قصه جذاب و شنیدنی صداقت جبران میکنه
4/5 - (8 امتیاز)

 

 

روزی روزگاری در یک جنگل زیبا و قشنگ یک بوفالوی جوانی به اسم دنی زندگی می کرد.بچه ها دنی یک بوفالوی عصبانی و خشمگین بود.اون حتی از کوچکترین مسائل و جزئی ترین موضوعات هم عصبانی می شد و وقتی این کار رو می کرد روز همه ی حیوانات جنگل رو خراب می کرد و باعث می شد که ناراحت بشن.

دنی هر چیزی که دم دستش می رسید رو می شکست ، سطل های پر از آب رو پرت میکرد و به دنبال حیوانات کوچکتر می دوید و اونا رو می ترسوند.به خاطر عصبانیت و خشم دنی هیچکسی توی جنگل دلش نمی خواست که با اون دوست بشه ، به جز گاوی به نام بالی.

بچه ها بالی بهترین دوست دنی بود. اون درست برعکس دنی همیشه ساکت بود و سرش به کار خودش گرم بود.بالی همیشه آروم و بخشنده و سر به زیر بود.

یک روز صبح مثل همیشه بالی مشغول چرا کردن و خوردن علف های تازه و خوشمزه بود که دنی اومد و کنارش ایستاد.بالی فهمید که دنی به خاطر موضوعی عصبانی و ناراحته.اون با صبر و حوصله منتظر موند تا دنی راجع به اون موضوع و دلیل عصبانیتش حرف بزنه.

” جاگو دوباره اون کارو تکرار کرد.اون دم منو کشید و فرار کرد.من دنبالش کردم اما…”

دنی حرفش رو کامل نگفت ولی چشم های قرمزش نشون می داد که چقدر عصبانی و خشمگینه. جاگو روباهه از اذیت کردن و آزار دادن دنی لذت می برد بچه ها.

بالی گفت :” چرا تو باید هر دفعه انقدر عصبانی بشی؟ به خاطر عصبانی شدنت همه دوست دارن تو رو اذیت کنن و دستت بندازن.تو باید عصبانیت خودتو کنترل کنی و به خودت مسلط باشی.”

قبل از این هم بالی بار ها سعی کرده بود تا این موضوع رو به دنی توضیح بده ولی دنی هیچ تغییری تو رفتارش ایجاد نکرده بود بچه ها.

وقتی بالی صورت ناراحت و غمگین دنی رو دید سعی کرد که بهش روحیه بده و کاری کنه که حال و هواش عوض بشه.” دفعه ی بعد که جاگو خواست دمت رو بکشه تو هم با پا به اون لگد بزن” و بعد هر دو با صدای بلند شروع کردن به خندیدن.

همه ی حیوانات جنگل می دونستن که دوستی دنی و بالی چقدر محکمه و اونا چقدر با هم صمیمی هستن.اماخیلی زود روز آزمایش دوستیشون فرا رسید.

یک روز طبق معمول همیشه با غروب خورشید بالی به خونه ش برگشت که ناگهان متوجه شد خونه ی قشنگش خراب شده و روی زمین ریخته. همه ی دیوار ها شکسته بود و تمام پولها و طلاهای بالی هم گم شده بود و از بین رفته بود.بالی خیلی ناراحت و غصه دار شد.اون اصلا نمیتونست بفهمه که چه اتفاقی براش افتاده.

کم کم همه ی حیوانات جنگل دور خونه ی بالی جمع شدن و درباره ی اینکه چه کسی میتونسته این کار رو انجام داده باشه شروع به صحبت کردن. اونا تصمیم گرفتن که به پلیس جنگل خبر بدن و ازش بخوان که به خونه ی بالی بیاد. کاراگاه میتو که یک فیل زحمتکش بود با سرعت خودش رو به خونه ی بالی رسوند.میتو وقتی به دیوار ها نگاه کرد گفت :” فقط یه حیوون قوی و پرزوری مثل من میتونسته این کار رو انجام داده باشه” و بعد بلافاصله متوجه اشتباه و نادونی خودش شد و گفت :” منظورم اینه که اون کار یک حیوون قوی مثل… مثل…” اون به دور و برش نگاه کرد و متوجه شد که دنی اونجا نیست. ” پس دنی کجاست؟”

همه حیوانات جنگل از دوستی دنی و بالی خبر داشتن و می دونستن که اون دوتا چقدر با هم صمیمی ان ، به خاطر همین از غیبت دنی حسابی تعجب کرده بودن.بالی در این زمان به دوستش خیلی احتیاج داشت.

در همون موقع کاراگاه میتو گردن بندی رو پیدا کرد که میان دیوار خراب شده و شکسته پنهان شده بود.اون گفت :” نگاه کنین، این گردن بند مال کیه؟”

بله بچه ها همه می دونستن که این گردن بند مال دنی بود.بالی از دیدن گردن بند شوکه شد و حسابی تعجب کرد.یعنی ممکنه اینا کار اون باشه؟

در همین موقع بود که دنی اومد ، بالی می تونست احساس پشیمونی و خجالت رو توی صورت دنی ببینه ، اون نتونست ساکت بمونه و گفت :” آیا شما….؟”
ولی قبل از اینکه حرفش رو کامل بزنه ، دنی با عصبانیت و خشم نگاهی به اطراف انداخت و به سرعت از اونجا فرار کرد.

بالی برگشت و به کاراگاه میتو نگاه کرد. ” دنی هر روز به من سر میزنه و به ملاقاتم میاد و من هر روز می بینمش، کی فرصت کرده که این کار رو انجام بده؟”

بالی سعی می کرد که از دنی دفاع کنه ، اون اصلا نمی تونست باور کنه که دنی بتونه این کارا رو انجام بده ، ولی همه از اخلاق بد دنی خبر داشتن و می دونستن که خیلی زود عصبانی میشه و فکر میکردن که این کار ها رو باید اون انجام داده باشه.

بالی شروع کرد به جمع کردن باقیمانده ی وسایلش و هر چیزی که از خونه مونده بود.حیوانات دیگه هم شروع به کار کردن و تو جمع کردن وسایلش به اون کمک کردن ، اما دنی تا آخر روز پیداش نشد که نشد.

شب شده بود و دیر وقت بود.بالی نزدیک خونه ی خراب شده و فرو ریخته ش نشسته بود.همه ی حیوانات رفته بودن و به خونه ی خودشون برگشته بودن.اما  دیگه چیزی برای بالی باقی نمونده بود ، نه تنها اون خونه ش رو و خیلی چیزهای دیگه رو از دست داد بلکه به نظر می رسید که دوستش رو هم از دست داده ، اون به خونش نگاه کرد و زد زیر گریه و شروع کرد به اشک ریختن.

در همین موقع بالی صدای دنی رو از پشت سر خودش شنید که می گفت :” خیلی متاسفم”

بالی همونطور که داشت گریه می کرد به پشت سرخودش نگاه کرد. ” پشت سرت رونگاه نکن ، من نمی تونم توی چشمات نگاه کنم”

دنی یه چند ثانیه ساکت شد تا خودش رو آروم کنه و به خودش مسلط بشه ، ” این کار جاگو بود،اون دوباره منو اذیت کرد و دستم انداخت و من هم عصبانی شدم ، می دونم که نباید عصبانی میشدم اما من نتونستم خودم رو کنترل کنم و به خودم مسلط بشم.بعد جاگو رفت و نزدیک خونه ی تو وایساد.من مرتب سعی می کردم که به اون ضربه بزنم ولی اون همش فرار می کرد، من انقدر عصبانی بودم که اصلا متوجه نشدم دارم خونه ی تو رو خراب می کنم و بهش ضربه می زنم”

دنی ساکت شد و منتظر موند تا بالی حرفی بزنه و چیزی بگه ، حتی عصبانی بشه اما بالی هیچی نگفت بچه ها.

دنی ادامه داد :” بله من می دونم که خونه ی تو رو خراب کردم اما… اما من پول و طلاهای تو رو برنداشتم بالی.باور کن راست می گم ، و بهت قول می دم که همه ی پولام رو حتی خونه م رو به تو می دم ”

بالی گفت :” من خونه و پولای تو رو نمی خوام”

دنی گفت :” از دست من عصبانی نشو بالی،تو تنها دوست من هستی ، من نمی خوام که تو رو از دست بدم”

بالی گفت :” من عصبانی نیستم ،من خوشحالم که تو به من راستش رو گفتی اما امیدوارم که متوجه شده باشی و فهمیده باشی که عصبانیتت چه بلایی سر من اورده و چه آسیبی به من زده”

دنی از خجالت و شرمندگی صورتش رو بین دو تا دستاش پنهان کرد بچه ها.

بالی ادامه داد :” بله ، تو باید آسیب و خسارتی که به من رسوندی رو جبران کنی ، اما چه جوری؟ با کار کردن روی عصبانیتت و تلاش کردن برای کنترل کردن اون و مسلط بودن به خودت”

دنی قول داد که حتما از این به بعد تلاش و تمرین کنه که عصبانیت خودش رو کنترل کنه و این باعث شد که بالی خیلی خوشحال بشه.

در همین موقع بود که ناگهان دنی فهمید که مقصر کیه و چه کسی پول وطلاهای بالی رو برداشته. اون به بالی گفت :” یک لحظه صبر کن،فکر می کنم بدونم که چه کسی پول و طلاهای تو رو دزدیده و برداشته”

دنی بعد از اینکه متوجه شده بود که خونه ی بالی رو خراب کرده از شدت خجالت و ناراحتی از اونجا فرار کرده بود اما جاگو روباهه هنوز اونجا مونده بود و از اونجا نرفته بود.

بالی و دنی سریع به پیش کاراگاه میتو رفتن و بهش اطلاع دادن و کاراگاه میتو هم بالافاصله به خونه ی جاگو روباهه رفت ، و وقتی که خونه رو گشت چیزهای گم شده و دزدیده شده رو توی خونه ی روباهه پیدا کرد.جاگو روباهه در زمان خیلی خوب و مناسبی دستگیر شد چون اون داشت آماده می شد که برای همیشه از اون جنگل فرارکنه و به یک جای دیگه بره.

بعد از این ماجرا کاراگاه میتو رو کرد به دنی و بهش گفت :” درسته که عصبانیت تو باعث شد که خونه ی بالی خراب بشه ولی در آخر تو با گفتن حقیقت و داشتن صداقت ، به اون کمک کردی که بیشتر از این ضرر نکنه و آسیب نبینه و پول ها و طلاهای خودش رو دوباره به دست بیاره”

بالی گفت :” بله ، همون طور که من همیشه میگم ،راستگویی و گفتن حقیقت همیشه بهترین کاره و جبران می کنه ”

و همه شروع کردن به خندیدن. دنی و بالی هم با خوشحالی و شادی رفتن تا با کمک هم دوباره خونه ی بالی رو از نو بسازن و درستش کنن.

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





27 پاسخ
  1. یسنا
    یسنا می گوید:

    سلام سلام سلام!
    می خواستم از خانم وولک در مورد این قصه تشکر کنم 😘😘😘😘😍😍😍😙😙😚😚🙄😶🤓😛😜😌👼👼

    پاسخ
  2. نگار
    نگار می گوید:

    سلام
    نگار 6 ساله میگه قصه تون قشنگ بود و نتیجه گرفته که نباید به دیگران بدی کنیم و زود عصبانی بشیم 😘👸🏻💖

    پاسخ
  3. مرسانا
    مرسانا می گوید:

    سلام
    اینکه تعداد شخصیتهای قصه بیش از سه تا هستن و هرکدوم اسمی مبهم دارن و در قصه با همون اسم مثلا بالی یا دنی دنبال میشن بچه رو گیج میکنه. ترجیحا اسم حیوانات با یه صفت باشه قصه مفهوم تر هست مثلا بوفالوی سیاه یا گاو مهربون یا روباه بازیگوش.
    دختر من شش سالشه و در طول خواندن قصه دایم میپرسه دنی کی بود بالی کی بود که باعث میشه بچه با قصه ارتباط نگیره . اینجوری قصه برای بچه نه جنبه سرگرمی داره نه اموزشی. ممنون میشم به این نکات ترتیب اثر داده بشه.
    ممنون از سایت خوبتون

    پاسخ
  4. امیر
    امیر می گوید:

    امیر میگه ما نباید زود عصبانی بشیم 😍😍شاید که باعث بشه چیزی رو خراب کنیم و یا کسی رو ناراحت کنیم ، ممنونیم از شما وولک جان ،😍😍😍😍😘😁

    پاسخ
  5. محمد فرهمندکیا
    محمد فرهمندکیا می گوید:

    😋😍🤩😘😀✌😛🤠😺😸😻👯‍♀️👈👉❤❤💙💚💛🧡💜🖤💖👄💗💝💞💟💓💎سلام از قصه خیلی قشنگتون فهمیدم اگه کسی من رو اذیت کنه نباید عصبانی بشم اون هم باید کار بدش رو جبران کنه

    پاسخ
  6. ثنا
    ثنا می گوید:

    سلام وولک قصه عالی بود خیلی دوست داشتم فقط لطفا از اسم های قشنگ و ساده تر استفاده کنید
    ثنا ۸ ساله 💐❤💐

    پاسخ
  7. نیکی
    نیکی می گوید:

    سلام من نیکی هستم ۵ ساله از اصفهان خیلی از قصتون خوشم اومد من هم با ثنا موافق هستم یکم اسمهای ساده تر بگزارید لطفا تا ماهم بتونیم اسمها را به یاد بیاریم
    🐄🐃😘😘😘😘🍀☘🌱🌿🌷🌷🌷

    پاسخ
  8. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    عسل هستم ۷ ساله
    از این قصه فوق العاده،فوق‌العاده خوشم اومد.
    نتیجه گرفتم که زود عصبانی نشم و خودمو کنترل کنم.
    با بچه هایی که میگن اسم ساده تر بزارین،موافقم،چون منم نفهمیدم کدوم دنی هست یا بالی.
    لطفا از اسم های ساده تر استفاده کنید.
    از وولک ممنونم

    پاسخ
  9. النا
    النا می گوید:

    سلام وولک……ممنون از قصه فشنگتون ،فقط اگه امکان داره اسم شخصیت های قصه تون رو شبیه هم انتخاب نکنین یا به اسم خود حیوونا ( روباه، گاو ، خرگوش …..) انتخاب کنین….ممنون🤩🤩

    پاسخ
  10. دنیا
    دنیا می گوید:

    سلام..مرسی وولکیای عزیز..من هرشب با قصه های شما دوست دارم بخوابم..دنیا ۷ ساله ..بیرجند

    پاسخ
  11. نازنین زهرا
    نازنین زهرا می گوید:

    قصه ی فوق العاده بود ممنون از وولک عزیز 🌹
    یاد گرفتم که همیشه راستگو باشم ممنون
    😘🤩🤩🐄🐃

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *