قصه جذاب و شنیدنی کلاغ ها _ قسمت دوم
5/5 - (5 امتیاز)

 

کلاغ اول گفت :” این درخت چنار چقدر خودخواهه ”

کلاغ دوم گفت :” حرفی نزنین، دل سرو می شکنه”

کلاغ سوم گفت :” بله ، بهتره که فراموش کنیم.بیاین از اینجا بریم، بریم به جایی که از دوستی خبری باشه”

پرنده ی کوچولو زیر لب گفت :” زودتر برین ، زودتر”

کلاغ چهارم گفت :” اما من نمی تونم حرف نزنم ، سرو بیچاره باید بدونه درخت بلند براش چه پیغامی فرستاده .سرو سبز مهربان درخت چنار گفت :” من از دوستی با تو خیلی خسته شدم ، دلم می خواد از جلوی چشمم بری کنار،بری و بذاری با درخت های تازه ای آشنا بشم و دوست بشم”

سرو که حرف های تلخ کلاغ ها دلش رو شکسته بود ، گفت :” برین و به درخت بلند چنار بگید من انقدر قشنگم که تمام درخت های باغ ها دوستم دارن. دوستی درخت زشتی مثل تو برای من چه فایده ای داره؟”

کلاغ ها شادمان شدن ، پرنده ی کوچیک روبرداشتن و به سوی درخت چنار پرواز کردن.

وقتی رسیدن به چرخ ریسک گفتن :” تو پرنده ی دروغگو ، خودت بگو که سرو چه پیغامی برای چنار فرستاد”

چرخ ریسک گفت :” نمیگم ، هیچوقت نمی گم”

کلاغ ها گفتن :” درخت چنار جواب سرو اینه:” من انقدر قشنگم که تمام درخت های باغ ها دوستم دارن.دوستی درخت زشتی مثل تو برای من چه فایده داره؟”

چرخ ریسک با چشمای گریون گفت :” حرف هاشون رو باور نکن، اونا تو رو آزار می دن”

کلاغی فریاد زد :” چرخ ریسک دروغ گو، آیا ما عین حرف های سرو رو برای درخت بلند نگفتیم؟”

پرنده ی کوچولو جواب داد :” چرا ، اما…”

کلاغ ها فرصت ندادن که چرخ ریسک حرفش رو تموم کنه و سرو صدایی بزرگ به راه انداختن.

” بریم ، بریم ، بریم، قار قار قار، ازاینجا بریم، بریم به جایی که از دوستی خبری باشه،قار قار قار”

 

 

روزها و روزها کلاغ ها روی سر سرو ساده و درخت بلند مینشستن و آواز های پر کینه می خوندن.پرنده ی کوچک غمگین گاه روی سرو می نشست و گاه روی شاخه های نیمه خشک چنار ، و به اونا می گفت :” درخت ها ، درخت های خوب حرف های منو بشنوین و باور کنین”

اما بچه ها نه دیگه سرو به اون گوش می داد نه درخت چنار.سرو یه خودش می گفت :” بدون دوستی با درخت بلند من هیچ چیزی رو دوست ندارم.” و چنار بلند در باغ دیگه ای کنار جوی آب ،با خودش می گفت :” زندگی بدون دوستی چه فایده و خاصیتی داره؟ ”

چنار آهسته آهسته ریشه هاش رو از توی خاک بیرون کشید و در هوای خشک تابستون نگه داشت. چیزی نمونده بود که ریشه ها از گرما و بی آبی خشک بشن. قنات دهکده ، درخت بلند رو که اینجوری دید به جوی آب  گفت :” بهش آب بده ، نذار خشک بشه ، هر چقدر که آب خواست بهش بده ”

جوی هر چی آب داشت به زمین بخشید  و گفت :” زمین ، ای زمین خوب ،نذار درخت بلند تشنه بمونه،اون به زودی خشک می شه”

زمین گفت :” حیف ، این درخت بیشتر ریشه هاش رو از من گرفته ، من نمی تونم کاری انجام بدم”

سرو سبز از کنار دیوار باغ درخت بلند رو دید که سخت بیمار شده، ناگهان تحملش تموم شد و با اولین باد تند پاییزی کمرش خم شد و دیگه چیزی نمونده بود که بشکنه.

چرخ ریسک که حسابی درمونده و ناراحت شده بود سرش رو در مبان شاخه های سرو برد و گفت :” تحمل کن سرو، من با آواز خوبم برای تو قصه میگم ، من با بال های کوچیکم تو رو باد می زنم ، من با پرهای رنگینم تو رو زیبا تر می کنم ، من بالاخره یک روز برای تو نامه ی خوبی میارم. تحمل کن سرو و نذار که کلاغ های بد و حسود کارشون رو پیش ببرن و انجام بدن”

 

 

و گاهی برگ های خشک درخت چنار رو مثل دونه از روی زمین بر می چید و بعد به هر دوی اونا نگاهی می کرد و با خودش می گفت :”  حیف که اشک جلوی چشم هام رو گرفته و نمی ذاره برگ ها رو بخونم ، شاید در میان اونا نامه ی خوبی هم برای سرو باشه”

سرانجام وقتی چرخ ریسک دونست و فهمید که به تنهایی کاری نمی تونه انجام بده و زورش به کلاغ ها نمی رسه بار سفر بست و به راه افتاد ، اما قبل از اینکه از دهکده بره بیرون به دیدن دو تا درخت رفت و گفت :” یه کم صبر کنین ، تا کلاغ ها اینجا هستن کاری از دست من بر نمیاد، میرم تا شاید راهی برای نجات شما دو تا پیدا کنم”

درخت ها جوابی ندادن و کلاغ ها قاه قاه خندیدن.

پرنده رفت و رفت تا اینکه خسته شد و روی سنگ بزرگی نشست.

سنگ گفت :” پرنده کوچک، چرا انقدر غمگینی، شاید نگران شکارچی ها هستی”

پرنده جواب داد :” نه ، من برای دو درخت خوب غمگین و ناراحتم” و شروع کرد به تعریف کردن داستان کلاغ ها.

دل سنگ سوخت و به پرنده راهی نشون داد:” سیمرغ ، پرنده ی بزرگ و نیرومند کوه رو خبر کن ، شاید اون بدونه که باید چی کار کرد”

پرنده گفت :” ممنونم سنگ مهربان، من میرم تا اون پرنده ی بزرگ رو پیدا کنم”

پرنده رفت و رفت تا باز خسته شد و روی دامن کوهی فرود اومد.

کوه گفت :” پرنده ی خسته  چرا انقدر غمگینی؟ شاید دوست تو رو ازت جدا کردن و توی قفس انداختن؟”

پرنده جواب داد :” نه ، غم من برای خودم نیست ” و داستان کلاغ ها رو دوباره گفت ، در آخر هم حرفی که سنگ بهش گفته بود رو برای کوه هم تکرار کرد.

کوه گفت :” خونه ی پرنده بزرگ ، روی سر منه ، نوک این قله ی بلند”

” ممنونم کوه مهربان ، من به دیدن اون پرنده می رم”

 

 

پرنده رفت تا به نوک قله رسید. خونه ی سیمرغ رو از بین برف ها شناخت. با صدای نازکش فریاد زد :” ای پرنده ی بزرگ ، چرا بی خبر نشستی؟ در سرزمین تو کلاغ ها با دروغ هاشون درخت ها رو شکوندن، درخت های خوب در انتظار محبت تو هستن ، نجاتشون بده”

سیمرغ سرش رو بالا کرد و گفت :” تو کی هستی ؟ از کدوم درخت های خوب حرف می زنی؟ خونه ی منو چه جوری پیدا کردی؟”
پرنده ی کوچیک تمام داستان رو از اول برای سیمرغ تعریف کرد ، داستان کلاغ ها و سنگ و کوه.

پرنده ی بزرگ خندید و جواب داد :” یک سیمرغ تنها هم کاری نمی تونه بکنه، من همه پرنده های بزرگ کوه ها رو خبر می کنم”

روز بعد سی مرغ بزرگ در کنار هم به سوی روستا پرواز کردن.

 

 

پرنده کوچیک پرسید :” شما با کلاغ ها می جنگین؟”

اونا جواب دادن:” نه ، کلاغ ها هیچوقت با ما رو به رو نمیشن،اونا از سایه های ما فرار می کنن”

و وقتی که سایه های پرندگان روی باغ های روستا افتاد ، کلاغ ها دسته دسته و هزار هزار با جیغ و داد و قار قار به سمت جنگل های دور و تاریکشون فرار کردن.

چرخ ریسک قشنگ خیلی خوشحال و شاد بود بچه ها.

پرندگان بزرگ روی دیوار باغ ها نشستن و ماجرای دروغ های کلاغ ها رو برای سرو و چنار نیمه خشک تعریف کردن. درخت ها انگار جون تازه ای پیدا کرده بودن. موجی از شادمانی و خنده توی باغ به راه افتاد.چرخ ریسک قشنگ مرتب از این باغ به باغ دیگه ای می رفت و نامه های درختان خوب رو می رسوند. زمین برای جوی آب پیغامی فرستاد:” درخت بلند، آب رو قبول می کنه”

و جوی قنات رو خبر کرد :” درخت بلند سیرآب شده”

سرو کمر راست کرد و با شادی خندید و به چرخ ریسک قشنگ گفت:” روی شاخه های من خونه ای بساز و با آواز خوب و قشنگت برای من قصه ای تعریف کن”

پرنده ی کوچیک قشنگ جشنی به پا کرده بود. از این سو به اون سو می پرید و صدای آوازش تمام باغ رو پر کرده بود.

وقتی زمستون رسید و برف بارید ، چنار به سرو گفت :”الان من به خواب آرومی میرم ، راحت و سبک”

و سرو هم که لباس سفیدی پوشیده بود جواب داد :” این هم لباس سفیدی از برف ، من دیگه سبز نیستم”

و چنار گفت :” چه سفید باشی چه سبز فرقی نمی کنه، تو خوبی ، همیشه خوبی”

و پرندگان بزرگ به سمت قله ها و خونه های خودشون پرواز کردن و برگشتن.

 

 

 

نویسنده : نادر ابراهیمی

خواندن داستان کودکانه آموزنده برای بچه ها، می تواند مفاهیم زیادی را به آن ها بیاموزد. پس حتما داستان های صوتی و تصویری وولک را گوش کنید و ببینید و بیاموزید و لذت ببرید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



28 پاسخ
  1. کیمیا
    کیمیا می گوید:

    عالی بود من از این قصه خیلی خوشم آمد وقتی قسمت اولش را گوش کردم خیلی هیجان زده شدم
    خیلی قشنگ 🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰برای شما

    پاسخ
  2. نسیم
    نسیم می گوید:

    خیلی خیلی داستان زیبا و قشنگی ی بود⁦❤️⁩
    بعزی اقاط من هم از داستان های زیبا ی شما
    خوابم می بره😴
    ممنونم از نویسنده این داستان قشنگ
    🙏⁦🙏🏿⁩⁦🙏🏾⁩⁦🙏🏼⁩⁦🙏🏻⁩🙏

    پاسخ
  3. ماهان
    ماهان می گوید:

    خیلی داستان قشنگی بود، من و ماهان کلی کیف کردیم و لذت بردیم. ما هر شب با قصه‌های زیبای شما می‌خوابیم. ایام بکام و عزتتون مستدام …❤🌹

    پاسخ
  4. مامان رادین
    مامان رادین می گوید:

    سلام،این داستان به رادین یاد داد که باید حرف دروغگو ها رو باور نکنه.باید شجاع باشه و جلوی دشمنان مقاومت کنه.ممنون

    پاسخ
  5. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام
    من خیلی از این قصه خوشم اومد
    از تصویرگری این قصه خیلی ممنونم. ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
  6. پارسا وسها و مامان
    پارسا وسها و مامان می گوید:

    خیلی ممنون ما همیشه قصه های وولک رو دوست داریم و گوش میکنیم عالی بود موفق و پیروز باشید 🌺♥️⚘🤗

    پاسخ
  7. لیانا
    لیانا می گوید:

    سلام انقدر این داستان جذاب بود که با قسمت اول دخترم خوابش برد اما من تحمل نکردم و تا آخر قسمت دوم خوندم و لذت بردم
    ممنونم واقعا وولک جان واسه داستان های خوب و آموزندت 😍🥰

    پاسخ
  8. لیانا
    لیانا می گوید:

    سلام انقدر این داستان جذاب بود که با قسمت اول دخترم خوابش برد اما من تحمل نکردم و تا آخر قسمت دوم خوندم و لذت بردم
    ممنونم واقعا وولک جان واسه داستان های خوب و آموزندت 😍🥰

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *