قصه جذاب و شنیدنی خورشید خانم آفتاب کن
4.4/5 - (36 امتیاز)

 

 

چند روز بود که هوا ابری بود و بارون می بارید.وقتی هم که بارون بند میومد ،باز هم هوا ابری بود و از خورشید خانم خبری نبود.

 

 

گلشید کوچولو دلش خیلی برای خورشید خانم تنگ شده بود.برای همین کنار پنجره رفت و آسمون رو نگاه کرد. آسمون ابری ابری بود.ازخورشید خانم اصلا خبری نبود که نبود. گلشید دلش گرفت. غمگین بود ، غمگین تر شد.

 

 

 

گلشید کوچولو پیش عروسکش برگشت و گفت :” عروسکم ، دوست و قشنگ و کوچکم،تو نمی دونی که خورشید خانم کی آفتاب می کنه؟”
عروسک مثل همیشه خندید ، ولی حرفی نزد.گلشید نشست و کمی فکر کرد.بعد گفت :” چطوره شعر خورشید خانم آفتاب کن رو بخونم ، شاید خورشید خانم صدام رو بشنوه و آفتاب کنه”
عروسکش دوباره خندید.گلشید کمی ناراحت شد و پرسید:” چرا می خندی؟ مگه تو ناراحت نیستی؟”
عروسک همینطور می خندید و حرفی نمی زد.گلشید گفت :” بیا با هم شعر خورشید خانم آفتاب کن رو بخونیم ، من شعرش رو بلدم ، به تو هم یاد می دم”

 

 

گلشید عروسکش رو تو دستش گرفت و با صدای بلند خوند:” خورشید خانم آفتاب کن، یک مشت برنج تو آب کن”
گلشید چند بار شعر خورشید خانم رو خوند ، بعد هم رفت کنار پنجره و به آسمون نگاه کرد.اما هنوز هم از خورشید خانم خبری نبود.فهمید که خورشید خانم صدای اون و عروسکش رو نشنیده.پس دوباره با صدای بلند تر خوند:” خورشید خانم آفتاب کن، یک مشت برنج توآب کن”
اما باز هم خورشید آفتاب نکرد،گلشید از خوندن شعر خسته شد ، کنار عروسکش نشست و گفت :” عروسک جان ، تو می دونی خورشید خانم کجا رفته؟”

عروسک خندید ، باز هم خندید، اون همیشه می خندید.هیچوقت غمگین یا ناراحت نمیشد،حتی اگر گلشید اون رو توی اتاق تنها می گذاشت و با اون بازی نمی کرد،باز هم می خندید.
گلشید کنار عروسکش دراز کشید و گفت:” بهتره بخوابیم”

 

 

 

عروسک خوابید اما تو خواب هم می خندید.گلشید گفت :” خوش به حالت عروسک چون همیشه می خندی ، چه خوب میشد خورشید خانم میومد و من هم مثل تو میخندیدم”
ناگهان عروسک بلند شد و نشست.با خنده گفت :” من میدونم خورشید خانم کجاست”
گلشید با تعجب پرسید:” راست میگی؟ کجاس؟”
عروسک گفت:” تو خونه شه ، سه چهار روزه که مریض شده”
گلشید پرسید:” عروسک ، تو خونه ی خورشید خانم رو بلدی؟”
عروسک گفت :” آره بلدم،اگه دلت بخواد می تونم تو رو پیش خورشید خانم ببرم”
گلشید با خوشحالی گفت:” چرا دلم نخواد،خیلی هم دلم می خواد،ولی اول بذار یک هدیه خوب برای اون انتخاب کنیم و بعد به دیدنش بریم”
عروسک گفت :” به نظر من بهتره یه دسته گل یاس سفید از توی باغچه بچینیم و براش بریم”
گلشید پرسید :” چرا؟”

 

 

 

عروسک گفت :” برای اینکه بوی گل یاس مریض ها رو خوشحال می کنه”
گلشید و عروسک ،یک دسته گل یاس سفید چیدن و به خونه خورشید خانم رفتن.خورشید خانم توی اتاقش خوابیده بود.رنگش حسابی زرد شده بود.
گلشید و عروسک سلام کردن و بعد رفتن جلو و صورت خورشید رو بوسیدن.صورت خورشید خانم داغ داغ بود ، اون تب داشت.

 

 

خورشید خانم به گلشید و عروسکش گفت :” خیلی متشکرم که به دیدن من اومدین، چند روزیه که حال ندارم،توی خونه خیلی تنها بودم و حوصله م سر رفته بود،تو این چند روز هیچکس به دیدن من نیومد،کسی سراغم رو هم نگرفت.فقط چند بار صدای یک دختر کوچولو و عروسکش رو شنیدم که برام شعر میخوندن و از من میخواستن که آفتاب کنم . ولی حالم خیلی بد بود و نمی تونستم جواب اونارو بدم”
گلشید یواشکی خندید.به خورشید خانم نگفت که اون دختر کوچولو خودش بوده و اون عروسک هم عروسکش بوده.ازخورشید خانم پرسید:” راستی خورشید خانم چرا مریض شدی؟ سرما خوردی؟”

 

 

 

خورشید خانم گفت :” نه عزیزم من سرما نخوردم،من هیچوقت سرما نمی خورم،تصادف کردم.یعنی داشتم تو آسمون می رفتم که یک دفعه دو تا ابر سیاه به هم رسیدن.اونا جلوی پاشون رو نگاه نکردن و کله هاشون به هم خورد ، چنان صدایی کردن که من ترسیدم،بعد هم اون دو تا ابر افتادن روی من.من کمی زخمی شدم،ابرها اول ناله کردن ، بعد هم نشستن و گریه کردن و هی اشک ریختن و اشک ریختن که چرا جلو پاشون رو نگاه نکردن ، منو ترسوندن و روم افتادن.”

عروسک پرسید:” خورشید خانم، بعد چطور شد؟”
خورشید خانم گفت :” من به خونه اومدم تا چند روز استراحت کنم که حالم خوب بشه،حالا که شما به دیدنم اومدین حالم داره بهتر می شه” خورشید خانم خم شد و صورت گلشید و عروسکش رو بوسید.

 

 

ناگهان صدای باز و بسته شدن در به گوش گلشید رسید.گلشید بلند شد و نشست.عروکش هنوز خواب بود و در خواب می خندید.چشم گلشید به پنجره افتاد .هوا آفتابی شده بود .آفتابی آفتابی ، دیگه ابری نبود.با خوشحالی از جاش بلند شد به طرف پنجره دوید و گفت :” عروسک جان پاشو،زود باش بیدار شو،خورشید خانم حالش خوب شده،اومده ، آفتاب کرده”
عروسک جوابی نداد.گلشید خندید و به عروسکش نگاه کرد.اون درخواب می خندید.انگار هنوز هم پیش خورشید بود.انگار هنوز هم داشت با خورشید خانم حرف می زد و می خندید.

 

 

گلشید خم شد و عروسکش رو بوسید و گفت:”خوش به حالت عروسک، چون همیشه می خندی،چشم های خودت رو، توی خواب هم نمی بندی،خوش به حالت عروسک، دوست خوب و کوچک”

 

 

 

نویسنده: جعفر ابراهیمی نصر

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

31 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون ، چشم حتما سعی می کنیم داستان های بیشتری به صورت شعر در سایت قرار دهیم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *