4.2/5 - (124 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یک میمون کوچولو بود به اسم چارلی که خیلی پرحرف بود و زیاد حرف می زد. بر خلاف دوستهاش توی جنگل اون اصلا به نقاشی و ورزش و موسیقی علاقه ای نداشت. چارلی فقط دوست داشت حرف بزنه .. اون هر جایی که میرفت سریع شروع به حرف زدن می کرد. فقط کافی بود کسی سوالی بکنه یا حرفی بزنه بعد دیگه چارلی انقدر حرف می زد و حرف میزد که هم خودش خسته می شد و هم بقیه رو کلافه می کرد..

مامان و بابا و معلمهای چارلی بهش می گفتند :” اینقدر زیاد صحبت نکن، قبل از حرف زدن فکر کن! اگر بیهوده حرف بزنی دچار مشکل میشی و به دردسر میفتی ” اما فایده ای نداشت و باز هم چارلی به پرحرفی هاش ادامه می داد.

یکی روز که قرار بود مهمون به خونه اونها بیاد مامان از چارلی خواست که به مغازه نزدیک خونه شون بره و چند تا شیرینی داغ بخره .. مامان گفت:” چارلی زود شیرینی ها رو بخر و برگرد، لطفا حواس پرتی نکن ..می خوام قبل از رسیدن مهمونها اینجا باشی !” چارلی گفت:” باشه مامان خیالت راحت زود برمی گردم..”

چارلی به معازه شیرینی فروشی رفت و سفارشش رو داد و منتظر موند تا شیرینی ها آماده بشه .. همون موقع شغال خاکستری که از اونجا رد می شد چارلی رو تنها دید و نزدیکش اومد و گفت:” سلام ..چه میمون کوچولوی بامزه ای .. اسمت چیه؟” چارلی سریع گفت:” اسم من چارلیه .. اومدم شیرینی بخرم چون قراره مهمون به خونمون بیاد.. ” شغال خندید و گفت:” ببینم تو پسر اون میمون سیاهی هستی که خونه شون کنار برکه است؟” چارلی گفت:” نه .. اسم بابای من میمونک قهوه ای هست.. بابای من کنار رودخونه مغازه موز فروشی داره.. خونمون هم بالای درخت چناره ! من یه خواهر کوچولو هم دارم ..روزها هم به مدرسه می رم ، مدرسه مون هم دقیقا کنار خونمونه ..”

خلاصه بچه ها جون چارلی انقدر حرف زد و حرف زد که نفهمید چقدر زمان گذشته! یک دفعه به خودش اومد و یادش اومد که قرار بوده زود شیرینی ها رو به خونه ببره ، با عجله خداحافظی کرد و به طرف خونه رفت.

وقتی چارلی به خونه رسید مامان خیلی عصبانی بود. چارلی با خجالت شیرینی ها رو به مامان داد و گفت:” یعنی دیر رسیدم؟ ” مامان با ناراحتی گفت:” بله چارلی.. خیلی دیر رسیدی و مهمونها رفتند!” چارلی سرش رو پایین انداخت و گفت:” اما آخه توی مغازه با یک شغال آشنا شدم و مشغول صحبت شدم .. انقدر حرف زدم که یادم رفت مهمون داریم!”

مامان که خیلی ناراحت بود گفت:” چارلی مگه قرار نبود حواس پرتی نکنی! چرا با یک شغال غریبه انقدر حرف زدی؟” چارلی گفت:”  مامان اون شغال خیلی مهربون بود و منم در مورد شما و خونه مون و شغل بابا براش حرف زدم..” بابا که حرفهای چارلی رو میشنید از اتاق بیرون اومد و گفت:” چارلی ما به کسی که نمی شناسیم این اطلاعات رو نمی دیم! مگه تو اون شغال رو میشناختی که در مورد خانواده مون و خونه مون باهاش حرف زدی؟” چارلی سرش رو پایین انداخت و گفت:” نه بابا نمی شناختمش، ولی مگه چه اشکالی داره؟ ”

بابا گفت:” چارلی این اطلاعات شخصی و مربوط به خانواده ما هست و نباید غریبه ها اونها رو بدونند، ما نمیدونیم که اون چجور حیوونیه و ممکنه برای ما مشکلی ایجاد کنه ..”

چارلی چیزی نگفت و به فکر فرو رفت. چند روز بعد وقتی چارلی به همراه مامان و باباش به جنگل رفته بودند، ناگهان چارلی چشمش به همون شغال خاکستری افتاد که کنار پلیس جنگل بود و با صدای بلند گفت:” بابا این همون شغالیه که اون روز کنار شیرینی فروشی بود و من باهاش حرف زدم.. اما چرا پلیس جنگل اونو دستگیر کرده؟”

بابا به نزدیک پلیس رفت و ماجرا روپرسید. پلیس جنگل توضیح داد که شغال خاکستری که به تازگی به جنگل اومده از بعضی مغازه ها دزدی کرده و الان باید به ایستگاه پلیس بیاد و درباره کارهاش توضیح بده ..

چارلی و بابا از شنیدن این حرفها خیلی تعجب کردند. چارلی باورش نمیشد که شغال خاکستری که چارلی باهاش کلی حرف زده بود این کارها رو کرده باشه !

چارلی با  نگرانی گفت:” اما بابا من اصلا نمیدونستم شغال خاکستری اهل این کارها باشه .. ” بابا گفت:” چارلی ! همونطور که قبلا بهت گفته بودم ما همه حیوانات رو نمیشناسیم و نمیدونیم که چه فکرهایی تو سرشونه ! برای همین باید همیشه مراقب باشیم و اطلاعات شخصیمون رو به کسانی که نمیشناسیم ندیم! خوبه که زود این ماجرا رو فهمیدیم و تو از این به بعد حواست رو بیشتر جمع می کنی!”

چارلی برای اولین بار از عادت پرحرفی خودش خیلی پشیمون شد و با ناراحتی گفت:” بابا جون من قول میدم که دیگه بدون فکر کردن حرف نزنم و از این بعد بیشتر مراقب باشم..”  بابا از حرف چارلی خوشحال شد و اونو بوسید و به طرف خونه راه افتادند.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

100 پاسخ
  1. پرهام
    پرهام می گوید:

    من پرهام شش سال دارم هرشب با قصه های زیبا و آموزنده شما می‌خوابم ممنون از وولک❤❤❤🌺🌺🌺

    پاسخ
  2. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام خیلی قشنگ بود ممنون
    قصه من را هم بخوانید

    نام داستان: اژدرمار عجیب

    روزی روزگاری نزدیک روستا غار بزرگی بدر که در آن اژدر مار وحشتناکی زندگی میکرد. این اژدرمار عجیب قدرتی جادویی داشت و می توانست سخت ترین بیماری ها را درمان کند.
    مردم روستا از اژدر مار میترسیدند و هیچ وقت نزدیک غار نمی رفتند.روزی رعیس قبیله بیمار شد.
    همه ی دکترها آمدند و داروهای مختلفی به او دادند. اما فایده نداشت و روز به روز بدتر میشد.همه مردم روستا نگران رعیس قبیله بودند تا اینکه یکی از مردان روستا گفت:” فقط اژدر مار جادو می تواند او را درمان کند باید فرد شجاعی لرود و اورا بیاورد.
    همه ساکت شدند و به یکدیگر نگاه کردند. هیچ کس جرات نداشت به غار نزدیک شود. ناگهان مردی که میخواست به دیگران نشان بدهد که چقدر شجاع است، گفت:” من می روم و اژدر مار را می آورم!
    مردم به طرف غار راه افتادند.. چند دقیقه بعد مرد به غار رسید و با فریاد اژدر مار و صدا کرد:” اژدر مار جادو! رعیس قبیله ما بیمار است. بیا و او را درمان کن.
    اژدر مار که بدنی به کلفتی درخت نخل داشت. فش فش کنان از غار بیرون آمد و گردنش را بالا گرفت و با چشمان درشتش به مرد خیره شد گفت:” جلوتر بیا تا به دور کمرت بپیچم. مرد تا این را شنید بر خود لرزید و با صدای لرزان گفت؛” نه تو خودت بیا. بعد هم پا به فرار گذاشت.
    اژدر مار که خیلی ناراحت شده بود، لباس های گران قیمت آن مرد را خورد و به درون غار رفت‌
    وقتی مردم روستا او را بدون لباس و گریان دیدند، پرسیدند:” چه اتفاقی افتاده؟ پس لباس هایت کو؟ مرد که هنوز می لرزید گفت:” اژدر مار وحشتناکتر از آن است که کسی بتواند او را بیاورد.
    در این هنگام مرد دیگری که خود را شکارچی و شجاع می دانست گفت:” او ترسوست من میروم و اژدر مار را می آورم.
    او رفت و رفت تا به غار رسید. دستش را به کمر زد و آژدر مار را با صدای بلند صدا کرد. ناگهان گرد و خاکی از درون غار بلند شد و از دور مار یواش یواش بیرون آمد. شکارچی تا چشمش به اژدر مار افتاد فریاد کشید و بدون اینکه با او حرف بژند پا به فرار گذاشت. او آنقدر ترسیده بود که وقتی اژدر نار لباس هایش را خورد متوجه نشد. مردم روستا از آوردن اژدر مار نا امید شدند.
    اما دختر رعیس قبیله که خیلی پدرش را دوست داشت و می خواست او را از مرگ نجات دهد. کمی فکر کرد و بعد گفت:” خودم به غار می روم و اژدر مار جادو را می آورم.
    مردم با تعجب او را نگاه کردند و گفتن:” نه، نمی توانی به آنجا بروی او تو را می خورد.
    اما دختر افتا د و رفت وقتی به غار رسید، با صدای آرام اژدر ما را صدا کرد‌ اژدر مار به دور خود پیچبد و فش فش کنان بیرون آمد. گردنس را بالا گرفت و در چشمان دختر خیره شد. دختر تکان نخورد و گفت:” اژدر مار جادو! پدم بیمار استگ از تو خواهش میکنم که با من بیایی پدرم را درمان کنی.
    اژدر مار گفت:” تو باید مرا به دور کنر خود بپیچی و ببری.
    دختر بدون ترس قبول کردو جلو رفت و اژدر مار تنه بزرگ خود را به کمر دختر پیچید و راه افتادند. مردم تا دختر را با اژدر مار دیدند با وحشت پا به فرار گذاشتند.
    دختر اژدر مار را به نزد پدرش برد. اژدر مار با قدرت جادویی خود به دور پیرمرد چرخید و بعد نیش خود را به چشمان پیرمرد مالید. ناگهان پیرمرد از خواب بلند شد و گفت:” چقدر خوابیدم؟ مگر بیمار بودم؟
    دختر از دیدن سلامتی پدرش خوشحال شد و از اژدر مار تشکر کرد. اژدر مار گفت:’ دختر جان، کار من تمام شد. تا شب نشده باید مرا به غار برسانی.
    موقع برگشتن اژدر مار به دور کمر دختر پیچید و با هم به طرف غار راه افتادن. وقتی به غار رسیدند، اژدر مار که از شجاعت دختر خوشش اومده بود گفت:” کمی صبر کن تا پاداش شجاعت تو را بدهم.
    اژدر مار به غار رفت و یک کوزه که پر از لباس ها و جواهرات گران قیمت بود برای دختر آورد و گفت:” این ها وسایل گران قیمت انسان های ترسو است اینها پاداش شجاعت تو است.
    دختر رعیس قبیله کوزه را گرفت و با خوشحالی به روستایش برگشت.》

    امیدوارم دوست داشته باشید.

    پاسخ
  3. 500 161🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼55
    500 161🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼🐼55 می گوید:

    😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕☺️☺️☺️☺️☺️☺️🦊🦊🦊🦊🦊🦊🦊🦮🦮🦮🦮🦮🦮🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🐄🐄🐄🐄🐄🐄🐂🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐃🐂🐃🐂🐃🐃🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐃🐂🐃🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐂🐃🐃🐂🐃🐂🐃🐃🐃🐂🐃🐃🐂🐃🐃🐂🐃🐃🐎🐎🐎🐎🐎🐎🐎🐎🐎🐎🐎🐎🐎

    پاسخ
  4. سوفیا صفریان دکتر جراحی
    سوفیا صفریان دکتر جراحی می گوید:

    من این قصه رو دوست دارم با چتر رنگارنگ و دوستی واقعی همین ۳ قصه رو هرشب اونارو میزارم و میخوابم 🥰🥰

    پاسخ
  5. لیانا❤️
    لیانا❤️ می گوید:

    ممنون خاله صدف 🙏
    من یاد گرفتم که پرحرف بودن باعث دردسرسازی میشه☝️❤️بسیار اموزنده و عالی 🙏
    متشکرم❤️❤️🙏🙏

    پاسخ
  6. نفس
    نفس می گوید:

    سلام خاله صدف من میخوام برای خودم یک سایت قصه گویی درست کنم چطوری میتونم سایت قصه گویی درست کنم میشه بگی؟

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *