امروز توی کلاس رینی داستان های جالب و بامزه ای گفته شد. خانم معلم میخواست بدونه که کدوم یکی از بچه ها توی خونشون حیوون خونگی نگه داری میکنه، میتو گفت که اون یک گربه خونگی به اسم تونی داره. روپا گفت که اون توی مزرعه یه گوسفند تپلی به اسم طوسی داره و راتن هم گفت که اون توی خونه از یک طوطی که اسمش تولیه نگهداری می کنه که خیلی هم دوستش داره.

در همین موقع همه بچه های کلاس زدن زیر خنده،تونی ، طوسی ، تولی!! چه اسم های بامزه ای ، بچه ها ی کلاس خیلی خوششون اومده بود. اما بچه ها رینی هیچی نگفت ، اون همونجور ساکت و آروم سر جاش نشسته بود ، آخه اون هیچ حیوون خونگی ای نداشت.

همون روز عصر وقتی پدر رینی از سر کار به خونه اومد رینی دیگه نتونست بیشتر از این برای صحبت کردن با پدرش صبر کنه به خاطر همین اون از پدرش پرسید :” بابا، من میتونم مثل هم کلاسی هام حیوون خونگی داشته باشم؟”
پدرش گفت :” بله که می تونی منم هم همین نظر رو دارم ، تو می تونی یه گربه یا یه سگ داشته باشی”
رینی هورای بلندی کشید و گفت :” من یه سگ می خوام ، لطفا برام یه سگ بیار بابا ”

پدر رینی گفت :” بسیار خب ، من برات یه سگ کوچولوی بامزه میارم” بعد خنده ای کرد و گفت :” اگر سگ داشته باشی هیچ دزدی نمیاد تا از خونه تو دزدی کنه”

چند روز بعد پدر رینی یک سگ کوچولو براش اورد.اون یک توله سگ سفید پشمالو و بامزه بود. رینی اسم سگش رو بوژی گذاشت. بوژی پر از انرژیِ بود بچه ها.

پدر رینی بهش یاد داد که چه جوری از سگ سفید کوچولوش مراقبت و نگهداری کنه.پدرش گفت :” تو باید مرتب و سر وقت به اون غذا بدی و تمیزش کنی، اینطوری بوژی میفهمه که باید به تو وفادار باشه”

رینی هر روز از بوژی مراقبت و نگهداری می کرد. رینی اونو حمام می کرد و برای گردش و تفریح به پیاده روی می برد. رینی سگ کوچولوش رو خیلی دوست داشت و بوژی هم به رینی علاقه زیادی پیدا کرده بود.

رینی به هرجایی که می رفت بوژی هم دلش به دنبال اون راه میفتاد و می رفت.

اما بوژی اجازه نداشت با رینی به مدرسه بره.وقتی رینی به مدرسه می رفت بوژی مجبور می شد که توی خونه بمونه و منتظر بشه تا رینی از مدرسه برگرده و دوباره باهاش بازی کنه.

یک روز بوژی ، به دنبال رینی تا دم مدرسه ش رفت.اون در حالی که می پرید و هاپ هاپ می کرد مرتب اطراف رینی حرکت می کرد و ورجه وورجه می کرد.
رینی با دلخوری به بوژی گفت :” بوژی چرا داری دنبال من میای؟ تو نمی تونی با من بیای توی مدرسه،اگر تو با من بیای توی مدرسه و کلاس درس حواس بچه ها پرت می شه و اون موقع خانم معلم ناراحت میشه” بله بچه ها اینطوری شد که بوژی به طرف خونه برگشت.

در همین موقع بود که مردی اطراف مدرسه بچه ها داشت می گشت و به این طرف و اون طرف می رفت.رینی چند روزی بود که این مرد غریبه و ناشناس رو اطراف مدرسه شون میدید.میدونست که اون اهل روستا و دهکده خودشون نیست.رینی یادش مونده بود که اون غریبه معمولا سوار موتور سیکلت میشه و همیشه هم یک کلاه سیاه روی سرش می ذاره.
مرد غریبه کنار رینی اومد و بهش گفت :” حالت چطوره رینی؟ بادوم زمینی دوست داری؟ من میخوام برای تو یه بسته بادوم زمینی بخرم”

رینی که از قبل یاد گرفته بود و میدونست که نباید با آدم های غریبه صحبت کنه و به حرفشون گوش کنه گفت :” من شما رو نمی شناسم، چرابا من صحبت می کنین؟”
مردغریبه گفت :” همه منو می شناسن، اسم من باسو ا ،همه بچه ها به من میگن عمو باسو،بیا با من بریم تا من برات یه کم بادوم زمینی بخرم”
رینی با صدای بلند گفت :” نه ، من با شما هیچ جا نمیام ، بادوم زمینی هم احتیاج ندارم”

بعد از اون رینی سریع به سر کلاس رفت وجریان مرد غریبه رو برای دوستاش تعریف کرد. اون از اینکه توی کلاس همه دوستاش این مرد رو دیده بودن و از جریانش اطلاع داشتن تعجب کرد.اون با همه بچه ها دوست شده بود عزیزای دلم. میتو گفت :” عمو باسو خیلی خوب و مهربونه.چند روز پیش بادوم زمینی های خوشمزه ای برای من و راتن خرید”

روپا گفت :” تو عمو باسو رو نمیشناسی؟ اون خیلی خوراکی های خوشمزه ای برای ما اورده.عمو باسو دیروز برای من یه عالمه پاستیل و شکلات خرید.عمو باسو خیلی مرد خوبیه”
رینی گفت :” اما به نظر من اون اصلا خوب به نظر نمی رسه.شماها خیلی شکم و پرخور هستین که خوراکی های اون رو می خورید”

در راه برگشت به خونه رینی دوباره به عمو باسو برخورد کرد.

عمو باسو راه رینی رو بست.اون گفت :” بیا همراه من بریم رینی،من می خوام تو رو برای گردش و تفریح به یک پارک بزرگ که پر از تاب و سرسره و اسباب بازی های قشنگ هست ببرم”

رینی در حالی که ترسیده بود با صدای بلند گفت :” نه من با شما هیچ جایی نمیام، میخوام به خونه برم و درس هام رو بخونم و تکالیفم رو انجام بدم”

مرد گفت :” با من بیا رینی ، اون پارک خیلی قشنگ و زیباست”
رینی گفت :” لطفا منو تنها بذار، من بدون پدر و مادرم هیچ جایی نمیرم ، من نمیخوام برم پارک”
اما مرد غریبه به زور می خواست رینی رو سوار ماشین کنه.

در همین موقع بود که ناگهان بوژی خودش روبه رینی رسوند. بوژی در حالی که خیلی خشمگین و عصبانی بود با صدای بلند هاپ هاپ می کرد و به سمت مرد غریبه می دوید.
بوژی عمو باسو رو گاز گرفت و اونو از توی ماشین کشید بیرون.عمو باسو از درد شروع کرد به فریاد کشیدن و داد و هوار کردن.

مردم دهکده وقتی صدای داد و فریاد رو شنیدن سریع و با عجله خودشون رو به رینی و بوژی رسوندن تا به اونا کمک کنن. عمو باسو نتونست از دست بوژی فرار کنه.مردم اونو گرفتن و باسو هم کار اشتباهی رو که انجام می داد برای مردم تعریف کرد. اون گفت که بچه هایی که گولش رو می خوردن رو می دزدیده .
رینی در حالی که گریه می کرد بوژی رو بغل کرد و گفت :” بوژی تو منو از دست اون مرد نجات دادی”
مردم هم شروع به تعریف و تشکر از بوژی کردن.

از اون روز به بعد بوژی دیگه توی خونه نموند ، اون به همراه رینی تا دم مدرسه میومد و همونجا زیر یه درخت مو بزرگ دراز می کشید تا کلاس رینی تموم بشه. بوژی حواسش بود تا هر موقع مرد غریبه ای نزدیک مدرسه شد هاپ هاپ کنه و سر و صدا راه بندازه.

حالا همه بچه ها حیوون خونگی رینی رو می شناسن و تقریبا به همون اندازه که رینی دوسش داره اونو دوست دارن.

مفاهیمی مانند حیوان دوستی و آزار نرساندن به حبوانات را می توانید از طریق خواندن داستان کوتاه کودکانه به فرزندان خود آموزش دهید!
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





ممنویم ازتون خیلی زحمت کشیدید وولک عزیز
ممنون از شمادوست عزیز که همراه ما هستین
ممنون خیلی خوب خوب بود 💛💚
من عاشق قصه های شما هستم❤🧡
واقعا ممنون از نویسنده🎉🎉
ممنونم از شما دوست مهربان که به قصه های وولک گوش می کنین
ممنون داستانهای قشنگی دارید 💙👍
اما متاسفانه من مشغول کار بودم و با اطمینانی که به داستانهاتون داشتم این قصه رو به صورت صوتی گذاشتم برای بچه هام اما متاسفانه اونها به شدت از موضوع داستان ترسیده بودند .
مطالعه کردم دیدم حق داشتند لطفا دقت بفرمایید 🙏
سلام دوست عزیز و ممنون از همراهی و اعتماد ارزشمندتون ، قصد ما صرفا اطلاع رسانی و آگاهی بخشی در زمینه ی برخورد کودکان عزیز با اشخاص غریبه بود و در این راستا به کمک والدین نازنین و مهربان قطعا نیاز داریم ، لطفا عذر ما را بپذیرید و حتما درانتخاب داستانها دقت بیشتری خواهیم کرد.سپاس از شما🙏🌺
سپاسگزارم❤
سپاس از شما و همراهی ارزشمندتون
این داستان خیلی آموزنده بود 💖💖
ممنونم از داستان های قشنگتون 🙏
ممنونم از لطف شما دوست مهربان
خیلی ممنون ما بیشتر شبها برای دخترام میذارم و اونا هم میخوابن.خیلی متشکرم
ممنون از شما که همراه ما هستین دوست عزیز
ممنون عالی بود
سپاس ازنظر لطف شما همراه عزیز
قصه تون خیلی خوب بود
سادا دخترم خیلی از این قصه خوشش اومد💖🌹🥰
سپاس از دیدگاه پر مهرتون دوست عزیز
قصه زیبا و آموزنده ای بود خیلی ممنون🌹
خوشحالم که قصه برات مفید بوده دوست مهربانم
من سگ دوست دارم، آقاهه ترسناک بود، قصه خوبی بود.
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی آیلین جان
ممنون از تلاش شما برای بردن بچه ها به خیال ورویا وآموزش جذاب که باقصه گویی همراه است
خیلی خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
خیلی ترسانکه من می ترسم دیگه هیچ وقت قصه شما را گوش نمی دم
چرااا؟!
من فاطمه هستم
همراه دوتا خواهر دوقلو ام هر شب قصه های شما را گوش می دیم.
ممنون از شما
خیلی قصه های جذاب و آموزنده ای هستند
چه عااالی ممنونم از این که با وولک همراه هستین بچه ها
عالی بود ممنون عزیز دلم
تشکر از همراهی شما
خیلی قصه ی قشنگ و آموزنده ایی بود و بچه ها کلی سئوال در مورد قصه پرسیدن با تشکر از قصه گوی محترم و سایت وولک
خوشحالم که از قصه امشب هم راضی بودین
قشنگ، بود
خوشحالم که خوشت اومد دوست من
سلام خاله جون قصه خیلی آموزنده بود به بچه ها یاد با آدمای غریبه حرف نزنن و به حرف هاشون گوش ندن و حواسشون جمع باشه با گی طرفن
منم تا حالا از این اتفاقا چند بار برام افتاد اما تونستم خودمو نجات بدم
ممنون از قصه های خیلی خوبتون❤❤
سلام هانیکا عزیزم. چقدر عالیه که تو خوب نکته قصه هارو درک میکنی. امیدوارم همیشه سلامت باشی.
من عاشق قصه های شما هستم😘💕