در یک جنگل دور افتاده که پر از درختهای میوه و سرو و کاج و گلها و گیاههای سبز و زیبا بود و آب و هوای بسیار با صفا داشت گروه زیادی از حیوانات و مرغها و جانوران گوناگون زندگی میکردن. مثل میمونها، خرگوشها، گرازها، آهوها، بزها ، کبوترها و خیلی از مرغهای صحرایی. و چون همه جور سبزی و میوه فراوون بود، همه خوش و خرم ، و با آرامش در کنار هم زندگی میکردن.
تا اینکه یه روز یک شیر زورگو و ظالم وارد جنگل سرسبز قصه شد. شیر ظالم بلای جون همه حیوونا شده بود. هر روز در گوشهای، پشت درختی یا بته گیاهی کمین میکرد و همینکه یکی از حیوونا رو تنها میدید، اونو میگرفت و میخورد. چون هیچکس نه زورش به اون میرسید و نه می تونست کاری بکنه ، کم کم زندگی شیرین حیوونای اون بیشه از ترس شیر، دچار ناراحتی شد و هیچکدوم نمیدونستن آیا صبح که از خونه بیرون میآیند، سالم برمیگردن یا نه.
در میان خرگوشهایی که در اون صحرا بودن، یک خرگوش باهوش بود که برای علاج ناراحتی و ترس حیوونا، نقشهای طرح کرده بود و برای چند تا از حیوونای دیگه هم نقشه خودشو توضیح داد و همه پذیرفتن و چون دیدن فکر خوبی کرده، یک روز، تمام حیوونای جنگل رو دعوت کردن و همه رفتن دم خونه شیر و قرار شد خرگوش به نمایندگی از حیونای جنگل با شیر حرف بزنه.
خرگوش به شیر گفت: «ای شیر توانا، حیوونای جنگل منوانتخاب کردن که با تو حرف بزنم، ما میدونیم که زور و قدرت تو از ما بیشتره و ما حیوونای ضعیفی هستیم و چون غذای تو گوشته و نمیتونی علف بخوری هر روز یکی از ما رو میگیری و بچههای ما نمیتونن از ترس تو، با آسایش تو جنگل گردش کنن، بعضی از روزها که تو نمیتوانی کسی رو شکار کنی گرسنه میمونی. حالا ما آمدیم قراری بذاریم که هم ما و هم تو، راحت باشیم و هر کسی با خیال راحت زندگی کنه.شیر پرسید: «چه قراری میگذارید که هم من و هم شما راحت باشیم؟
خرگوش گفت: «قرار میگذاریم به شرطی که تو بیخبر حیوونای جنگل را شکار نکنی و ما امنیت داشته باشیم، هر روز خودمان یک حیوون چاق وچله رو که برای خوراک تو مناسب باشد انتخاب کنیم و پیش تو بفرستیم و اونوقت، هم تو از زحمت شکار کردن راحت میشی و هم حیوانات ضعیف با خیال راحت چرا میکنن و هم اینکه همیشه سر موقع غذتای حاضر و آماده داری.»
شیر گفت: «بسیار خوب،باشه. شرطش اینه که خودتان با هم تصمیم بگیرید و هر روز، سرظهر غذای منو بیارین ،تا همه در امان باشید، اما وای به وقتی که یک ساعت دیر بشه، اونوقت روزگارتان روسیاه میکنم.»
حیوانات هم قبول کردند و بعد از آن هر روز یک گروه از حیوانات از میون خودشون یکیو که کار بدی کرده بود یا بقیه رو اذیتکرده بود و بایستی تنبیه میشد رو انتخاب میکردند و به همراه خرگوش، اونو برای غذای شیر میفرستادن.
یک روز نوبت بزهای کوهی، یک روز آهوها، یک روز میمونها، یک روز خرگوشها و همچنین سایر حیوونا بود. بعد از آن قول و قرار، خیال همه راحت بود که بیخبرتو چنگال شیر بیرحم گرفتار نمیشن و مواظب هم بودن که یه وقت ناهار شیر ظالم دیر نشه.
بود و بود تا روزی که نوبت به گروه خرگوشها رسید و بایستی از میان خودشان یکی را انتخاب کنند. همه خرگوشها جمع شدند و قرعه کشیدند و قرعه به نام برادر خرگوش باهوش افتاد. در این موقع خرگوش باهوش رفت روی یک سنگ ایستاد و گفت: «دوستان عزیز، درست گوش بدین تا مطلبی رو به شما بگم، یادتان هست که چند وقت پیش، همه حیوانات جنگل از شیر میترسیدند و هیچکس خواب راحت نداشت و پیشنهاد من باعث شد که تا اندازهای حیوانات راحت بشن؟»
همه گفتند: «بله، پیشنهاد خوبی کرده بودی. ولی حالا که قرعه به نام برادر خودت افتاده، نکنه میخوای اونو نبری و قانونی رو که گذاشته شده با خودخواهی خودت به هم بزنی؟»
خرگوش باهوش گفت: «نه، من هم عقیده دارم که قانون باید درباره همه یکسان باشد و من و برادرم هم برای فداکاری حاضریم، اما یک فکر خوبی کردهام که اگر به آن عمل کنیم ممکن است بعد از این تمام حیوانات از ظلم شیر راحت بشوند.» پرسیدند: «چه فکری کردهای؟» خرگوش باهوش گفت: «نقشه اینه که منو دو ساعت دیرتر بفرستید و تنها هم بفرستید تا من هم برمو فکری روکه کردهام، انجام بدم و اگر اینو قبول کنید و دو ساعت به من مهلت بدین، من تمام شما رو از شر این شیر ظالم راحت میکنم.» حیوونا گفتند: «فکری رو که کردهای بگو.»
گفت: «حالا نمیتوانم بگویم چونکه ممکن است کسی خیانت کنه و نقشه من به گوش شیر ظالم برسه. نقشهای که من دارم باید پنهان بمونه. برادر و خانواده من در میان شما هستند اگر من دروغ گفتم و فرار کردم، آبروی اونها میره. ”
خرگوشا چون همیشه از خرگوش باهوش ، خوبی دیده بودند، قبول کردند که مطابق حرف او عمل کنند و به او مهلت بدهند و بعد هم او را تنها بفرستند. پس خرگوش باهوش دو ساعتی صبر کرد و بعد تنها و آروم به طرف خونه شیر به راه افتاد.
اما از اون طرف شیر تا دو ساعت بعد از ظهر صبر کرد و دید ،خبری نشد و چون تا اون روز هیچوقت در فرستادن غذاش تأخیر نشده بود خیلی عصبانی شده بود وچون هم خیلی گرسنه بود و هم بد قولی حیوانات عصبانی اش کرده بود باخودش خط و نشان میکشید که اگر از دو ساعت بیشتر طول بکشه چه میکنم و همه حیوانات را بیچاره میکنم…
ناگهان سر وکله خرگوش از دور پیدا شد، اون با صورت غمگین و زار آهسته جلو میومد. همینکه خرگوش به شیر رسید با حالت گریه، سلام کرد. شیر گفت: « تا این وقت کجا بودی؟ چرا تنها هستی؟ مگه حیوانات ،قول و قرار خودشان را فراموش کردهاند؟»
خرگوش گفت: «نه قربان، من از پیش حیوانات میآیم، اونا طبق قول و قرامون درست موقع ظهر، یک خرگوش چاق وچله را برای شما همراه من فرستادند و ما داشتیم با عجله میآمدیم. ولی در میان راه یک شیر غریبه که هیکلش مثل شما بود، پیدا شد و خرگوش را به زور از چنگ من گرفت و هر چه التماس کردم که این خرگوش خوراک شیر بزرگه، به من اعتنا نکرد و جواب داد: «شیر بزرگ دیگه کیه ، اینجا شکارگاه منه و از من بزرگتر کسی نیست و هر کس هم سر جنگ دارد، بیاید ببینم حرفش چیه، اگر تو هم زبان درازی کنی، گوشهایت را از بیخ میکنم تا دیگر گوش نداشته باشی .» و بسیار حرفهای زشتی نسبت به شما زد که اگر میتوانستم سرش را میکندم . این بود که از ترس جونم فرار کردم و اومدم تا شمارو خبر کنم و ببینم بعد از این تکلیف ما و شما چی میشه؟»
شیر که گرسنه بود و اوقاتش هم تلخ شده بود، از اینکه در جنگل رقیب پیدا کرده ،عصبانی شد و از خرگوش پرسید: «حالا آن شیر کجاست؟ میتوانی او را به من نشان بدهی؟»
خرگوش گفت: « اون در همین نزدیکی ها پشت آن درختهاست.» شیر گفت: «زود بریم و دمار از روزگارش درآریم.»
خرگوش از جلو و شیر از عقب دویدند تا از جنگل خارج شدند و نزدیک تپه سبز در کنار چاه بزرگی که آب فراوان داشت رسیدند و ناگهان خرگوش ایستاد. شیر گفت: «چرا نمیای؟»
خرگوش گفت: «دشمن تو این چاهه و من از اون میترسم.»
شیر گفت: « تا من اینجا هستم، از هیچ کس نباید ترسید و حالا میبینی که چه بلایی سرش میارم.» خرگوش گفت:
«قربان، قدری احتیاط کنید چون که او درست هیکلش مثل شماست و بقدر شما زور دارد.» شیر گفت: «تو او را نشان بده و دیگر کاری نداشته باش.» خرگوش گفت: «شیر در همین چاه است و من میترسم جلوتر بیایم.»
بعد شیر غضبناک جلو دوید و لب چاه ایستاد. خرگوش باهوش هم دوید و میان دو دست شیر ایستاد و هر دو در آب چاه نگاه کردند. خرگوش عکس خودشون رو که توی آب افتاده بود نشان داد و گفت: «میبینید؟ این همان شیر غریبه زورگو هست و این هم خرگوشی است که از من گرفته و هنوز نخورده.»
شیر همینکه عکس خودشو خرگوش رو در آب دید، به گمان اینکه دشمن است فوری خود را برای جنگ با دشمن در آب انداخت و در آب غرق شد و خرگوش باهوش بهسلامت بازگشت و به حیوانات مژده داد که حالا دیگر همه میتوانند خوش باشند، زیرا شیر ظالم هلاک شد- و حیوانات شادی کردند و دانستند که: «در بسیاری از کارها، نیروی فکر و تدبیر، بیشتر از زور و شجاعت است.»
این بود داستان آموزنده خرگوش باهوش .
خلاصه داستان خرگوش باهوش و شیر احمق
در یک جنگل بزرگ که حیوانات زیادی با یکدیگر زندگی می کردند، شیری ظالم و ستمگر هر روز یکی از حیوانات را برای غذای خود شکار می کرد. شیر با شکار هر حیوان از جمعیت این جنگل بزرگ و زیبا کم میکرد. برای این که شیر دست از شکار ظالمانه خود بردارد، حیوانات با هم جلسه ای گذاشتند و نقشه کشیدند تا هر روز حیوانی را به عنوان غذای شیر برای او بفرستند. نقشه اجرا شد تا اینکه یک روز نوبت به یک خرگوش رسید. خرگوش باهوش برای این که از طعمه شیر شدن در امان بماند، نقشه ای کشید. او با تاخیر به سمت شیر رفت و زمانی که شیر از علت تاخیر را پرسید به او گفت که شیر دیگری در مسیر قصد شکار او را داشته و انع از به موقع او شده است. شیر ظالم که فهمید شیر دیگری هم در جنگل زندگی می کند بسیار عصبانی شد و از خرگوش خواست تا او را به خانه او ببرد.
خرگوش باهوش، شیر را به سمت چاهی برد و به شیر گفت که اگر داخل چاه را نگاه کند، میتواند شیر دیگر را ببیند. وقتی شیر به چاه نگاه کرد، عکس خود را دید و فکر کرد که این همان شیر دیگر است. به این ترتیب برای کشتن شیر به چاه پرید و همانجا گیر افتاد. خرگوش هم به سمت حیوانات دیگر رفت و خبر خوب رها شدن از ظلم شیر را به همه حیوانات داد.
پیام مهم خلاصه قصه خرگوش باهوش برای بچه ها
مهم ترین نتیجه اخلاقی که می توان از قصه خرگوش باهوش و شیر نادان گرفت این است که خرد بر قوای جسمانی پیروز است. خرگوش کوچولو اما باهوش توانست با تدبیر خود بر زور بازوی شیر ظالم و نادان سلطه یافته و در نهایت او را تسلیم کند. داستان خرگوش باهوش به خوبی به کودکان نشان می دهد که باید قبل از هر کاری به خوبی فکر کنند و بهترین و عاقلانه تصمیم ها در نهایت آن ها را به اهداف می رساند. کودکان با شنیدن قصه صوتی خرگوش باهوش به خوبی اهمیت خرد و تفکر را درک خواهند کرد.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)






خيلي داستانهاي خوب ومفيدي مي باشد
ممنون
ممنون از توجه شما
ممنون
من و دخترم با قصه های شما باهم کلی دوست شدیم
سپاس از شما دوست همراه و گرامی
عالی هستید عالی
ممنون از نظر لطف شما دوست عزیز
خیلی قشنگ بود
نوروز تو ام مبارک وولک
سلام
لطفا نام نویسنده قصه ها و نام خانم قصه خون رو مینویسید
ممنون از سایت خوبتون ما خیلی این قصه ها رو دوست داریم
سلام دوست عزیز، ممنونم از لطف شما، اسم خانم قصه گو صدف هست و ترجمه یا نویسندگی قصه ها کار تیم وولک هست دوست خوبم
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
ممنونم که نظرتو نوشتی ماهان عزیز
ممنون👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👍👌👌👌👌👌👌👌👌👌👌👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👌👌👌👌👌👌
ممنون از شما
بهترین قصه بود👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
ممنونم از نظرت ماهان جان
پسر من این داستان دوست داره هر شب میخوانش ممنون
بسیار هم عالی، ممنونم که با ما همراه هستین
قصه ی قشنگی بود و پچه ها دوست داشتن با تشکر از وولک
ممنون از این که با وولک همراه هستین
عالی هست و تا اسم داستان شب را گفتید دخترم خواب اش برد🙏سپاس
خیلی ممنونم از نظر و همراهی شما با وولک
عالی
تشکر
واقعا خیلی خوبه
عالی
ممنون از نظرت دوست عزیزم
بیست ۲۰
من کتابشم دارم عالی
خیلی عالیه دوست عزیزم
خیلی ممنون از قصهات زیبا و خوبتون
ممنون از نظرتون دوست خوبم
عالی است دوست دارم این قصه را🤗🤗🤗😇😇
خوشحالم که قصه رو دوست داری عزیزم
خیلی عالیییییییییییییی
خیلی خیلی قشنگ بود
خوشحالم که دوست داشتی اسرای عزیز
عاااااااالللللی👍
ممنونم از نظرت دوست قشنگم
خیلی داستان خوب و مفیدی است ممنون
خیلی ممنونم از نظرت هستی جان
خیلی داستان خوب و مفیدی است
ممنون 💋💋
ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی هستی جان
خیلی داستان خوب و مفیدی است
ممنون 💋💋💋💋🌺🌺🌺🌺🌺😘😘
ممنونم عزیزم
داستان خیلی خوبی بود ممنون
ممنونم از نظرت فاطمه جان
خیلی داستانتون عالیه من از داستانتون خیلی خوشم اومد ممنون ازتون که داستانی به این قشنگی نوشتین ❤️🌹❣️
خواهش میکنم عزیزم
ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی
خیلی عالی بود و من توی کتاب داستان خوندمش
چه عالی
عالیییییییییییئیییییئییییییییییییییی بود
خیلی خیلی ممنونم محدثه جان
خوب بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
عالی
ممنونم از نظرت عزیزم
عالئییییییییییییییییییییییی
خیلی ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالی وخیلی قشنگ بود مرسی،
خواهش میکنم دوست خوبم
خیلی داستانش عالیه ممنون 🌹❤️
خواهش میکنم دوست عزیزم
عایییییییییییییییییئییییییی
من عاشق قصه هاتون مممم😍😍😍😍✨✨✨
چه عالی
خیلی خوشحالم که با ما همراهی عزیزم
خیلی ممنونم عالی بود
خواهش میکنم دوست خوبم
عالی بود 👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻👍🏻
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی عالی
خیلی داستانتون عالیه من از داستانتون خیلی خوشم اومد ممنون ازتون که داستانی به این قشنگی نوشتین ❤️🌹😘
عالیه دخترم هرشب باید یکی از قصه هاتونو گوش کنه ..مرسی
بسیار عالی
خیلی خوشحالم که با ما همراهی دوست خوبم
من این قصه رو نشنیدم ولی دوستش دارم🤩
ممنون که نظرت رو نوشتی برام عزیزم
عالی بود خیلی ممنون
این داستان یکی از بهترین داستانهای مثنوی است.
البته بد نیست کمی به معانی بلند داستان هم توجه کنیم.
هدف از نقل داستان این است که همه انسانها مانند شیر داستان، فکر می کنند در حال دیدن دیگران هستند و همین سبب نابودیشان می شود. غافل از اینکه درون آینه چیزی نیست به جز تصویر کسی که جلو آینه قرار دارد. جهان خلقت همچون آینه ای است که
درس دیگری که میتوان از این داستان گرفت عاقبت حسادت است. حسود خود را نابود می کند.
سلام دخترم یاسمین زهراهفت سالش هست وخیلی قصه های شمارادوست داره من ازشماممنون هستم که دل بچه هاراشادمی کنید
باسلام داستان های شما خیلی خوب مفیداست ممنونم
عااالی واقعا داستان زیبای بود
این داستان عالیییی بودند
ممنونم دوست خوبم
عالی بود خیلی دوستش داشتم
ممنونم از نظر خوبت دوست عزیزم
خیلی داستان خوبی بود
🦁🐰
ممنونم ملینا جان
سلام این قصه عالیه اسم نویسنده چیه؟
ممنونم نازنین جان، اسم نویسنده قصه خانم سارا عسگری هست
عالی بود
❤❤
داستان بسیار جالب و آموزنده ای است
ممنونم دوست خوبم
عالی بود و خیلی قشنگ عالی
💓💗💝
داستان جدید بیارین من همه قصه های شما رو گوش کردم خیلی هم قشنگ بودن
حتما دوست مهربونم
خیلی داستان عالی بود من که ازش لذت بردم
❤️❤️
خیلی داستان خوب بود من کدام داستان رو دارم اسمش کلیله ودنمه است
😍😍
خیلی قصه خوبی بود
❤️
عالییییییییی۱۰۰۰۰۰۰
❤❤❤