قصه جذاب و شنیدنی چاروی بی دندان
4/5 - (17 امتیاز)

 

 

 

یک روز صبح وقتی چارو از خواب بیدار شد ، یکی از دندوناش کمی خنده دار و بامزه به نظر می رسید.چارو فریاد زد :” مامان ، مامان ، یکی از دندونام احساس عجیب غریبی داره و من نمی دونم چرا اینجوری شده”

مامان چارو نگاهی به دندوناش انداخت و گفت :” اوه چارو همه چیز خوبه ، تو فقط یه دندون لق داری”

 

 

چارو خیلی تعجب کرد و شوکه شد. ” یه دندون لق ؟ اما من به خوبی از دندونام مراقبت کردم ، من هر روز اونا رو مسواک زده م ،چرا اون دندونم باید لق بشه آخه؟”

مامان چارو جواب داد :” چارو عزیزم ، این دندون به خاطر اینکه تو ازش خوب مراقبت نکردی لق نشده،هر کسی که به سن شما بوده دندوناش رو از دست داده،به این دندونا میگن “دندونای شیری” ، به محض اینکه این دندون شیری تو بیفته یک دندون قوی و محکم و دائمی جاش در میاد و رشد می کنه”

 

 

چارو با نگرانی گفت :” دندونم بیفته؟ اونوقت دندونم آسیب نمی بینه ؟ آخه اون خیلی دندون خوبیه ، نمی تونم دندون شیریمو نگه دارم؟”

 

 

مامان چارو گفت:” من میدونم که ممکنه کمی ترسناک به نظر بیاد ،اما من بهت قول می دم که همه چیز خوب پیش میره و هیچ مشکلی هم پیش نمیاد، من هم پیش دندون پزشک رفتم و دندون شیریم رو بیرون اوردم، پدر و برادرت هم همین کار رو کردن چارو و هیچ مشکلی هم براشون پیش نیومد ، حالا ما با هم پیش دندون پزشک میریم و اونوقته که تو خودت میبینی که این موضوع خیلی ترسناک و عجیب نیست، دندون پزشکا به بچه های زیادی مثل تو کمک می کنن ، اونا خیلی مهربون هستن چارو”

 

 

چارو سعی می کرد شجاع باشه اما اون هنوز یه کم می ترسید و نگران بود ، به خاطر همین به آرومی گفت :” باشه”

 

 

پدر چارو پیش بارون ، برادر چارو رفت و همه چیز رو براش تعریف کرد و بعد بهش گفت :” ما الان می خوایم چارو رو پیش دندونپزشک ببریم ، دوست داری با ما بیای؟”

بارون گفت :” ببخشید ولی من نمی تونم بیام ، چون قبلا دوستامو دعوت کردم که بیان اینجا ، هر لحظه ممکنه که اونا برسن”

 

 

خیلی زود همه دوستای بارون از راه رسیدن. اونا با خودشون طناب ،شطرنج و چند تا کتاب داستان اورده بودن.

 

 

بارون از دوستش پرسید :” این دیگه چه جور کتاب داستانیه؟”

اما دوستش بهش جواب داد:” این کتاب داستان نیست ، عمه من دیروز اینو تو خونمون جا گذاشت ، این یه کتاب آشپزیه”

بارون همونطور که کتاب رو با هیجان ورق می زد گفت :” وای، چه جالب، این میتونه به ما یاد بده که چه جوری آشپزی کنیم”

 

 

توی اون کتاب دستور العمل هایی برای پختن کیک و شیرینی و بیسکوییت و کلوچه داشت. بارون به دوستاش گفت :” شما فکر میکنین که ما واقعا می تونیم چیزی بپزیم؟”

یکی ازدوستاش گفت :” چرا که نه ؟ ما فقط باید دستوراشو دنبال کنیم و مقدار مناسب هر ماده غذایی رو که اینجا نوشته استفاده کنیم”

 

 

بارون گفت :” پس بیاین بیسکوییت درست کنیم ،حالا به چه موادی نیاز داریم؟”

یکی از دوستای بارون کتاب آشپزی رو گرفت و شروع کرد به خوندن.” برای پختن بیسکوییت ما به آرد، شکر ، شیر ،کره و بکینگ پودر احتیاج داریم.بعد همه اینارو با اب مخلوط می کنیم و بعدشم میذاریمش توی فر تا پخته بشه”

 

 

در همین موقع بارون یادش افتاد که اونا اصلا توی خونشون فر ندارن ، ولی دوستش بهش گفت که حتما لازم نیست که فر داشته باشن ، چون عمه ش روی اجاق گاز هم بیسکوییت های خوشمزه ای درست کرده.

 

 

بارون گفت :” اما چه جوری این کاروانجام بدیم؟”

و دوستش شروع کرد به توضیح دادن که چه جوری  با استفاده از قابلمه میتونن بیسکوییت درست کنن، کافی بود که فقط خمیر بیسکوییت رو توی قابلمه قرار بدن و بعدش هم اونو روی آتیش بذارن.

 

 

خلاصه اونا دست به کار شدن و همه موادرو آماده کردن، اما بارونهر چی گشت نتونست بکینگ پودر رو پیدا کنه.اون از دوستاش پرسید که اصلا بکینگ پودر چه شکلیه و دوستاش گفتن که اون یه پودر سفید رنگه.

 

 

بارون که پیش خودش فکر کرده بود بکینگ پودراسم دیگه ی نمکه ، یه قاشق پر نمک به مواد بیسکوییت اضافه کرد.

 

 

بعد هم همه با هم همکاری کردن و خمیر بیسکوییت رو آماده کردن.یکی خمیرو ورز داد ،اون یکی خمیر رو پهن کرد و به اندازه بیسکوییت تیکه تیکه کرد و درآخر هم اونا رو توی قابلمه گذاشتن تا بپزه و آماده بشه.

 

 

بله بچه ها همه شون برای اماده شدن و خوردن بیسکوییت هیجان زده وخوشحال بودن. بارون با خودش فکر کرد که برای اینکه کمتر منتظر بمونن آتیش زیر قابلمه رو بیشتر کنه تا بیسکوییتا زودتر بپزن ، اون همین کار رو انجام داد و بعد پیش دوستاش برگشت.

 

 

ده دقیقه بعد بوی فوق العاده و عالی بیسکوییت ها توی آشپزخونه پیچید. بارون و دوستاش سریع بیسکوییت ها رو در اوردن و هر کدوم یه تیکه شو برداشتن و گاز زدن.اما بچه ها هیچکدومشون از طعم بیسکوییت ها خوشون نیومد. اونا خیلی بدمزه شده بودن و اصلا قابل خوردن نبودن.

 

 

بارون گفت :” من سر در نمیارم ، من به همون اندازه که نوشته بود نمک اضافه کردم، بعد هم زیر قابلمه روزیاد کردم تا زودتر بپزه”

بعد همگی با هم خندیدن و گفت :” پس به خاطر همینه که بیسکوییت ها هم شور و ترش شده هم اینکه سوخته ن و حسابی سفت شدن”

 

 

در همین موقع بود که مادر بارون با چارو از راه رسیدن. اوضاع تو دندون پزشکی اصلا خوب پیش نرفته بود بچه ها. چارو خیلی ترسیده بود و اجازه نداده بود که دندون پزشک دندون شیری چارو رو بیرون بیاره ، حالا اون احساس خجالت می کرد.

 

 

مادر بارون ازش پرسید که این بوی خوب برای چیه و داشتن چی کارمی کردن. اونا هم سریع کتاب آشپزی رو اوردن و کل ماجرا رو برای مامان تعریف کردن. در همین موقع بود که ناگهان صدای بلند گاز زدن بیسکوییت حواسشون رو پرت کرد.

 

 

چارو با دیدن بیسکوییت های روی میز نتونسته بود خودشو کنترل کنه و یه تیکه بزرگ بیسکوییت برداشته بود و قبل از اینکه تعریف کردن برادرش تموم بشه یه گاز گنده به بیسکوییتش زده بود. چارو جیغ زد :” وای مامان دندونم” . چارو از دیدن دندون شیری کوچیکش درست در کف دستش شوکه شده بود و حسابی تعجب کرده بود.

 

 

درهمین موقع بارون و دوستاش شروع کردن به خندیدن و توضیح دادن  که ما بیسکوییت ها رو دقیقا مثل کتاب آشپزی درست نکردیم به خاطرهمین هم خیلی سفت شدن.

 

 

مادر با خوشحالی خندید و گفت :” چه جالب،دندون پزشک بعد از ساعت ها تلاش نتونست دهان چارو رو باز کنه اما این بیسکوییت ها در عرض چند ثانیه این کار رو به راحتی انجام دادن”

 

 

بارون در حالی که به خواهرش لبخند می زد گفت :” ما می ترسیدیم که این بیسکوییت ها امروز به درد نخور بشن اما به خاطر وجود چارو اونا کاملا مفید و به درد بخور شدن.”

 

 

در همون موقع چارو با دهانی بدون دندون لبخند بزرگی زد و بعد هم شروع کرد به خندیدن.

 

 

برای دسترسی به همه قصه های وولک، لطفا به صفحه قصه های کودکانه ما سر بزنید!

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید



47 پاسخ
  1. نازنین
    نازنین می گوید:

    واقعا ممنونم بخاطر قصه ی شیرین و دوستداشتنی که برامون میگذارید ،دخترم من تا قصه ی وولک براش نگم شبا خوابش نمیبره 🙏🌺

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز، برای کیان عزیز و همه ی بچه های دوست داشتنی و مهربان آرزوی سلامتی دارم

      پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از نظر خوبت دوست عزیزم ، ما هم شما و همه ی بچه های نازنین و عزیز رو دوست داریم

      پاسخ
  2. آیلین
    آیلین می گوید:

    سلام قصه خوبی بود. آخرش کاشکی ادامه داشت و فرشته دندون هم توش بود. مامانش هم بهش میگفت که فرشته دندون قراره بهش هدیه بده. من هم چند روز دیگه دندونم می افته.

    پاسخ
  3. آنیتا
    آنیتا می گوید:

    بنظرم بهتره آخرش آهنگ ملایم بزارید تا بچه با آهنگ آخری بیدارشون نکنه اینجور بهتره ممنون 🌸🌺💐🙏🏻

    پاسخ
  4. آنیتا
    آنیتا می گوید:

    من نهمین دندونم فتاده و ۱۰ سالمه ۸خواهرم۶ساله هست و هرشب قصه هاتو نو گوش میدیم ممنونم🙏🏻🙏🏻🙏🏻💋

    پاسخ
  5. ریحانه
    ریحانه می گوید:

    خيلي قشنگ بود🤩🦋🥹🤮❤️🫁🫀🍃🥳👧🏼😇🧠😌😉🐗 امير 🪰🦄🦉🐤🐤🐦🦆🐧🐆🐅🐆🐡🐡🐡🐡🐳🐸🐷🐽🐱🐭🐹🐶🐱🐻‍❄️🐻🐼🙉👗👗👗👗👗👗👗👔🦺👚🥼👖👖👨‍👧‍👧👨‍👧‍👧👨‍👧‍👧👨‍👧‍👧👨‍👧‍👧👨‍👧‍👧👨‍👨‍👧‍👦👩‍👩‍👧‍👧👩‍👩‍👧👨‍👩‍👧‍👦👨‍👩‍👧

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *