روزی روزیگاری شاهزاده ای به اسم ارول بر سرزمینش فرمانروانی می کرد، اون شاهزاده ی معمولی نبود. اوه نه! اون بهترین شاهزاده ای بود که میشد تصور کرد. شوخ طبع، باهوش، خوش اخلاق و فوق العاده جذاب. بله! همه ی اینها…ولی همونطور که میدونیم هیچکس بی عیب نیست. شاهزاده ی بی عیب ماهم یه رازی داشت…
ارول: “اوه چهره ی زیبای من! من چقدر دلتنگت بودم! اوه…نه…یه جوش؟ اوه نه…آیینه بود…”
بله بزرگ ترین ضعف شاهزاده، چهرش بود. از قیافه ی خودش راضی بود و ظاهرو به همه چیز ترجیح میداد و افرادی رو که بنظرش زیبا نبود رو نادیده می گرفت.
ارول: “این اتاق فوق العادست حتما به خاطر اینه که تصویر من افتاده روی دیوار هاش! اوه کیه؟”
خدمتکار: “عصر بخیر علی حضرت! اومدم بهتون بگم عمه آیلا فردا تو مراسم رقص شما شرکت میکنه.”
ارول: “اوه بله! مراسم سلطنتی من برای جشن…عمه آیلا؟ برای چی میاد؟؟”
خدمتکار: “علی حضرت شما اونجا هستین؟”
ارول: “اوه! آره! همه چیزو براش آماده کن.”
خدمتکار: “چشم حتما. لباس شمارم آماده کردم.”

ارول: “ممنون…حداقل فردا خوب به نظر میرسم. عمه آیلا خیلی زن بدیه…فردا میبینه که من چه شاهزاده ی خوبی هستم.”
فردای اون شب تمام خونواده های اشرافی از گوشه و کنار به مراسم اومدن و در حال رقص و خوشحالی و لذت بردن بودن. شاهزاده توی اتاقش آماده میشد. لباسش رو به تن کرد و از همیشه هم جذاب تر شده بود.
ارول: “اوه خدایا عالی شدم! این کت باعث شده قیافم بهتر به نظر بیاد.”
یکی از خدمتکار ها: “چه اتفاقی برای شاهزاده افتاده؟”
یکی از خدمتکار ها: “شاید حالش بد شده. امیدوارم چیزی نشده باشه.”
ولی شاهزاده حالش از این حرف ها خیلی بدتر بود. اون توی اتاق واستاده بود و مدام از زیبایی خودش تعریف می کرد.
یکی از خدمتکار ها: “بهتره یه سری بهش بزنم.”
عمه آیلا: “برادرزادم کجاست؟ پس چرا من جناب شاهزاده رو هیچ جا نمیبینم؟؟”
یکی از خدمتکار ها: “خانم آیلا الان میخواستیم بریم شاهزاده رو از اتاقش بیاریم.”
عمه آیلا: “اوه زحمت نکشین. خودم میرم سراغش دوست دارم بازم برادرزاده ی عزیزمو ببینم.”
راستش عمه آیلا زن بدی نبود…اون از عادت ارول خبر داشت و اصلا از غرورش راضی نبود. یادم رفت بهتون بگم، عمه آیلا خودش یه جادوگر حرفه ای بود…
ارول: “مگه من بهترین موهای تمام این…”
عمه آیلا: “ارول! بازم که داری خودتو تو آیینه نگاه میکنی پسر!”
ارول: “عمه آیلا! شما اینجا چیکار میکنین؟”
عمه آیلا: “خب تو به دیدن من نیومدی پسر و این بی حرمتی خیلی بزرگیه. امروزم که تولدته!”
ارول: “خودم میدونم…خب…اخه من…مشغول کاری بودم.”
عمه آیلا به آیینه ای که دست ارول بود نگاه کرد…
این آیینه ی مزخرف! خیله خب حالا که اینقدر این آیینه و زیبایی رو دوست داری پس بذار هدیه ی تولدت هم همینجا بهت بدم.”
اون ارول رو جادو کرد…همینکه چشماشو باز کرد دید تو آیینه گیر افتاده..
ارول: “چی؟؟؟من کجام؟؟!! نه!! منو بیار بیرون.”
عمه آیلا: “نه تا یاد نگیری که اینقدر از خودت تعریف نکنی. تو همون آیینه میمونی.”
ارول: “چه احمقانه به نگهبانام دستور میدم که بگیرنت!”
عمه آیلا: “اوه نه بابا؟ بفرما! از حالا نمیتونی درمورد قدرت شاهزاده بودنت به کسی بگی یا حتی در مورد طلسمت…اصلا اسم منم نمیتونی بگی تو فقط مردی تو آیینه هستی پسر.”
ارول: “آخه چراا؟”
عمه آیلا: “و البته..قرار نیست این سرزمین شاهزاده ی قشنگشو از دست بده.”
ارول: “نمیتونی قسر در بری عمه.”
من میخندم…هممون میخندیم!خداحافظ برادر زاده ی عزیزم!”
و اینجوری بود که ارول بیچاره دید که بیرون قصر و تو خونه ی یه خونواده ی فقیره…زنی آیینه رو برداشت…
زن: “اوه کی این آیینه رو آورده اینجا چقدر قشنگه!”
ارول: “اوه خدای من! یکی میتونه منو نجات بده! سلاااام! سلاااام..صدامو میشنوی؟”
ولی زن فقط تصویر خودشو میدید نمی دید که شاهزاده ی بیچاره تو آیینه گیر افتاده و فریاد میزنه…زن یه پسر کوچیک داشت که سخت کار میکرد تا نیاز های خونواده رو رفع کنه.
پسرک: “مامان امروز یکم پول درآوردم! کی میری بازار یکم غذا برامون بخری؟”
مادر: “اوه بزودی پسرم…من واقعا زیبا هستم! پرنده ها باید برام آواز بخونن…”
ارول: “زن احمق! پسرت گرسنست ولی تو اصلا توجهی نمیکنی.”
ولی زن صداشو نمیشنید و شاهزاده دید که پسر بچه ی بیچاره با ناراحتی با سبد خرید از خونه رفت بیرون…این ماجرا روز ها ادامه داشت تا اینکه پسرک واقعا ناراحت شد.
پسرک: “مامان خیلی از تو خوشش میاد باید از شرت خلاص شم وگرنه هرگز کار نمیکنه.”
پسرک وقتی مادرش خونه نبود آیینه رو برداشت و از پنجره پرت کرد بیرون. دزد بدجنسی که اون اطراف پرسه می زد، آیینه رو دید و برش داشت.
ارول: “اوه حالا چی میشه؟؟”
دزد: “برای آدمی مثل من آیینه ی خیلی خوبیه. من بهترین دزد تمام دنیا هستم.”
ارول: “یه دزد؟ اما چرا این ایینه نمیرسه دست یه شاهزاده ی زیبا..”
دزد آیینه رو نگه داشت و با خودش همه جا می برد. ارول تمام کار های بدی که دزد طی روز انجام میداد رو میدید…
دزد: “بهترین دزد دنیا کیه؟ من! خود من!”

ارول: “تو بهترین نیستی…تو دزد خیلی پستی هستی..”
ولی یروز که دزد داشت میدویید متوجه نشد که آیینه از دستش افتاده…پسر کوچولویی اومد و آیینه رو برداشت…
پسرک: “چه آیینه ی قشنگی! انگار خاک گرفته… میبرم خونه و تمیزش میکنم.”
پسر کوچولو رفت خونه و آیینه رو حسابی تمیزش کرد…
پسرک: “حالا میتونم ببینم! آره! وایسا ببینم…این که من نیستم…”
ارول: “هی! پسر صدامو میشنوی؟؟”
پسرک: “اوه اون دیگه کیه؟؟”
ارول: “اوه صدامو میشنوی؟؟ ولی چطور؟؟”
پسرک: “تو کی هستی؟ یه آیینه ی جادویی؟”
ارول: “من…من…شاه…شاه…آره من آیینه جادوییم.”
پسرک: “وایی! میتونی یه بستنی بهم بدی؟؟”
ارول: “اوه…نه..”
پسرک: “یه لباس نو چطور؟”
ارول: “اممم…نه”
پسرک: “پس تو چطور جادویی هستی؟؟”
ارول: “حرف میزنم! مگه نه؟؟”
پسرک اصلا خوشش نیومد ولی بازم مودبانه به آیینه لبخند زد…
ارول: “چطوری با این همه کثیفی و لکه روی صورتت لبخند می زنی؟”
پسرک: “اینو میگی؟ به یه پیرمرد کمک میکردم سقفشو تمیز کنه، اینجوری شدم…این فقط خاکه….خوشحالم که به یه نفر کمک کردم.”
ارول از جواب پسرک تعجب کرد! با اینکه شاهزاده ی مهربونی بود ولی قیافشو به همه چیز ترجیح میداد.
پسرک: “تو حالا دیگه دوست منی! هرجا که برم تورو با خودم میبرم!”
ارول: “اوه خوشبحال من!”
در طول این روز ها شاهزاده فهمید که پسرک چقدر خوب مهربونه…
پسرک: “مادر بزرگ! مادر بزرگ! بفرمایید! این نون مال شماست. لطفا نوش جان کنید.”
پیرزن: “اوه خیلی ممنونم پسرم”
ارول: “چرا اینکارو کردی؟ تو برای خودت غذای کافی نداری ولی بازم نونتو دادی به اون پیرزن عجیب غریب! خب اون میتونه خودش کار کنه!”
پسرک: “بهش نگو پیرزن عجیب غریب! اون خیلی خوش قلبه و همین کافیه! اون با تموم پولاش کلی غذا میخره و به آدمای فقیرتر میده. آخر سرم هیچی براش نمیمونه.”
شاهزاده بعد از شنیدن این حرف سکوت کرد…اون همیشه به ظاهر مردم نگاه میکرد! ولی حالا از وقتی که با پسرک بود بیشتر به زیبایی درون ادم های توجه میکرد…اون شب که پسرک خوابیده بود، شاهزاده ارول بابت رفتار های قبلیش حس بدی داشت.
ارول: “خیلی شرمنده ام! من همیشه به زیبایی فکر میکردم و آدم هایی که فکر میکردم زیبا نیستن رو نادیده میگرفتم! همه ی آدم ها بدون توجه به ظاهرشون زیبان!”
تو همون لحظه شاهزاده از تو آیینه پرید بیرون…اشتباهشو فهمید و دیگه از طلسم عمه اش نجات پیدا کرده بود!
ارول: “دیگه…دیگه آزادم…دیگه میتونم برم خونه…”
وقتی دید اون بچه خوابیده لبخند زد و رفت و خیلی زود به قصرش رسید…
خدمتکار: “علی حضرت…ولی…ولی…الان دیدم رفتین تو تختتون..”
ارول: “چی؟؟ نه نه نه! تصمیم گرفتم برم بیرون قدم بزنم.”
عمه آیلا: “هممم…حتی رژ لبم به صورت این پسره میاد!”
ارول: “عمه آیلا! من برگشتم…”
عمه آیلا: “اوه! خدای من! چقدر زود! فکر کردم یکم دیگه از فرمانروایی این سرزمین لذت میبرم.”

ارول: “اوه نه نمیشه! درسمو به خوبی یاد گرفتم پس خیلی ممنونم. حالا میشه برگردی به حالت اولتون؟ واقعا دوست ندارم رژ لب روی صورتم ببینم!”
عمه آیلا: “تعجب میکنم که اینو میشنوم!”
عمه ایلا به حالت اولش برگشت و شاهزاده نفس راحتی کشید…
ارول: “اما یچیزیو نفهمیدم اینکه اون پسرک چطوری صدامو شنید؟”
عمه آیلا: “شاید برای اینکه اون دو نفر دیگه فقط و فقط خودشونو میدیدن ولی پسر کوچولو به دیگران هم اهمیت میداد و به راحتی صداتو شنید. خب! خداحافظ!”
ارول: “خداحافظ عمه آیلا!…اوه آره! بنظرم درسته! ببینم! از کجا میدونست؟؟”
شاهزاده خیلی بهتر از گذشته سرزمینشو اداره میکرد. به خوبی از پسرک تشکر کرد و باعث تعجبش شد. شاهزاده از شر عادتش خلاص شد و حالا که به آیینه نگاه میکرد با تمام وجود و از اعماق قلبش لبخند میزد.
پایان
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




قصه عالی بود و واقعا قشنگ
ممنون بابت این همه قصه های خوبتون
ممنون از شما که با وولک همراه هستین
عالی عالی واقعا ممنون درکتون میکنم هر روز زحمت میکشید
تشکر از شما
عالی بود و آموزنده بود
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
آباد مسابقه تمام شده؟
بله اما به زودی مسابقه های جدید داریم
عالی
تشکر
قصه خیلی قشنگ بود خسته نباشید
سلامت باشی ممنونم هستی جان
خیلی خیلی خیلی عالی بود 🥰🥰🥰😍😍🤩🤩😘😘
تشکر
سلام. بابت قصههای قشنگی که شبها میگید برامون سپاسگزارم. من هرشب قبل از خواب قصه های شما رو گوش میدم. 😍🌹
سلام خیلی خوشحالم که وولک همراهای خوبی مثل تو داره ساراجان
چقد عالی🙌🏻🙌🏻
تشکر
عالی ممنون که برای ما زحمت میکشید 💜💖💝
ممنون که وولک همراهی می کنید!
علی بود عاشقش شدم ممنونم
ممنون از نظر قشنگت ستاره جان
مرسی صدای خیلی دلنشینی دارید
ممنونم از لطف شما و همراهیتون با وولک
دختر من خیلی دوستتون داره
بسیار سپاسگزارم
سلام نمی دانم چرا اما من وقتی می خواستم در داستان سعید و شیر گرسنه نظرم را بگم نشد نوشته بود من اولین نفر هستم که دارم پیام می دهم وقتی پیام می دادم می رفت اما وقتی یک بار می رفتم بیرون و دوباره می آمدم در داستان سعید و شیر گرسنه نظرم نبود انگار پاک می شد داستان حضرت نوح و کشتی پر ماجرا هم همین طور بود حتما این باگ یا مشکل را درست کنید من مدتی طولانی در وولک فعالیت نداشتم ولی یادم هر شب نظر می دادم و فکر کنم جدیدا این باگ یا مشکل پیش آمده و امیدوارم این یکی پیام من به دست تون برسد آخر نزدیک ۲۷ بار پیام دادم و نشد لطفا پیگیری کنید و می خواستم بگم که قصه های قشنگ بیشتری بزارید برای مثال قصه هایی درباره پونی ها و تک شاخ ها و پری دریایی ها و باربی ها و ابر قهرمانان و پری و پروانه و چیز های صورتی ی خوشگل دخترانه در ضمن در بروز رسانی جدید وولک خیلی بهتر شده هم کارتون داره هم کاردستی هم نقاشی هم مقاله
راستش به نظر من مقاله پر کاربرد ترین شون هست و می خواستم از کسی یا کسانی که داستان را می گویند تشکر کنم داستان های قشنگی دارید و مقاله های عالی دارید و از نویسنده یا نویسندگان تشکر می کنم و از هر کسی که در درست کردن داستان مقاله کاردستی نقاشی و کارتون کمک می کند یا کرده خیلی ممنون از زحماتتون و تلاش تون شما فقط ادامه بدهید ما شما را همراهی می کنیم💝🎀♀️
بسیار سپاسگزارم از همراهی شما با وولک ملینای عزیز
نظرات شما حتما به دست ما میرسه و قطعا برای ما مهم هست، اما نظرات قبل از تایید در سایت نمایش داده نمی شوند، ممنون از لطف شما نسبت به وولک
عالی بود
تشکر
واقعا ممنون از شما که این قصهای زیبا دراختیار ما بچها میزارید دوستون دارم ❤
ممنون از همراهی شما
ههههههههههووووووووررررررررراااااااااااا😍🤩😘🥰❤️🌹🌺⭐
من عاشق این داستان شدم
چه عالی
ببخشید مسابقه ی چی ؟
سلام دوست من، اگر شما دوست داشته باشید میتونیم براتون مستبقه با موضوعات مختلف بذاربم
دختر من که خیلی خوشش اومد
ممنون،ممنون
چه عالی
خوشحالم که دوست داشتین
بابت قصه ممنون عالی بود
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم