یکی بود یکی نبود ، سنجاب کوچک قشنگی بود که توی جنگلی زندگی می کرد. سنجاب کوچولو خیلی شیطون و بازیگوش بود.صبح تا شب کارش این بود که دم پشمالوی قشنگش رو بالا بگیره و از شاخه ی یک درخت به شاخه ی درخت دیگه ای بپره ، توی لونه ی گنجشک ها و پرستو ها سرک بکشه ، تخم کلاغ هارو بشکنه و سر به سر جونورای بزرگتر از خودش بگذراه. به خاطر این بازیگوشی ها سنجاب کوچولو فرصت و وقتی نداشت تا برای خودش غذا درست کنه. سنجاب کوچولو هر وقت گرسنه می شد یواشکی به کلبه ی شکاربانی که توی جنگل زندگی می کرد می رفت و بدون اجازه ی اون از غذاهاش می خورد.

شکاربان مرد جوانی بود که از حیوانات جنگل مواظبت می کرد.اون سنجاب کوچولو رو خیلی دوست داشت ، اما از این کار بد اون هیچ خوشش نمیومد.شکاربان می خواست به سنجاب کوچولو بفهمونه که برداشتن غذای دیگران ، بدون اجازه اونا اصلا کار خوبی نیست.به همین خاطر یک روز در گوشه ی کلبه ش تله ای گذاشت و زیر اون مقداری غذای خوشمزه چید.
سنجاب کوچولو بی خبر از همه جا مثل هر روز وارد کلبه شد و با دیدن غذاهای خوشمزه دهنش آب افتاد. با عجله دستش رو برای برداشتن غذاها دراز کرد ، اما هنوز اولین لقمه رو برنداشته بود که دستش لای تله گیر افتاد. سنجاب خیلی ترسید و شروع به داد و فریاد کرد. .وقتی شکاربان سر و صدای سنجاب کوچولو رو شنید ، وارد کلبه شد و با دیدن اون لبخندی زد و گفت :” به به مهمون کوچولوی قشنگ ، حالت چطوره؟”
سنجاب کوچولو ، غرق خجالت و ناراحتی سرش رو پایین انداخت و با خواهش گفت :” منو ببخش، قول می دم دیگه از این کارها نکنم”
شکاربان جوان لخندی زد و گفت :” حرفی ندارم ، اما باید غذاهایی رو که یواشکی از اینجا برداشتی جبران کنی”
سنجاب کوچولو برای اینکه دستش از تله آزاد بشه و بیشتر از این خجالت نکشه ، فوری جواب داد :” بگو چی می خوری تا برات آماده کنم”
شکاربان فکر کرد بهترین راه تنبیه سنجاب کوچولو اینه که غذایی بخواد که سنجاب کوچولو نتونه درست کنه.بنابراین ، با مهربونی دستی به پشت نرم و دم قشنگ اون کشید و گفت :” خیلی خب ، به جبران غذاهایی که بدون اجازه ی من خوردی ، برام یک دیگ آش خوب درست کن”
سنجاب کوچولو نه آشپزی بلد بود و نه اسمی از آش شنیده بود ، اما چون نمی خواست بیشتر از این تو تله گرفتار باشه و خجالت بکشه ، گفت :” باشه ، فقط بگو این غذا رو چه جوری درست می کنن؟”
شکاربان جوان مطمئن بود که سنجاب کوچولو نمی تونه این غذارو درست کنه،اما می خواست سنجاب بفهمه که تهیه کردن غذا چقدر سخته ، تا دیگه غذای آماده ی دیگران رو نخوره. بنابراین ، برای راهنمایی سنجاب کوچولو گفت :” نخود ، لوبیا و سبزی رو توی دیگ می ریزی ، آب هم بهش اضافه می کنی، وقتی پخت میشه آش”

سنجاب کوچولو فکر کرد که آش پختن کار بسیار سختیه و باید هر طور شده شکاربان رو مجبور کنه تا غذای آسون تری بخواد.به همین دلیل گفت :” پختن این غذا خیلی وقت می خواد ، دو ماه به من وقت بده”
شکاربان پوزخندی زد و گفت :” دو ماه دیگه نزدیک زمستونه و تو توی لونه ت به خواب رفتی”
سنجاب کوچولو از اینکه شکاربان گول نخورد ، دلخور شد ، اما باز هم نا امید نشد و گفت :” یک ماه دیگه چطوره؟”
شکاربان باز هم جواب داد :” نه ، باز هم دیره”
سنجاب کوچولو که فهمید چاره ای جز درست کردن آش نداره، گفت:” خب، پس فردا چطوره؟ بازهم میگی نه؟”
شکاربان جوان می دونست سنجاب کوچولو فقط برای آزاد شدن از تله و بدون فکر این کار رو قبول کرده و مطمئن بود که هیچوقت از عهده ی پختن آش بر نمیاد ، اما برای اینکه سنجاب کوچولو بیشتر از این خجالت نکشه ، حرف اونو قبول کرد. شکاربان اونو آزاد کرد و گفت :” اگر مطمئنی که تا پس فردا آش رو حاضر می کنی ، من حرفی ندارم.دیدار ما پس فردا ، دم لونه ی تو”
سنجاب کوچولو بعد از خداحافظی از شکاربان جوان به طرف لونه ش به راه افتاد. در طول راه ، وقتی باز هم به پختن آش فکرکرد، دید که این کار، سخت تر از اون چیزیه که فکرش رو می کرده. با وجود این با خودش گفت :” عیبی نداره، این کار ، هر قدر هم که سخت باشه، چون اون رو قبول کردم باید انجامش بدم”
چند قدم اون طرف تر سنجاب کوچولو به یاد دیگ افتاد. اصلا نمی دونست که دیگ چی هست. خیلی ناراحت شد و با خودش گفت :” ای کاش از شکاربان می پرسیدم که دیگ چیه”
در همین فکر ها بود که به در لونه ش رسید. پرستویی با گل مشغول ساختن خونه ای درهمسایگی سنجاب کوچولو بود. با خودش فکر کرد که شاید پرستو بدونه دیگ چیه و اونو چطوری باید درست کنن. به همین خاطر پرستو رو صدا کرد و گفت :” پرستو جان”

پرستو نوکش رو که گلی بود پاک کرد و جواب داد :” جان پرستو”
” تو می دونی دیگ چیه؟”
پرستو با تعجب گفت :” دیگ؟ آره ، دیگ ظرفیه بزرگتر از این لونه که آدم ها توی اون غذاهاشون رو می پزن”
سنجاب کوچولو با خوشحالی دستهاش رو به هم مالید و با خودش گفت :”درست شد ، اگر اینطور باشه، ساختن دیگ آسونه.اولا تو دست های من بیشتر از نوک پرستوگل جا میشه.ثانیا ، لونه ی پرستو جلوی چشممه ، از روی اون به راحتی یک دیگ خوب می سازم”
سنجاب کوچولو فوری به کنار جوی آبی که از نزدیکی لونه اش می گذشت رفت. از داخل جوی آب مقداری گل برداشت و اونو جلوی لونه ش برد. سعی کرد با نگاه کردن به طرز لونه سازی پرستو ، یک دیگ بسازه، اما چند بار که به کنار جوی آب رفت و گل اورد ، خسته شد. سنجاب کوچولو نفس زنان کنار لونه ش نشست و با حسرت به پرستو چشم دوخت.
پرستو، که گل بازی سنجاب کوچولو رو دیده و خیلی تعجب کرده بود ازش پرسید :” سنجاب کوچولو ، می خوای چی درست کنی که اینطور دست هات رو گلی کردی؟”
سنجاب کوچولو آهی کشید و جواب داد :” یک دیگ ”
” دیگ برای چی ؟”
” برای غذای مهمونم”
” مهمونت کیه ؟”
” یه آدم”
پرستو ، که خیال کرد سنجاب کوچولو شوخی می کنه ،مدتی به اون نگاه کرد و بعد زد زیر خنده.سنجاب که از خنده ی پرستو ناراحت شده بود با اخم گفت :” کجای این حرف خنده داره؟من مدت ها از غذای شکاربان جنگل می خوردم ، حالا قرار شده یک دفعه هم اون از آشی که من براش می پزم بخوره”
پرستو ، برای اینکه سنجاب کوچولو بیشتر از این ناراحت نشه جلوی خنده ش رو گرفت و گفت :” تو فکر نکردی این کار خیلی سخته؟ فکر نکردی که شاید نتونی چنین غذایی درست کنی؟”
سنجاب کوچولو جواب داد :” شکاربان خودش این غذا رو خواست.من هم ناچار قبول کردم”
پرستو ، با اینکه باز هم خنده ش گرفته بود ، جلوی خودش رو گرفت و با نشون دادن یک سنگ بزرگ گفت :” می دونی؟ دیگ تو باید به این بزرگی باشه”
سنجاب کوچولو سرش رو تکون داد و گفت :” بله ، دیدی که می خواستم بسازم”
پرستو گفت :” بله دیدم ، اما هر کاری رو باید کسی انجام بده که اونو بلده ، ولی حالا غصه نخور یک دقیقه صبر کن و ببین که دیگ چه طوری ساخته می شه”
پرستو ، بعد از گفتن این حرف پرید و رویشاخه ی درختی نشست و با صدای بلند شروع کرد به چهچهه زدن. با بلند شدن صدای چهچهه ی پرستو ، تمام شاخه های درخت های اطراف خونه ی سنجاب کوچولو پر از پرستو شد .

پرستو ، بعد از جمع شدن پرستو ها ، از شاخه ی درخت پایین پرید ، کنار سنجاب کوچولو ایستاد و گفت :” دوستان ، این سنجاب کوچولو همسایه ی عزیز منه ، اون برای ساختن یک دیگ به کمک ما احتیاج داره .حاضرید که به اون کمک کنیم؟”
پرستوها همگی جواب دادن :” البته که حاضریم”
پرستو تخته سنگی رو نشون داد و گفت :” اون سنگ رو نگاه کنین،باید با گل های رودخونه دیگی به اندازه ی اون سنگ برای سنجاب کوچولو بسازیم”
پرستو ها با گفتن چشم به طرف رودخونه پرواز کردن.پس از مدتی هر کدوم با تکه گلی که به نوک داشتن ، به جلوی خونه ی سنجاب کوچولو برگشتن.در کمتر ازدو ساعت دیگ بزرگی ساخته شد.

کار که تموم شد ، پرستو به سنجاب کوچولو گفت:” همسایه ی عزیز و خوب من ، کار هر قدر هم که سخت باشه ، با همکاری آسون می شه. بنابراین ، یادت باشه وقتی کاری سخت بود حتما از دیگران کمک بخوای”
سنجاب کوچولو با خوشحالی از راهنمایی و کمک پرستوها تشکر کرد. بعد از رفتن پرستوها، سنجاب مدتی دور دیگ قدم زد و خوب اونو نگاه کرد. بعد با خودش گفت :” خب.. این از دیگ، حالا تا دیر نشده باید برم نخود و لوبیا و سبزی جمع کنم ”
و به سرعت به طرف بوته های نخود و لوبیای وحشی که ساقه هاشون به درختی در کنار لونه ش پیچیده بود دوید و مشغول کندن و جمع آوری نخود و لوبیا شد.
دو ساعتی کار کرد و به اندازه ی دو برابر قد خودش لوبیا و نخود و سبزی جمع کرد. وقتی کارش تموم شد چشمش به مورچه ای افتاد که کناری ایستاده بود و بهش نگاه می کرد. سنجاب کوچولو به اون گفت :” چرا ماتت برده؟”
مورچه شاخک هاش رو به علامت تعجب به هم مالید و گفت :” تو که غذات فندق و پسته و اینجور چیزاست ، این همه نخود و لوبیا رو برای چی جمع کردی؟”
سنجاب کوچولو جواب داد :” می خوام برای مهمونم آش درست کنم”
مورچه از شنیدن این حرف بیشتر تعجب کرد و پرسید :” اول بگو ببینم مهمونت کیه.بعد هم ، تو با چی می خوای این آش رو بپزی؟”
“مهمونم یه آدمه و آش رو هم توی اون دیگ می پزم”
مورچه ، که تازه چشمش به دیگ افتاده بود ، با حیرت گفت :” چه دیگی ، کی می خواد بارش بکنه؟”
سنجاب کوچولو سینه ش رو جلو داد و با غرور گفت :” من”
مورچه پرسید :” آبش چی میشه؟”
” میارم”
مورچه نگاهی به دیگ و نگاهی به سنجاب کوچولو کرد و بعد گفت :” نردبان داری؟”
سنجاب کوچولو که از این سوال مورچه تعجب کرده بود پرسید :” نردبان دیگه چیه؟”
مورچه گفت :” وقتی می خوای نخود و لوبیا و سبزی رو توی دیگ بریزی،قدت به لبه ی اون نمی رسه. برای رسیدن به لبه ی دیگ باید از وسیله ای که اسمش نردبانه استفاده کنی”
سنجاب کوچولو دید مورچه راست می گه. فکر این موضوع رو نکرده بود. خیلی ناراحت شد. نمی دونست این وسیله رو چطور باید درست کرد و یا از کجا باید به دست اورد. با غصه نگاهی به نخود ولوبیا هایی که کنده بود کرد و نگاهی هم به دیگ انداخت. مورچه که ناراحتی و درموندگی سنجاب کوچولو رو دید ، گفت :” غصه نخور ، من میتونم کمکت کنم”
سنجاب کوچولو ، که انتظار شنیدن چنین حرفی رو نداشت ، با تعجب گفت :” تو”
مورچه جواب داد :” من تنها نه ، تمام مورچه های جنگل، تو همین جا منتظر باش من الان بر میگردم”
وقتی مورچه رفت ، سنجاب کوچولو فکر کرد که وقتی خودش ، که هزار برابر بزرگتر از مورچه ست ، کاری نمی تونه بکنه، حتما از مورچه هم کاری بر نمیاد. پس ، نباید منتظر مورچه بمونه. باید خودش راه چاره ای پیدا کنه.
مدت ها فکر کرد ، برای ریختن نخود و لوبیا توی دیگ هیچ راهی به نظرش نرسید. همون طور که مشغول فکر کردن بود ، ناگهان دید هزاران مورچه دارن به طرفش میان. از دیدن اون همه مورچه خیلی تعجب کرد ، ولی هنوز از تعجب در نیومده بود که دید مورچه ها با نظم و ترتیب به طرف نخود و لوبیا ها رفتن ، اونا رو برداشتن ، از دیوار دیگ بالا رفتن و اونا رو توی دیگ ریختن.

در کمتر از یک ساعت ، دیگ پرشد . مورچه ای که به سنجاب کوچولو کمک کرده بود ، پیشش رفت و گفت :” آقا سنجابه ، این هم کاری که قولش رو دادم .اما یک چیز همیشه یادت باشه ، قبل از هر کاری خوب درباره ش فکر کن. اگر دیدی می تونی اونو انجام بدی، اونوقت اون رو شروع کن”

سنجاب کوچولو نصیحت مورچه رو قبول کرد و بعد از تشکر کردن از اون ، با همه ی مورچه ها خداحافظی کرد.
نویسنده : حسن نامدار
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




خیلی تولانی بود ولی عالی و قشنگ بود
طولانی
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربانم
خیلی آموزنده بود. واقعا وقت میگذارید برای این قصه ها
بازم ازتون تشکر میکنم
نسبت به قصه های سایت های دیگه کار شما واقعا عالی ست
خدا پشت و پناهتون باشه
بسیار ممنونم از دیدگاه پر از لطف و محبت شما دوست عزیز
سلام شب بخیر این قصه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالی بود❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
درود بر شما دوست مهربان و ممنون از نظر لطفتون
خیلی عالی و آموزنده است، اینکه مفاهیمی مثل کار گروهی و … رو در قالب قصه به بچهها آموزش میدید خیلی خوبه، دستمریزاد.
من و ماهان کلی کیف کردیم. 🌹❤🙏
درود بر شما دوست عزیز و سپاسگزارم از نظر لطفتون
خیلی خوب خیلی صبور
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
عالی بود ♡☆♡☆
ممنونم از لطفتون
سلام
خداوکیلی دمتون گرم
من هرشب باید از قصه های شما واسه دخترام بخونم وگرنه خوابشون نمیبره…
واقعا ممنونم ازتون
درود بر شما دوست عزیز و سپاسگزارم از نظر لطفتون
سلام از قسمت اول این داستان یاد گرفتیم که نباید کار نادرست رو انجام بدیم❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
ممنونم ازت دوست مهربانم که به قصه ها خوب و با دقت گوش می کنی
سلام
ممنونم از قصه خوب شما آخرای قصه داشت خوابم می برد.
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
درود بر شما دوست عزیز و ممنون ازشما که همراه ما هستین
سلام. سپاس از داستان های آموزنده.🙏 ♥️🌹💐👍
درود بر شما دوست عزیز و ممنون از نظر لطفتون
عالی بود، ممنون از کارهای خوب و آموزنده شما❤
ممنونم از نظرلطفتون دوست عزیز
سلام من این قصه ی خیلی خوب رادوست داشتم❤❤❤❤❤❤❤❤🦋🦋🦋🦋🦋🦋🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🌈🌈🌈💋💋💋🌹🌹🌷🌷💝
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی دوست مهربونم
ممنون داستان های شما خیلی خوبه
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز
پسر من هرشب با قصه هاتون میخوابه عالی 👍👍
ممنونم از نظر خوبتون دوست عزیز و مهربان
قصه تون رو دوس دارم خوب بود عالی😍😙
ممنونم از شما دوست خوبم
❤❤❤❤سلام ممنون
خیلی قصه هاتون قشنگه من و دخترم با قصه های شما شبها میخوابیم
سلام دوست عزیز و ممنون از همراهی ارزشمندتون
سلام ممنون از شما با قصه های زیباتون.هرشب برای پسرام از قصه هاتون میگزارم.همسرمم گوش میده😍😍
سلام دوست عزیز ، ممنونم از همراهی ارزشمندتون
❤❤❤سلام💛من فکر میکنم که سنجاب با تلاش میتونه آش رو بپزه و اون میفهمه برداشتن بی اجازه غذا ی مردم اشتباه بوده 💜💙💗💗💛❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ 💖💖💖💕💕💕💟💟💟💟💟😻😙😘😚😍ممنون از قصه قشنگتون😙😉😁
سلام حلمای عزیز، ممنونم که نظر قشنگت رو برامون نوشتی
عالللللی هست
تشکر میکنم از نظرت دوست من
من بسیار شما رو دوست دارم
منم خیلی شما رو دوست دارم درسای عزیز
ممنون از این که با وولک همراهی عزیزم
عااااالی هست و قصه های صوتی کودکانه شما را دوست دارم 🙏
چه عالی
ممنون که با همراهی عزیزم
ووواییی خیلی عالی بود قصتون موفق باشید عشقااا خیلی قشنگ بود بچه خواهرم بااینا میخابه خودم ک پسرام پیشم نیسن بخونم براشون درکل مرسی❤💋❤💚💜💋💋❤💜💚❤💋😭😗😭😔😭😔😭😔
خیلی خوشحالم که قصه ها براتون مفید بوده دوست عزیز💓💗💝