قصه جذاب و شنیدنی سفید برفی و هفت کوتوله
4.2/5 - (772 امتیاز)


qesehayevoroudimostaghim

روزی روزگاری در زمان های بسیار قدیم در سرزمینی دور ملکه و پادشاهی زندگی میکردند . ملکه بسیار مهربان و دوست داشتنی بود . تنها غم زندگی ملکه زیبا این بود که آرزو داشت فرزندی داشته باشه. یه روز زمستونی ملکه کنار پنجره بازی از چوب سیاه آبنوس نشستو به برف بیرون نگاه کرد.ملکه مشغول خیاطی بود که ناگهان سوزن توی دستش رفت و قطره خونی روی برف سفید افتاد.ملکه وقتی به قطره خون نگاه کرد دید که شبیه صورت یه بچه شد ، با خودش گفت : آرزو میکنم وقتیکه دختری به دنیا اوردم پوستی به سفیدی برف لبانی به سری خون و گیسوانی به سیاهی آبنوس داشته باشه. به زودی پس از اون ماجرا ملکه دختری به دنیا اورد ونامشو سفید برفی گذاشت. افسوس ملکه جوان پس از اینکه بچشو به دنیا اورد بهبود نیافت .دکترهای زیادی تلاش کردن تا ملکه رو درمان کنن اما اون خوب نمیشد. تا اینکه بالاخره یه روز ملکه زیبا و جوان از دنیا رفت . پادشاه بسیار غمگین بود و تا چندسال خودش از سفید برفی مراقبت میکرد اما بیشتر اوقات مشغول حکمرانی بود تا اینکه متوجه شد سفید برفی به یک مادر دلسوز و مهربون احتیاج داره و بایستی به دنبال ملکه دیگری بگرده تا اونو در اداره زندگیش یاری بده. پادشاه پس از سالها جستجوبا ملکه دیگری عروسی کرد.او بسیار زیبا ولی خیلی خودخواه بود .سفید برفیرو وا میداشت تا تمام کارهای سخت و طاقت فرسارو انجام بده و خودش ساعتها در اتاقش میموندو سعی میکرد کاری کنه که زیباتر بشه. ملکه یک آیینه جادویی داشت که همیشه به سوالاتش جواب درست میداد .” آیینه جادویی آیینه عزیز چه کسی تو این سرزمین زیباترین زنه ؟ عزیزترین ملکه ، درخشان ترین ستاره تا کنون تو از همه زیباتری.”

سالها گذشتو سفید برفی دوشیزه جوان و بسیار زیبایی شد.آرزوی مادرش به حقیقت پیوسته بود.

اون زیباترین دختر سرزمین خودش بود تا اونجاییکه نامادریش به زیبایی اون حسادت میکرد . یک روز در یک بامداد آفتابی هنگامیکه پرنسس از آیینش پرسید که : چه کسی از همه زیباتره؟ آیینه جواب داد : عزیزترین ملکه من حقیقت رو به تو میگم

سفید برفی بسیار زیباتر از توا.این حرف ملکه رو بسیار خشمگین کرد .

در همون لحظه شروع به طرح نقشه ای کرد تا خودش رو از دست سفید برفی خلاص کنه.یکی از خدمتکارارو صدا کرد و به اون گفت : سفید برفی رو به جنگل ببر و اونو همونجا رها کن تا از بین بره.

خدمتکار سفید برفی رو به قلب جنگل برد ولی اون انقدر سفید برفی رو دوست داشت که تصمیم گرفت از انجام دستورات ملکه سر باز بزنه و سفید برفی رو رها کنه . ” پرنسس کوچولو من نمیتونم به شما صدمه ای بزنم باید به سرعت از اینجا دور بشین وگرنه ملکه حتما شمارو پیدا میکنه” .

سفید برفی سری تکون دادو گفت : ممنونم خدمتکار مهربون هرگز فراموشت نمیکنم.

خدمتکار به قصر بازگشت و به ملکه گفت که سفید برفی از بین رفته.

در همین هنگام سفید برفی در جنگل تاریک و بزرگ سرگردان بود .

پرندگان و حیوانات میکوشیدن با اون دوستانه رفتار کنن ولی اون از درختایی که فکر میکرد تو تاریکی میخوان اونو بگیرن انقدر وحشت داشت که با سرعت هر چه تمام ترشروع به دویدن کرد.

ناگهان به محوطه کوچکی در جنگل رسید .خونه کوچک و زیبایی در اونجا بود.خونه انقدر کوچیک بود که سفید برفی وقتی میخواست داخل خونه بشه مجبور بود سرشو برای عبور از در خم کنه .

وقتی وارد خونه شد گفت : وای این خونه کوچولو خیلی کثیفه.

انگار که از هر چیزی هفتا وجود داره .به نظرم که هفتا پسر بچه کوچولو کثیف اینجا زندگی میکنن.خواست که به اونا کمک کنه و سریع به تمیز کردن خونه مشغول شد.

تا اینکه همه چیز تمیز و براق شد.اونوقت بود که احساس خستگی زیادی کرد و به طبقه بالا رفت ، روی سه تا تخت کوچیک دراز کشیدو به خوابی عمیق فرو رفت.

در این هنگام پرندگان کوچک داخل شدند و روی اونو پوشوندن.به زودی غروب شد و صاحبان خانه از سر کارشون تو معدن طلا به خانه برگشتن.هفت مرد کوچک بودند که لباسهای گشاد و کلاهای کوچیکی به سر داشتن.

یکی از اونا گفت: ببینین خونه چقدر تمیز شده. یه نفر اینجا بوده. شایدم هنوز اینجا باشه.ناگهان همه ساکت شدنو گوش دادن.

همون لحظه سفید برفی در خواب تکانی خورد.کوتوله ها به همدیگه نگاهی کردنو زمزمه کنان گفتن: تو برو ببین نه تو برو نه تو برو ببین.سرانجام تصمیم گرفتن که به طبقه بالا برن و سفید برفی رو در حالیکه در خوابی عمیق بود دیدن.

زمزمه های اونها سفید برفی رو بیدار کرد.بهشون لبخند زدو گفت : سلام.

 

هیچوقت کسی رو به این زیبایی ندیده بودن.

همه با هم شروع به حرف زدن کردن بعد یکی از اونا گفت : اسمت چیه ؟اون یکی گفت : چرا اینجا اومدی ؟ اون یکی گفت : اینجا میمونی؟ سفید برفی گفت : البته که میمونم و خونتونو نگهداری و از شما مواظبت میکنم. به این ترتیب سفید برفی زمانی دراز در خانه کوچیک کوتوله ها موند

اونها خیلی خوشحال بودن.

به قصر پادشاه برگردیم .ملکه مطمئن بود که سفید برفی از بین رفته و دوباره از آیینه پرسید :چه کسی در این سرزمین از همه زیباتره؟ آیینه پاسخ داد :سفید برفی هنوز بسیار زیباتر از توا. ملکه بعد از اینکه متوجه شد خدمتکار اونو فریب داده بسیار خشمگین شد و تصمیم گرفت خودش برای خلاصی از دست سفید برفی کاری بکنه.

” خودمو به شکل پیرزنی در میارمو یه سیب سمی و زهرآلود با خودم برمیدارم ” . به زودی خودش رو در راه پیدا کردن سفید برفی در جنگل یافت.

هر صبح وقتی کوتوله ها راهی کار میشدن به سفید برفی هشدار میدادن که درو به روی هیچکس باز نکن و با هیچکس حرف نزن واون قول میداد که هوشیار باشه

یک روز نیمه های صبح که سفید برفی مشغول انجام دادن کارهای خانه بود در به صدا دراومد. ازپنجره به بیرون نگاه کرد و دید که پیرزنی بیرون ایستاده . میگه : دختر عزیزم خواهش میکنم بذار بیام تو .یه کمی به من آب بده دارم از حال میرم.

سفید برفی انقدر مهربون بود که تمام هشدارهایی که کوتوله ها بهش داده بودنو فراموش کرد ، درو باز کردو لیوان آبی به پیرزن داد.

پیرزن گفت : مچکرم عزیزم بیا بیا این سیب خوشمزه هم مال تو.

سفید برفی گفت : ولی من نباید از کسی چیزی بگیرم.پیرزن گفت : این حرفا چیه که میزنی عزیزم بیا این سیبو بخور خیلی خوشمزست.

ناگهان پرنده ها دور سر پیرزن شروع به پرواز کردن و سعی کردن اونو به عقب برونن اما سفید برفی متوجه هشدار اونا نشد.پرنده ها رو دور کردو سیب رو گاز زد و در همون لحظه به زمین افتاد.

تنها چیزی که شنیده میشد صدای خنده بلند پیرزن بود.

کوتوله ها به وسیله پرنده ها و حیوونای جنگل متوجه شدن که اتفاقی افتاده ، به سرعت به خونه اومدنو سفید برفی رو پیدا کردن و هر چی تلاش کردن نتونستن بیدارش کنن.

هفت کوتوله برای سفید برفی یه صندوق شیشه ای درست کردن و اونو درون صندوق گذاشتنو دورش رو از گل پوشوندن.

مردای کوچیک بیچاره شروع کردن به گریه زاری کردن چونکه سفید برفی نازنینشون به خواب عمیقی رفته بود.

روزی پرنس جوان و زیبایی سوار بر اسب سفید از جنگل میگذشت.به مردان کوچک و سفید برفی زیباشون رسید. دید که کوتوله ها دور یه صندوق شیشه ای نشستن و ناراحتن.

وقتی از کوتوله ها راجع به اون صندوق سوالکرد کوتوله ها با چشمای اشک آلود سرگذشت سفید برفی رو برای پرنس جوان تعریف کردن. پرنس غمگین شد.اما سفید برفی انقدر به نظرش زیبا اومد که در صندوق شیشه ای رو برداشتو به آرامی پیشانی سفید برفی رو بوسید.ناگهان سفید برفی چشماشو باز کرد و لبخند زد.همگی خیلی خوشحال شدن.

پرنس جوان از سالمندترین کوتوله پرسید :اجازه میدین با سفید برفی زیباتون عروسی کنم؟

همه شما به سرزمین من بیاین و با ما زندگی کنین و در عروسی ما شرکت کنین.تمام کوتوله ها فریاد شادی کشیدن.

پرنس جوان سفید برفی رو بر اسبش سوار کرد و اونها راهی سرزمین خودشون شدن و سالیان سال با شادی زندگی کردن.

نگاهی به قصه سفید برفی

قصه سفید برفی و هفت کوتوله یکی از قصه های کودکانه جذاب برای کودکان است. اما قصه سفید برفی و هفت کوتوله اولین بار توسط چه کسانی و با چه هدفی خلق شده است؟

قصه سفید برفی برای نخستین بار توسط برادران گریم خلق شده است. داستان سفید برفی و هفت کوتوله، قصه شماره 53 از مجموعه داستان های برادران گریم است. برادران آلمانی الاصل گریم، آخرین بازبینی از قصه سفید برفی را در سال 1854 تکمیل کردند. در این مقاله قصد داریم تا درباره قصه صوتی سفید برفی و هفت کوتوله و پیام های داستان با شما صحبت کنیم؛ با ما همراه باشید.

شخصیت های قصه سفید برفی

هر قصه از چند شخصیت تشکیل شده است که هر کدام ویژگی های خاص خود را دارند و جریان داستان را برای خواننده و شنونده ملموس تر می کنند. در قصه سفید برفی و هفت و کوتوله، سفید برفی شخصیت اصلی داستان است که ماجرای این قصه حول محور او می گردد. شاهزاده، نامادری سفید برفی، شکارچی و هفت کوتوله به نام های دکتر، شنگول، عطسه عو، خنگول، اخمو، کمرو و خواب آلو از دیگر شخصیت های مهم داستان سفید برفی هستند.

تحلیل کاراکتر سفید برفی در داستان

سفید برفی دختری زیبارو است که هر دو والدین خود را از دست داده است و به همراه نامادری خود در یک قصر زندگی می کند. سفید برفی یک شاهدخت است اما ملکه از ترس این که سفید برفی از او زیباتر باشد، با او مانند خدمتکاران رفتار کرده و او را مجبور به کار می کند.

تحلیل کاراکتر کوتوله ها در قصه سفید برفی

هفت کوتوله در داستان سفید برفی در یک معدن استخراج الماس کار می کنند. هفت کوتوله هر رو برای استخراج الماس به عدن می روند و شب ها که به خانه باز می گردند، آواز می خوانند و موسیقی می نوازند. آن ها به سفید برفی که از دست نامادری خود فرار کرده در ازای تمیز و مرتب کردن خانه و پختن غذا، پناه می دهند.

تحلیل کاراکتر جادوگر در قصه سفید برفی

جادوگر یا همان نامادری سفید برفی، کاراکتر منفی داستان است. وجود کاراکتر منفی در قصه ها به دلیل گرفتن عبرت و درس گرفتن از اشتباهات الزامی است. مصداق بارز این موضوع را می توان در ضرب المثل “ادب از که آموختی؟ از بی ادبان” مشاهده کرد.

ملکه، نامادری سفید برفی که در نهایت خود را به شکل جادوگر در می آورد، دوست دارد که همیشه زیباترین باشد وهر روز از آینه جادویی خود می پرسد که چه کسی زیباترین است؟ جواب آینه تا سالیان سال، ملکه است. پس ترس از دست دادن رتبه ی زیباترین در شخصیت ملکه قصه سفید برفی وجود دارد. به همین دلیل زمانی که جواب آینه، از ملکه به سفید برفی تغییر می کند، رعب و وحشت منجر به انجام کارهای خبیث بر علیه سفید برفی می شود.

پیام داستان سفید برفی برای کودکان

یکی از بارز ترین پیام هایی قصه سفید برفی می تواند برای مخاطبان خود داشته باشد، رسیدن به خوشبختی و امیدوار بودن است. سفید برفی بعد از زندگی کردن با ملکه بدجنس و انجام کارهای سخت برای او، بالاخره با امیدواری فراوان به زندگی خوبی که لیاقتش را داشت، رسید. روز های سخت بالاخره تمام می شوند و رسیدن به آسایش و خوشبختی فرا می رسد.

از طرفی از هر کدام از شخصیت های داستان می توان پیام های جداگانه ای برداشت کرد. به عنوان مثال از شخصیت ملکه می توان فهمید که ظلم کردن در حق دیگران بی جواب نمی ماند و هرگز کسی که به دنبال زیان رساندن به دیگری باشد، عاقبت خوشی نخواهد داشت.

پیام دیگر را می توان از شخصیت شاهزاده برداشت کرد. نمایش معجزه عشق در پایان داستان سفید برفی و هفت کوتوله بسیار تماشایی است. معجزه عشق می تواند مرده ها را زنده کند و به تمامی ناامیدی ها، جان دوباره بخشد.

آیا داستان سفید برفی حامل پیام های منفی هم هست؟

در پاسخ به این سوال باید بگوییم بله، متاسفانه قصه سفید برفی نیز مانند بسیاری از قصه های دیگر حامل پیام های منفی برای بچه ها است. یکی از پیام های منفی داستان سفید برفی، همان پیام مشترکی است که در میان قصه های پرنسسی حاکم است. در این داستان ها این باور در کودکان ایجاد می شود که تنها پرنسس ها و شاهزاده ها می توانند خوشبخت و زیبا باشند و شانس زندگی رویایی داشته باشند. در حالی که همه ی انسان ها زیبا هستند و فرصت زندگی به بهترین شکل را دارند. هر کس به شکلی که هست زیباست و زندگی هر کس نیز دارای زیبایی ها و جذابیت های منحصر به فرد است.

یکی دیگر وجوه منفی که در قصه سفید برفی می توان به آن توجه کرد، وجود اتفاقات پلید غیرواقعی است. اعمال و باور های نامادری سفید برفی اعم از حرف زدن با آینه جادویی و جادوگری او در داستان می تواند ذهن کودکان را به هم بریزد.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

149 پاسخ
      • رونیا
        رونیا می گوید:

        آره خوب بود دست سازندش درد نکن❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕

        پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      این فقط یک هشدار از سمت ربات های گوگل برای کاربران هست و دلیل آن هم نداشتن ssl در وولک هست، نگران اطلاعاتتون نباشید
      انشاالله به زودی این مشکل را برطرف می کنیم

      پاسخ
  1. لیلی
    لیلی می گوید:

    خیلی خیلی خیلی خوب بود 🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄

    پاسخ
  2. بدون نام
    بدون نام می گوید:

    خیلی ممنون ازتون بخاطر این قصه من خیلی دوستش داشتم خیلی عالی بود مرسی میشه ادامه ی این قصه برامون بزارین ادامه ازدواج سفیدبرفی

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
      حتما کلی قصه جدید در راه داریم، با اپلیکیشن وولک همراه باشید، قصه هایی که شما پیشنهادی شما هم جزئی از ان هاست

      پاسخ
  3. دلسا صادقی
    دلسا صادقی می گوید:

    عالی خیلی زیبا ممنون از پگاه قصه گو مثل همیشه عالی سرحال و خوشحال شما

    پاسخ
    • مَها نوری ( ادمین وولک )
      مَها نوری ( ادمین وولک ) می گوید:

      سپاسگزارم از نظرت همراه عزیز
      اما نام قصه گوی وبسایت وولک، صدف خالقی هست
      سپاس از همراهیتون

      پاسخ
  4. عسل جون😄😄🥰😍🤩
    عسل جون😄😄🥰😍🤩 می گوید:

    واقعا نمیدونم چی بگم بهترین داستانی که تو زندگیم شنیدمش داستانه سفید برفی مرسیییییییییی متچکرم🥰😍👄💕💞💓💗💖💝

    پاسخ
  5. کوثر
    کوثر می گوید:

    عالی بود من خیلی دوست داشتم عاااااااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللیییییییییی

    پاسخ
  6. من اونجا نوشته بودم خیلی عالی بود واقعاًم عالی بود
    من اونجا نوشته بودم خیلی عالی بود واقعاًم عالی بود می گوید:

    خیلی عالی بود فقط چیزی که کم داشت بارگیری نمی‌شد لطفاً بارگیری شده

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
      امکان دانلود قصه وجود نداره عزیزم، اما همیشه میتونی در وولک این قصه رو گوش بدی

      پاسخ
  7. الهه
    الهه می گوید:

    موفق باشید. سهیم شدن تو رویای شبانه ی بچه ها نعمت بزرگیه که شما از اون بهره‌مند شدین🌹❤️

    پاسخ
  8. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر خیلی عالی بود خاله جون مرسی از قصه قشنگتون
    شب بخیر

    پاسخ
  9. ناشناس
    ناشناس می گوید:

    عععععععععععااااااااااااااااااااااالللللللللللللللییییییییییییییی

    پاسخ
  10. فاطمه باقریان
    فاطمه باقریان می گوید:

    عععععالی از سازندش ممنون بابت همه زحماتی که برای این قصه کشیده واقعا محشر بود ممنون 😘😘😘😘

    پاسخ
  11. 🌈🦄Anita🦄🌈
    🌈🦄Anita🦄🌈 می گوید:

    خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ ‌و زیبا بود من کارتون این داستان را هم دیدم

    پاسخ
  12. سایه شریفی😍
    سایه شریفی😍 می گوید:

    خوب نبود عالییییییی بود من خودم بچه ام دیگه هیچ کس بدجنس نمیشه با این قصه مرسی سرکار خانم😍😍🙏🙏😘😘🤩🤩🥰🥰🥰

    پاسخ
  13. شیرین ملکی کفشدوز🧏‍♀️
    شیرین ملکی کفشدوز🧏‍♀️ می گوید:

    آره خیلی عالی بود من خیلی خوشم امد❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
  14. شیرین ملکی کفشدوز🧏‍♀️
    شیرین ملکی کفشدوز🧏‍♀️ می گوید:

    خیلی عالی بود من سفید برفی دوست داشتم❤️❤️❤️❤️🌈🌈🌈

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *