4.3/5 - (25 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید

درست وسط جنگل یک برکه بزرگ بود که حیوانات مختلفی توی اون زندگی می کردند.. اردک کوچولو که اسمش طلایی بود به همراه مامانش توی برکه زندگی می کردند. طلایی کنجکاو و ماجراجو بود و عاشق گشت و گذار توی برکه.. اون هر روز صبح به این طرف و اون طرف برکه سرک می کشید تا ببینه چه خبره ..

این بخش از قصه رو میتونید با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

یک روز صبح که طلایی در حال شنا کردن توی برکه بود درست در گوشه برکه چشمش به یک عالمه چوب کوچیک افتاد که روی هم جمع شده بودن. طلایی با کنجکاوی به تپه چوبها نزدیک شد و اون رو نگاه کرد و با خودش گفت:” یعنی زیر این چوبها چیه؟”

طلایی دور و بر چوبها شنا کرد و خوب اطرف رو نگاه کرد. هیچ راهی برای وارد شدن به اون تپه چوبی وجود نداشت.. برای همین شنا کنان به زیر آب رفت. ماهی ها با دیدن طلایی که زیر آب اومده بود دورش جمع شدند و گفتند:” چی شده طلایی؟ دنبال چی میگردی؟” طلایی گفت:” میخوام ببینم زیر این تپه چوبی چیه؟ اصلا کی اینجا زندگی می کنه؟”

ماهی کوچولوی آبی گفت:” اینجا یه سوراخ هست که فکر کنم به اون تپه چوبی راه داره .. اگه دوست داری می تونی بری داخلش ببینی چه خبره !”

طلایی که عاشق ماجراجویی و کشف چیزهای جدید بود هیجان زده شد و با اشتیاق به داخل سوراخ شنا کرد.. اون انقدر شنا کرد تا به یک غار دریایی رسید. وقتی سرش رو از زیر آب بیرون آورد درست زیر تپه چوبی بود .

طلایی با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد. اینطور که به نظر می رسید اونجا خونه یکی از حیوانات بود و سه تا تخت خواب که با برگ درست شده بود داخلش بود..

طلایی با خوشحالی روی یکی از تخت ها پرید. ولی اون تخت خیلی سفت بود و طلایی محکم به زمین خورد.

طلایی به سراغ تخت دوم رفت و با هیجان روی اون پرید. اما این یکی تخت هم زیادی نرم بود و همه برگها روی زمین پخش و پلا شد..

طلایی میخواست تخت سوم رو هم امتحان کنه پس با خوشحالی روی سومین تخت پرید. اوووه اون تخت دقیقا همونجوری بود که طلایی دوست داشت. نه خیلی سفت و نه خیلی نرم..

طلایی که کلی راه رو شنا کرده بود و خسته بود روی تخت نرم و گرم لم داد و مشغول استراحت شد.. همینطور که طلایی مشغول استراحت و چرت زدن بود یکدفعه سر و صدایی شنید.. لای چشمهاش رو باز کرد و یکدفعه چشمش به سه تا سگ آبی خورد که از توی سوراخ وارد خونه شدند..

طلایی تازه فهمید که اینجا خونه سگهای آبیه و اون تخت خواب ها هم حتما برای اونهاست.. طلایی ترسیده بود و نمی دونست که سگ های آبی با دیدن اون چیکار می کنند. برای همین لای برگها قایم شد و با نگرانی اونها  رو نگاه کرد.

این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

سگ آبی کوچولو نگاهی به تختش که حسابی به هم ریخته بود کرد و گفت:” وای مامان یک نفر تخت خواب منو به هم ریخته!” مامان با تعجب به تخت ها نگاه کرد و گفت:” تخت من هم به هم ریخته !”  بابا می خواست به سراغ تخت خودش بره که یکدفعه طلایی سرش رو از لای برگها بیرون آورد و با ترس و لرز گفت:” بببخشیدددد من نمیدونستم که اینجا خونه شماست!”

بعد قبل از اینکه سگهای آبی حرفی بزنند با یک جهش سریع پرید توی سوراخ و فرار کرد.

طلایی با تمام قدرت شنا می کرد تا خودش رو هر چه زودتر به مامان اردک برسونه.. بالاخره بعد از کلی شنا کردن سرش رو از زیر آب بیرون آورد.

مامان اردکه که با نگرانی کنار تپه چوبها ایستاده بود و دنبال طلایی می گشت با دیدن طلایی خوشحال شد و کواک کواک کرد و گفت:” کجا بودی طلایی؟ مگه نگفته بودم قبل از اینکه جایی بری باید به من بگی؟”

طلایی که نفس نفس میزد گفت:” ببخشید مامان.. من رفته بودم ببینم زیر اون تپه چوبی چه خبره! وااای مامان جون اونجا خونه سگ های آبی بود.. وقتی سگها به خونه شون برگشتند من خیلی ترسیدم مامان و زود فرار کردم ..” مامان اردک گفت:” اوووه تو هیچ وقت نباید بدون اجازه وارد جایی که نمیشناسی بشی طلایی…هم کار قشنگی نیست و هم ممکنه خطرناک باشه .. ”

طلایی سرش رو پایین انداخت و گفت:” مامان دیگه این کار رو نمیکنم .. ” از اون روز به بعد طلایی دیگه یادش بود که برای ماجراجویی و کنجکاوی به هر جایی که نمی شناسه و نمیدونه امن هست یا نه سرک نکشه و همیشه قبل از هر کاری به مامان اردک خبر بده ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

55 پاسخ
  1. آروین کوچولو
    آروین کوچولو می گوید:

    ممنون خاله صدف.من همه قصه های وولک رو دوست دارم. 💛💛💚💙💜🤎💗💓💖💕💞💞🤩😍🥰🧡❤️🥰🤩🤩🤩😍😘😘👌🌍🏚️🚗

    پاسخ
  2. نسرین
    نسرین می گوید:

    قصه اردکتون قشنگه… منم کتاب جوجه اردک زشت و دارم ، آنیا 🦭🦆♥️😍😍😍😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😛

    پاسخ
  3. آماندا
    آماندا می گوید:

    سلام اسم من آماندا هست از این قصه خیلی خوشم اومد و یاد گرفتم که همیشه باید با. اجازه بابا و مامان باید جایی رفت

    پاسخ
  4. باران
    باران می گوید:

    سلام
    من این قصه وولک رو خیلی دوست داشتم یادگرفتم که سرک نکشم به جایی که نمی شناسم اونم بدون مامانم 🤩🐥

    پاسخ
  5. ال آی
    ال آی می گوید:

    سلام خیلی مناسب بچه ها بود
    و خیلی قصه شما جذاب و دلنشین بود
    دخترم ال آی از قصه شما خوشش اومد
    ممنون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست خوبم
      خیلی خوشحالم که با وولک همراهی و این قصه رو دوست داشتی عزیزم

      پاسخ
  6. نیکان هستم
    نیکان هستم می گوید:

    سلام شب بخیر پسر منم هر شب میگه قصه بخون تا شروع میکنم بعداز چند دقیقه خوابش میبره چون خسته هست هیچ وقت به آخر قصه نمیرسه البته یک چند وقتی هست که اینطوری شده قبلا چندتا قصه میخوندم باز بعدش لالایی تا می‌خوابید الان شش سال و دوماهش هست

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *