قصه جذاب و شنیدنی فکر کوالا برای نجات از دست گرگ
3.9/5 - (133 امتیاز)

 

 

 

 

توی جنگل های سرسبز استرالیا که پر از کوالاها و کانگوروها بود بچه کوالایی زندگی می کرد به نام کوکو . کوکو هم مثل بقیه کوالاها عاشق خوردن برگهای درخت اکالیپتوس بود. یکی از روزها کوکو بالای درخت اکالیپتوس نشسته بود و مشغول خوردن برگهای خوشمزه درخت بود که مادرش صداش زد و گفت:” کوکو عزیزم لطفا زودتر بیا پایین باید به جایی بریم”

کوکو که اصلا دوست نداشت خوردن برگهای خوشمزه رو رها کنه با ناله گفت:” نه مامان من میخوام همین بالا بمونم و این برگها رو بخورم، میشه لطفا بدون من بری؟!”

مامان گفت:” من می خوام به خونه همسایه جدیدمون کانگورو برم که باهاشون آشنا بشیم. خیلی خوبه که همه همسایه ها همدیگه رو بشناسند.”

کوکو با ناراحتی با خودش فکر کرد چرا من باید همیشه حرفهای مامان و بابا رو گوش بدم؟ من دوست دارم آزاد باشم و هرکاری که دوست داشته باشم رو بکنم..

مامان دوباره تکرار کرد:” کوکو حرفهامو شنیدی؟ خواهش می کنم زودتر بیا تا به خونه کانگوروها بریم”

کوکو آهی کشید و گفت:” خواهش می کنم مامان! من نمی خوام به خونه اون کانگوروها بیام. من از اونها می ترسم . اونها پاهای عجیبی دارند! پاهای جلوشون کوتاهتر از پاهای عقبشون هست و خیلی سریع می پرند و این منو واقعا می ترسونه!”

مامان با مهربونی گفت:” این ویژگی کانگوروهاست کوکو، اونها با پرش حرکت می کنند و پاهاشون باید همین شکلی باشه تا بتونند پرش های بلندی داشته باشند! هیچ چیزی برای ترسیدن تو وجود نداره.. حالا زودتر بیا پایین که دیرمون شده ”

کوکو با بی میلی از درخت اکالیپتوس پایین اومد و به همراه مادرش به سمت خونه کانگوروها راه افتاد . وقتی رسیدند در زدند و کمی بعد خانوم کانگورو با خوشرویی در رو باز کرد و گفت:” خوش اومدید”

کوکو با نگرانی وارد شد. ناگهان کسی روی شانه کوکو زد و گفت :” سلام دوستم!” کوکو کمی ترسید و به عقب پرید .  کانگورو کوچولو گفت:” ببخشید نمی خواستم بترسونمت. ازدیدنت خوشحالم.. دوست داری با هم بازی کنیم؟”  کوکو که عاشق بازی کردن بود لبخندی زد و  سریع گفت:” بله حتما”

کانگورو کوچولو به کوکو گفت: “بیا بریم جلوی خونمون بازی کنیم.” مامان کانگورو گفت:” بچه ها مراقب باشید که خیلی دور نشید!” بچه کانگورو با ناراحتی گفت:” مامان خواهش می کنم انقدر نگران نباش ! من به اندازه کافی شجاع و قوی هستم و حتی وحشی ترین حیوانات هم از من می ترسند!” سپس رو کرد به کوکو و به آرومی گفت:” مادرم همیشه زیادی نگران منه ! بیا زودتر بریم و بومرنگ بازی کنیم”

کوکو با تعجب گفت:” بومرنگ دیگه چیه؟ ” کانگورو گفت:” بومرنگ یک اسباب بازی چوبی هست که به شکل خمیده است و اگر درست پرتابش کنی دقیقا به هر جایی که بخواهی میرسه” کوکو با اشتیاق گفت:” خیلی دوست دارم که با هم بومرنگ بازی کنیم”

کانگورو و کوکو با هم به جلوی خونه رفتنند. کانگورو به کوکو یاد داد که چطور بومرنگ رو پرتاب کنه” یه کم بعد کوکو پرتاب کردن بومرنگ رو حسابی یاد گرفته بود. کوکو بومرنگ رو پرتاب می کرد و با خوشحالی اون رو تماشا می کرد که بالا میره و درست توی دستهای کانگورو فرود میاد. اون حسابی هیجان زده شده بود و لذت می برد. کوکو و کانگورو کوچولو انقدر غرق بازی و پرت کردن بومرنگ شدند که اصلا متوجه نشدند که از جلوی خونه حسابی دور شدند. ناگهان یک گرگ سیاه بزرگ جلوشون ظاهر شد. کوکو و کانگورو از دیدن گرگ خیلی ترسیدند.

کانگورو کوچولو که خیلی ترسیده بود شروع به لرزیدن کرد و با گریه گفت:” مامان! بیا منو نجات بده..”  کوکو به آرومی گفت:” هییییس، لطفا ساکت باش وگرنه گرگ می فهمه که ما تنها هستیم..”گرگ به سمت اونها رفت و جلوشون ایستاد. کانگورو با ترس و لرز گفت:” حالا چیکار کنیم؟” کوکو گفت:” تو که گفتی خیلی شجاع هستی و حتی حیوانات وحشی هم از تو می ترسند!!” کانگورو گفت:” نه نه  اصلا اینطور نیست .. فقط این رو میگم که مامانم اجازه بده که بیرون از خونه بازی کنم . مامانم بارها در مورد گرگ هایی که این اطراف هستند بهم هشدار داده بود، کاش به حرف مامانم گوش داده بودم .. اون حق داشت که نگران من باشه.. خواهش می کنم من رو نجات بده کوکو ”

کوکو شروع کرد به فکر کردن. ناگهان ایده ای به ذهنش رسید و سریع بومرنگ رو برداشت و درست کله گرگ رو نشانه گرفت و به طرفش پرت کرد.

بومرنگ توی هوا چرخید و با سرعت به کله گرگ خورد. گرگ  از همه جا بیخبر بیهوش شد و پخش زمین شد. کوکو با عجله گفت:” بجنب! باید قبل از اینکه گرگ به هوش بیاد هر چه سریعتر از اینجا دور بشیم و به خونه برگردیم..”

کانگورو و کوکو با سرعت زیاد به طرف خونه شون دویدند. و به محض اینکه به خونه رسیدند به طرف مادرهاشون رفتند. خانوم کانگورو پرسید:” چه اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر نگران و آشفته اید؟”  بچه ها تعریف کردند که چطور موفق شدند که از دست گرگ فرار کنند. کانگورو کوچولو گفت:”  اگر فکر کوکو نبود حتما گرگ ما رو شکار می کرد ! من الان متوجه شدم که چرا شما همیشه به من میگی که چه کاری رو بکنم و چه کاری و نکنم! چون شما نگران من هستی و اطلاعات بیشتری در مورد جنگل داری.. شما همیشه بهترین چیزها رو برای من میخوای”

مامان کانگورو و مامان کوالا از اینکه بچه هاشون سالم بودند خیلی خوشحال بودند و با مهربونی اونها رو بغل کردند. مامان کانگورو گفت:” ما شما رو دوست داریم و هر حرفی می زنیم به خاطر سلامتی و امنیت شماست.. خوشحالم که از این تجربه درس گرفتید و از این به بعد بیشتر مراقب خودتون هستید.”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





88 پاسخ
  1. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام وولک من ثنا یک دختر۹ ساله هستم🌸 خیلی قصه هاتون رو دوست دارم
    مخصوصا صدای قصه گو🌸

    پاسخ
  2. مامان زهره
    مامان زهره می گوید:

    سلام قصتون خیلی قشنگ واموزنده بود وازتون خیلی ممنونم چون به صورت نامحسوس بچه هارو راهنمایی میکنه🙏🙏🌹🙏

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بسیار سپاس از همراهی شما مامان زهره عزیز!
      چه عالی که قصه های ما رو پسندیدین!

      پاسخ
  3. احمد
    احمد می گوید:

    درود .قصه های بسیار خوب و پر محتوی که هرشب میذارید .برای پسرم میخونم .سپاس از شما عزیزان

    پاسخ
  4. آیسو لعل شهسوار
    آیسو لعل شهسوار می گوید:

    سلام
    بسیار عالی بود قصه👮‍♀️👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

    پاسخ
  5. ساینا
    ساینا می گوید:

    سلام خانم خالقی قصه ی امشب واقعا عالی بود ، و فهمیدم که اگر پدر یا مادر به ما هر حرفی میزنن به خاطر سلامتی و امنیت ما است و مدر و مادر اطلاعات بیشتری دارن

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      حتما میذاریم
      هرروز تو وولک میتونید یک قصه جدید و جذاب رو ببینید و لذت ببرید

      پاسخ
  6. 🌺نازی خانم🌼🌻
    🌺نازی خانم🌼🌻 می گوید:

    عالی من از داستان شما نتیجه میگیرم ما بیاد به دیگران هم کمک کنیم🍀⭐🌼🌺❤️😘🥰🌻😍💐

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *