توی یک اقیانوس بزرگ و آبی لاک پشت کوچولویی زندگی می کرد به اسم لوکا. . لوکا عاشق این بود که به همراه گروه لاک پشت هایی که بیشترشون از لوکا بزرگتر و قویتر بودند شنا بکنه.. اون در کنار اونها احساس بزرگی و قدرت می کرد…

مثلا وقتی که ماهی کوچولوها با دیدن اونها فرار می کردند یا وقتی که با حلزون ها فوتبال بازی می کردند و برنده می شدند احساس قدرت و شجاعت می کرد.


یا وقتی با شیطنت از آب بیرون می اومد و یکی از پرهای اردک رو می کند احساس جسارت می کرد.

اما اخیرا لوکا متوجه شده بود که هر جایی میره بقیه حیوانات فرار می کنند و قایم می شند. لوکا از این موضوع ناراحت بود و احساس خوبی نداشت..

برای همین ماجرا رو برای کانی که یک لاک پشت بزرگ و قوی بود تعریف کرد. کانی با شنیدن حرفهای لوکا اخم کرد و با صدای بلند گفت:” لوکا تو نباید اجازه بدی که احساس ترس و خجالت سراغت بیاد .. تو یک لاک پشت وحشی هستی و ما از خجالتی بودن متنفریم .. خجالت کشیدن نشونه ضعیف بودنه .. ”
لوکا سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت و به فکر فرو رفت.

یکی از روزها که لاک پشت ها در حال گشت زدن توی اقیانوس بودند چشمشون به یک ماهی کوچولوی ریزه میزه افتاد. کانی رو کرد به بقیه لاک پشت ها و با خنده گفت:” اینو نگاه کنید! این انقدر فسقلیه که به درد خوردن نمی خوره ، بهتره یه کم اذیتش کنیم و بخندیم !” کانی جلوتر رفت و عینک ماهی کوچولو رو از روی صورتش برداشت و به طرف دوستهاش پرتاب کرد..

ماهی کوچولو هر چقدر تلاش کرد و بالا و پایین پرید نتونست عینکش رو پس بگیره..

ناگهان عینک به طرف لوکا پرت شد و کانی با صدای بلند گفت:” یالا لوکا ! عینک رو قایم کن و بهش نده ”

لوکا از این کارها شوکه شده بود و احساس خوبی نداشت. نگاهی به عینک کرد بعد به طرف ماهی کوچولو رفت. به آرومی عینک رو به طرفش گرفت و بهش نگاه کرد. لوکا احساس خجالت میکرد.. عینک رو به ماهی داد و با عجله شنا کرد و از اونجا دور شد.

لاک پشت های دیگه با دیدن این صحنه به طرف لوکا رفتند و با عصبانیت شروع به داد زدن سر لوکا کردند و بهش گفتند:” لوکاری ترسوی خجالتی!” بعد هم به طرفش شن پرتاب کردند و گفتند که اونو از گروه بیرون می کنند.

لوکا به زحمت از اونجا دور شد و خسته و غمگین به گوشه اقیانوس رفت و روی شن ها دراز کشید و به داخل لاکش رفت.

صبح روز بعد لوکا با صدای ضربه هایی که به لاکش می خورد از خواب بیدار شد. اون همون ماهی کوچولوی دیروز بود. ماهی کوچولو به آرومی گفت:” سلام ، من و دوستهام داریم قایم باشک بازی می کنیم، دوست داری تو هم با ما بازی کنی؟” لوکا با تعجب گفت:” من؟” ماهی کوچولو خندید و گفت:” بله تو ..” لوکا با خوشحالی از جاش بلند شد و به همراه ماهی کوچولو به طرف دوستهاش شنا کرد. حیلی زود لوکا کلی دوست جدید پیدا کرد.


اون به همراه اردک و جوجه هاش آب بازی کرد.

همراه حلزون ها چرت زد
و همراه ماهی کوچولو ها کلی قلقللک بازی کرد و خندید.


لاک پشت های دیگه که ماجرای دوستی لوکا و ماهی ها رو فهمیدند خیلی عصبانی شدند. نقشه ای کشیدند و لوکا رو صدا کردند. وقتی لوکا پیش لاک پشت ها اومد اون رو هل دادند و به زمین انداختند و شروع به اذیت کردن لو کا کردند.

لوکا به زحمت تونست خودش رو نجات بده و به داخل کنده درختی که اون نزدیکی بود بره ..

نزدیک های غروب بود که لوکا سر و صدای زیادی رو شنید. به آرومی سرش رو از داخل کنده درخت بیرون آورد و در کمال ناباوری کانی بزرگ رو دید که در حال دست و پا زدن بود.

یک قلاب بزرگ ماهیگیری به همراه طناب به دور گردن کانی بسته شده بود و کانی هر جقدر تلاش می کرد نمی تونست خودش رو آزاد کنه .. لوکا اول با خودش فکر کرد که این نتیجه زورگویی های کانی هست و حقشه که گیر بیفته .. ولی بعد از این فکرش خجالت کشید و با خودش گفت اون در هر حال الان به کمک احتیاج داره و باید کمکش کنم ..

لوکا از سوراخ بیرون اومد و در حالیکه فریاد میزد تا بقیه رو خبر دار کنه به طرف کانی رفت و با دندونهاش قلاب ماهیگیری رو برید. طناب پاره شد و کانی وسط اقیانوس رها شد.

بقیه لاک پشت ها از دور به لوکا و حرکت شجاعانه اش خیره شده بودند.
کانی که تونسته بود به کمک لوکا از چنگ قلاب ماهیگیری نجات پیدا کنه خیلی خوشحال بود و با خنده گفت:” آخیش از دست این قلاب راحت شدم ..” بعد با افتخار به لوکا نگاه کرد و گفت:” ببینم دوست داری دوباره به گروه لاک پشت ها برگردی؟”
لوکا اما لبخندی زد و گفت:” نه متشکرم من باهاتون دوستم ولی دیگه به گروهتون نمیام .. !”

همون موقع ماهی کوچولو و بقیه دوستهای لوکا سر رسیدند. ماهی کوچولو به سمت لوکا اومد و با خوشحالی اون رو بغل کرد و گفت:” لوکا تو باعث افتخاری تو الان شجاعت واقعی رو نشون دادی” بعد همه ماهی ها و حلزونها و اردک برای لوکای شجاع هورا کشیدند و اون رو تشویق کردند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام خاله صدف جون عالی بود مممممنون.
قصه ی من راه هم بخوانید.
نام داستان:شانی و مانی
روزی روزگاری در روستایی که خیلی نزدیک جنگل بود، دختر کوچولویی به اسم شانی با پدر و مادرش زندگی میکرد.
در همسایگی اونها دختری به اسم مانی که هم سن شانی بود هم با پدر و مادرش زندگی میکردند.
شانی و مانی خیلی همدیگه رو دوست داشتند و هرروز با هم توی باغ خونشون بازی میکردند. خلاصه اونا خیلی صمیمی بودن.
یک روز که مادر شانی برای کاری به بیرون از خانه می خواست بره، به شانی گفت:” شانی دخترم وقتی من نیستم از خونه بیرون نرو تا من بگردم.
شانی هم قبول کرد. اما بچه ها بعد از چند دقیقه که گذشت شانی حوصله اش سر رفت و تصیمیم گرفت بره به مانی بگه که بیاد باهم بازی کنن.
اون رفت خونه و مانی و در زد مانی در و باز کرد و شانی بهش گفت:” مانی میای بریم تو باغ بازی کنیم؟
مانی هم قبول کرد و دوتایی به سمت باغ رفتند.
بعد چند دقیقه که بازی کردن، شانی گفت:” مانی میای دنبال بازی؟
مانی با هیجان گفت:” آره خیلب دوست دارم.
اول نوبت مانی شد که شانیو دنبال کنه. باغ کنار جنگل بود و اونها در حین بازی وارد جنگل شدند. اونا اصلا نفهیدن وارد جنگل شدن و چقدر دارن از خونشون دور میشن.
تا اینکه مانی و شانی خسته شدن و متوجه شدن که چه اتفاقی افتاده. هوا کمکم داشت تاریک میشد و اونها راه خونه رو گم کرده بودن و نمیدونستن چیکار کنن.
شانی و مانی راه افتادند که شاید چاره ای پیدا کنن. تا اینکا به غار تاریکی رسیدند دو سه قدمی وارد غار نصده بودن که ناگهان صدای وحشتناکی را از درون غار شنیدند شانی سریع رفت پشت سنگ بزرگی که کنار در غار بود قایم شد.
اما مانی از ترس سرجاش خشکش زده بود.هرچی شانی بهش گفت مانی بیا قایم شو مانی هیچ جوابی نداد و داشت به درون نگاه میکرد.
یکدفعه از توی تاریکی خرس بزرگ سیاهی اومد بیرون و به مانی حمله کرد و اونو خورد!
شانی با دیدن این صحنه جیغی کشید و پا گذاشت به فرار. و خرس هم دنبالش می دویید. شانی در حالی که می دویید از دور نور آتشی را دید که بهش نزدیک میشد.
ناگفته نماند که او مادر شانی بود و وقتی برگشته بود و فهمید بچه ها گم شدن همه جا به دنبالشون گشته بود الان توی جنگل دنبالشون میگشت و تا اینکه دید خرسی دارد شانی دنبال می کند فوری چوب آتش زده ای را که در دست داشت پرت کرد جلوس خرس و خرس فرار کرد مامان شاتی و سفت بغل کرد وشانی اتفایی که برای مانی افتاد و تعریف کرد اونها کلی برای مانی گریه کردن و بعد از جنگل بیرون رفتند و به خونه ی مانی رفتند و قضیه رو گفتن پدرمادر مانی از اینکه تنها دخترشون مانی رو از دست داده بودن کلی گریه و زاری کردند. بعد یه عالمه گریه زاری شانی و مادرش به خونه برکشتن و شانی به مادرش قول داد که دیگه بدون اجازه از خونه بیرون نره. اون از اینکه بهترین دوستش مانی رو از دست داده بود هروز و هرشبش را غمگین و غصه دار بود.》
امیدوارم دوست داشته باشید.
نویسنده: هانیکا امیری
خجالت بکش
چند ماه پیش باید میگفتی
چند ماه پیش هر کی دوست داشت ثبت نام می کرد و خاله صدف دربارش قصه درست میکرد
و در سایت وولک میزاشت
ولی یه چیز خندهدار گفتی
نویسنده هانیکا امیری 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
دوست من فقط اسمم رو نوشتم اگر نمی نوشتم نویسنده شاید متوجه نمی شدید منظورم به اسمم بود
و اینکه من اون موقع تو سایت وولک نبودم
🥺
بله دوستم قصه ی غم انگیزی بود
ممنون از قصه ای که نوشتی هانیکا جان
خیلی معذرت میخوام دیگه قصه نمی نویسم اون دختر که اسمش کیمیا بهم ثابت کرد اشتباخ کردم قصه ام رو برای بچه ها نوشتم🖤
میتونی قصه هات رو بنویسی دوست من، از کاری که دوست داری نا امید نشو. اما انتقاد ها رو بشنو و ازش برای نوشتن قصه های بهتر استفاده کن
چشم
تقد ترسناک نمیشه پایا خوشی با سش بزاری😪😱😱😭😭😭😰😨😥😢😓😫😫😿🙀💔🐻
سلام ممنون از قصه تون خیلی خوب بود
ممنون شب خوش❤️
امیدوارم شب ها خواب های رویایی ببینی شاینا جان
ممنون خاله صدف من هر شب قصه هل ی وولک را گوش می کنم
عالی
سلام دوست خوبم خیلی خوشحالم که قصه های وولک رو دوست داری
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🤩😍😍😍🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘
تشکر آتریسا جان
😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘🥰😘
ممنون دوست عزیزم
خوب بود
تشکر دوست من
سلام خاله صدف ، قصه هایی را می گذارید زیبا است ولی چرا هر شب قصه جدید نمی گذارید
سلام عزیزم خاله صدف سرش شلوغه تازه ما باید بهش افتخار کنیم بابت این همه قصه ی آموزنده ای که برای بچه ها بادستان پر مهر و محبتش نوشته و با صدای دلنشینش قصه خونده این همه لطف و محبت پاداش صداقت داره من خاله صدف و خیلی دوست دارم
سلام دوست خوبم. تولید کردن قصه های جدید آموزنده کمی زمان بره، سعی میکنیم بهترین قصه هارو براتون آماده کنیم
سلام خاله صدف ممنون بابت قصه های خوشگلتون
سلام دوست خوبم. ممنونم. خوشحالم دوست وولک هستی
خیلی ممنون عالی بود ♡❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛♡♡
ممنون دوست عزیزم
عالیییییییی
تشکر دوست من
❤❤❤🧡💛💚💙💜💜
ممنون آرشام جان
هنوز گوشش ندادم ولی میدونم قصه های شما
خیل خوب💖♥️🙃💗🦄🐰🥴😅🤭❤️🦜🦚🇮🇷🌈🐲🐑🦩🦋🍓
تشکر عزیزم
سلام عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله قصه ی تو هم عالی بود هانیکا آلارا ی ۹ ساله از شهر تبریز
تشکر آلارا عزیزم
سلام ممنون دوست مهربونم
🦚🦋🦋❤️🐰🐰💗🇮🇷🐑🍓🍓🐲🐑🍓🦋🐰🤗😍😘😘♥️😀😃😄😁
تشکر مبینا جان
اگر این قصه رو دوست نداری هیچی ننویس بیتربیعت
خاله صدف میشه
ناراحت میشه
سلام خانم صدف خالقی مهربان من هانیکه امیری ۱۱ ساله هستم من خیلی قصه های جادوگری شاهزآدگان رو در دفتر قصه ام نوشتم اما چون این بچه ها دوست ندارن قول میدم دیگه قصه ننویسم اینجا من فکردم بچه ها از هام خوشحال میشن
سلام دوست من، میتونی قصه هات رو بنویسی و کاری که دوست داری رو انجام بدی
🙁چتور دانلود میشه
قصه ها امکان دانلود ندارن همراه عزیز وولک
ممنون خاله صدف به خاطر قصه ی قشنگتون فقط قصه رو خیلی با عجله خوندید
سلام دوست من ممنون که نظرت رو گفتی
ممنون از قصه های خوبتون❤❤❤❤
تشکر دوست عزیزم
هانیکا خیلی ترسناک بود😱🤨☹️
چجور دانلود میشه
قصه ها امکان دانلود ندارن عزیزم. اما همیشه در وولک قابل دسترسی هستن
سلام من میخواهم یک داستان بنویسم برای خانم غصه گو من خودم آناهیتارضایی هستم.
نویسنده=آناهیتا رضایی
ساخته ی زهنه=آناهیتا رضایی ۸نیم ساله
نام داستان=جنگل سرسبز
در یک روز شاداب چند حیوان در جنگل زندگی میکردندکه یک پیندوزفرمانروای آنجابود. بعضی وقت ها گرگ ها دنبال آهو ها گوزن ها و خلاصه آن هایی که غذای آنها بودند می کردند اما نمی توانستند آنها را بگیرند. اما جالبش اینجاست که یوزپلنگ ها دنبال آهو گوزن و غیره نمیرفتند؟! اما خاله کفشدوزک تصمیم گرفت که یک جلسه در مورد جنگل بگذارد. فردای روز جنگل ر سید و خال کفشدوزک توی جلسه به آنها گفت:<<از از اینجا باید بریم بخاطر اینکه به زودی می خواهد آتشفشان فوران کند و به آنها گفت که فقط ۳ روز وقت داریم که از اینجا برویم و جون خودمان را نجات دهیم حیوان ها سر و صدا کردند و گفتند که چرا در این جنگل باید آتشفشان باشد که فوران کند ما دوست نداشتیم که از اینجا برویم. خاله کفشدوزک به آنها گفت آرام باشید من هم از آن اول که در اینجا زندگی می کردم نمی دانستم من از لاکپشت دانا پرسیدم که در آب زندگی می کرد یهو دیدمش و از او سوال کردم. حتی آنها که در آب بودند به من گفتند از اینجا باید به جای دیگری برویم. حیوان ها دوباره سر و صدا کردند و گفتند راه دیگری ندارد؟ خاله کفشدوزک گفت شاید، آنوقت یک روزمان می رودا چون من بایدفکرکنم! حیوان ها گفتند عیبی ندارد شما فکر کن و به موقع به ما بگو تا بتوانیم در این جنگل زندگی بکنیم. ازان طرفو لاک پشت ها که از دریا داشتند می آمدند تا بچه های خود را بردارند دیدن آهن کنار ساحل است آب آنها را آورده است. خالق قصه گو که با حیوان ها به طرف این ور جنگل که� داشتن میآمدند دیدن که هزاران آهن لب دریا ریخته است خاله کفشدوزک به ذهنم رسید که با آن آهن ها جلوی آتشفشان را بگیرد به خاطر همان خرس ها را صدا زد و از آن ها منظور از همان آهن ها چند لباس زبر درست کرد و به تن خرسها پوشاند و به خرس ها گفت که بروند بالای سر هم دیگه تا آتشفشان به سپر ها بخورد نه به حیوان ها بخورد بالاخره آتشفشان آمد و نتوانستم آنجا را زقال بکند حیوان ها خوشحال بودند خاله کفشدوزک گفت فردا باز هم یک جلسه می گذاریم که با هم دیگه حرف بزنیم امروز روز استراحت هستش خرس ها بیاید پایین بروید در غار خودتان ممنون که به ماها کمک کردید. خرسهای جواب دادند نام شما شما این جلسه را نمی داشتید و لاکپشت در جریان آب نبود ما هم زغال می شدیم. خاله کفشدوزک به آنها گفت خودتان را لوس نکنید خلاصه یک سال دیگر هم گذشت راستی در آن سال جلسه شان به خوبی نگذشت خاله کفشدوزک در آن جلسه گفته بود که بالاخره باید از اینجا برویم فقط چند ماه وقت داریم حیوان ها دوباره ناراحت شدند در این چند ماه که فرصت داشتند وسایل باروبندیل خودشان را بستند و آماده رفتن شدن آنها یک بالون ساخته اند و در آن به یک جنگل سرسبز رسیدند آنجا هم فرمانروا نداشت اما خوبی این بود که لاکپشت دانا آنجا بود و تا چند روز دیگر می فهمید که اینجا هم آتشفشانی است یا نیست طنز دیگه جواب رسید کفشدوزک آنجا فرمانروا بود وهم جزیره اش آتشفشانی نبود. آنها هزاران میلیون ها سال در آنجا زندگی کردند و به خوبی و خوشی هی آنجا زادو ولد کردن.
امیدوارم از قصه من که خودم درست کرده بودم خوشتون اومده باشه.
تشکر دوست من
سلام آناهیتا قصه خیلی قشنگ و جالب بود ازت خیلی ممنونم😍😍
آنا ادامه دار داستانت چون پایان نداشت
😔
خاله قصه گو از داستان جنگل سرسبز خوشتون اومد؟؟؟
سلام دوست من، بله خیلی خوب بود. قطعا با مطالعه و تمرین نویسنده خوبی خواهی شد.
قصه ی تو هم عالی بود آنا من آلارا ی ۹ ساله
چه عالی که از دوستای وولکیت حمایت میکنی آلارا جان، برات آرزوی بهترین هارو دارم
اگه میشه بگید چطور دانلود میشه من چندروز صبر کردم.
قصه ها امکان دانلود ندارن دوست خوبم اما همیشه در وولک در دسترس هستن
😄
آی چه مهربون مسی بابت داستان
تشکر دوست عزیزم
غالی ممنونم
تشکر دوست خوبم
عالیییی.
و پر از درس های اموزنده