زمین می ریختم. ژاکتت چی شده؟»

سنجاب گفت: «کوچیک شده. یا شایدم من بزرگ شدم. میخوم اونو امشب برای بازی های زمستانی بپوشم. میشه کمکم کنی درستش کنم؟»

جوجه تیغی چند تا ازتیغ های اضافی اش را برداشت و گفت : «شاید بتونیم از اینا استفاده کنیم و ژاکتت را بکشیم پایین تا شکمت رو بپوشونه.»
اوناا با زحمت ژاکت سنجاب رو کشیدند و کشیدند و کشش دادند و وااااااییی!!!! ژاکت پاره شد!

لب های سنجاب کوچولو میلرزید. با ناراحتی گفت : « مامان بزرگم این ژاکت رو وقتی که فقط یک بچه بودم برای من بافت. فکر می کردم همیشه اندازه م باشد.»
جوجه تیغی دست سنجاب رو گرفت و گفت :«مامان بزرگت تو قلبت زندگی می کنه. و در ضمن سنجاب کوچولو تو بزرگ شدی و واسه همین لباست دیگه اندازه ت نیست. »
سنجاب برای لحظهای فکر کرد و گفت: «راست میگی جوجه تیغی، امشب تو مراسم بازی های زمستونی میبینمت.»

سنجاب با عجله به لانه اش برگشت. ژاکتش رو برای آخرین بار بغل کرد، بعد با احتیاط دو تا قلب پارچه ای ازش جدا کرد.
اون قلبا رو بافت و با روبان به هم وصلشون کرد.
از همه ی وسایلی که دوستاش بهش داده بودن استفاده کرد و یه بالش قلبی بزرگ درست کرد.
وقتی زمان بازی های زمستانی رسید، سنجاب نمی تونست صبر کند تا چیزی که درست کرده را به بقیه نشون بده.

سنجاب کوچولو به دوستاش گفت : «این بالش منو یاد مامان بزرگم و شما دوستای عزیزم می اندازه. دوستی و محبت شماست که قلبم رو گرم می کنه. اونم تو فصل بازی های زمستونی. دوستای خوبم ممنونم که بهم کمک کردین. درسته که لباسم دیگه اندازه م نمی شه ولی با دیدن این بالش هر دفعه به یاد شما می افتم و از این که دوستای به این خوبی دارم خوشحال می شم.»

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی👏👏
تشکر همراه عزیز وولک
عالییی بود سامیار
ممنون سامیار عزیزم
سلام. خیلی ممنون از تیم وولک مخصوصا خانوم خالقی. من از صمیم قلب از شما تشکر میکنم. قصه های خوب و آموزنده ای پخش میکنید. خدا خیرتان دهد.
سلام دوست عزیز وولک. سپاس از لطفتون. باعث خوشحالی ما هست که از محتوا راضی هستید.
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
ممنونم آلارای عزیزم
خيلي عالي واقعا لذت بردیم
تشکر دوست خوبم
عالی ❤️😘❣️💗💓💕💌💙💜🤎🖤🤍♥️💘💝💖💞💟💋🥰😍🤩🥳😇👏
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی مبینا عزیزم
سلام خیلی قشنگ جذاب بود
متشکرم
ببخشید خاله صدف یه سوال داشتم اینکه شما چند سالتونه؟؟
سلام هانیکا جان. تو این روزا به سایت سر بزنید به زودی ویدیو معرفی رو میذاریم. راستی تو مسابقه شرکت کردی؟
بله خاله خیلی عالی بود
خیلی خوشحال میشیم زودتر خودتونو معرفی کنید.۷
عالی بود آویتاکلاس اولی عاشق قصه های شماست و هرشب باقصه های شما به خواب میره سپاس فراوان💞
خیلی خیلی خوشحالم که آویتا دوست و همراه ماست. ممنون که به قصه ها گوش میدید
رکسانادوستداره بدونه چی،قراره بعداخاله صدف بگه 😉🤫
به زودی خبرای خوبی برای بچه ها و بزرگتراشون داریم. رکسانا یکم دیگه منتظر بمونه اعلام می کنیم
خیلی جالب و باهال بود😎😎😎😎
تشکر دوست خوب وولک
ععععععععالی بود👏👏
ممنون روشا جون خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
قشنگ بود ، ممنون ، من عاشق قصه های شب هستم و برای دخترم هر شب قصه میگم
ممنون از قصه های قشنگتون
ممنون که همراه ما هستید دوست خوبم. باعث افتخار من هست.
عالی بود تشکر از لطف شما 🍂🦁🦄🦄🦄🐷🤧🐅🐅🤧🤧🤧🤧🤔😚🐴😚😄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐴🐴🐴🐴🦄🤨🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄
ممنون دوست خوبم
خاله صدف سلام گوشی من سامسونگ است و من تمیتوانم اپلیکیشن وولک را نسب کنم آنجا فقط گزینه ی آیفون و اندروییت است من را راهنمایی کنید ممنون میشم
سلام دوست عزیزم. باید روی گزینه اندروید بزنی، اگر باز هم مشکلی بود به شماره 09354250253 پیام بده.
سلام ممنون از شما قصه هاتون خیلی قشنگه ممنون از وولک
سلام دوست خوبم. ممنونم که همراه ما هستی. قصه های بیشتر و متنوع تر توی اپلیکشین ما هست.
عالی بود
ممنون دوست خوبم
😀
ممنون خیلی قصه ی خوب و آموزنده ای بود.
🌷🌹💐❤️
خوشحالم که دوست داشتی دوست قشنگم
آريو هر شب با قصه هاي شما مي خوابه
ممنون بابت قصه هاي خوبتون🙏
چه عالی
خوشحالم که با وولک همراه هستی آریوی عزیز
متین فاتحی نیکو سال ۷
خوشحالم که با ما همراهی عزیزم