قصه جذاب و شنیدنی پسر بادکنکی و دختر کفشدوزکی
4.1/5 - (192 امتیاز)

 

 

??? ??? ??????

 

مامان باباهای نازنین و مهربون سلام ، قصه پسر بادکنکی و دختر کفشدوزکی یک نمونه از قصه های سفارشی هست که ما برای یکی از کوچولوهای دوست داشتنیمون آماده کردیم ، شما هم اگر میخواین یک قصه سفارشی برای دلبندتون داشته باشین میتونین به سایت وولک قسمت ” قصه فرزند شما” مراجعه کنید.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی شهر قصه‌ی ما یک پسر بچه‌ی زبر و زرنگ زندگی می‌کرد به نام پسربادکنکی. پسربادکنکی خیلی باهوش و عاقل بود بچه‌ها. اون همیشه به حرف پدر و مادرش گوش می‌داد و به همه‌ی بزرگترها احترام می‌ذاشت. ویژگی اصلی پسربادکنکی پُرزور و پُرنفس بودنش بود و خیلی خوب بلد بود بادکنک باد کنه. اون هر روز که ازخواب بیدار می‌شد تا شب که به رختخواب می‌رفت بادکنک باد می‌کرد چون از بچگی عاشق این کار بود و برای همین هم به نام پسربادکنکی معروف شده بود. پسربادکنکی قصه‌ی ما به همراه پدر و مادرش توی یک کلبه‌‌ی جنگلی زندگی می‌کرد که این کلبه همیشه تزئین شده با بادکنک‌های رنگارنگ و زیبا بود که همه‌شون رو پسربادکنکی باد کرده بود و این نشون می‌داد که خیلی هم هنرمند و خوش‌سلیقه‌ست. اون علاوه بر تزئین بادکنک، بلد بود نقاشی‌های بسیار زیبا بکشه و خیلی هم دانا بود چون همیشه قصه‌های خوب و قشنگ گوش می‌داد و سعی می‌کرد مثل بچه‌ها و شخصیت‌هایی که توی قصه‌ها و کارتون‌ها هستن چیزهای جدید یادبگیره و ازشون توی واقعیت استفاده کنه. جدای این‌ها پسربادکنکی خیلی کارهای دیگه هم بلد بود بچه‌ها. مثلن بسیاری از کارهای شخصی‌ش رو به خوبی انجام می‌داد و خیلی هم قوی و ورزشکار بود به طوری که مرتب فوتبال و والیبال بازی می‌کرد. اما بچه‌ها در کنار همه‌ی خصوصیات خوب و همه‌ی خوش‌اخلاقی‌هایی که پسربادکنکی داشت متاسفانه از غذا خوردن خوشش نمیومد و هیچ‌وقت غذاش رو درست و کامل نمی‌خورد و خیلی وقت‌ها هم اصلن غذا نمی‌خورد!! و این موضوع باعث ناراحتی مامان و باباش بود.


***
یک روز پسربادکنکی طبق معمول بدون اینکه غذاش رو بخوره به جنگل رفته بود و همینطور که مشغول باد کردن بادکنک‌های رنگارنگ و مختلف بود، صدایی شنید و وقتی خوبِ خوب دقت کرد متوجه شد که انگار کسی درحال کمک خواستنه. اون که خیلی زبر و زرنگ بود با شنیدن صدا فوری از جاش بلند شد و رفت تا ببینه صدای کیه و از کجا میاد؟ پسربادکنکی همینطور به سمت صدا رفت و رفت تا اینکه با یک صحنه‌ی عجیب روبرو شد! اون دید کسی که در حال فریاد زدنه دخترکفشدوزکیه که اسیر دام گرگ‌های تبهکار و ناقلا شده. دخترکفشدوزکی تا پسربادکنکی رو دید ازش کمک خواست و بهش گفت که وقتی داشته از جنگل عبور می‌کرده یکباره چندتا گرگ بهش حمله می‌کنن و زمانی که می‌خواسته پا به فرار بگذاره معجزه‌گر کفشدوزک گم شده برای همین دیگه نتونسته از قدرت خارق‌العاده‌ی خودش کمک بگیره و اینطوری شده که به دام گرگ‌های تبکار افتاده. پسربادکنکی چون خیلی مهربون بود و اصلن دلش نمی‌خواست ناراحتی کسی رو ببینه از دخترکفشدوزکی خواست که ناراحت نباشه و بهش گفت: «من خیلی از تو بخاطر کارهایی که برای نجات دادن شهر انجام می‌دی خوشم میاد! الان هم بهت قول می‌دم هرجوری شده تو رو از دام گرگ‌های شرور نجات بدم.» و به سرعت به دخترکفشدوزکی نزدیک شد تا توری رو که توش افتاده بود باز کنه؛ اما همین که خواست به تور دست بزنه یک گرگ بدجنس از بالای درخت پایین پرید و گفت: «هاهاها… من بهت اجازه نمی‌دم این تور رو باز کنی!!» و همینطور به پسربادکنکی حمله می‌کرد و می‌گفت: «الان تو رو هم می‌فرستم داخل تور… هاهاهاها..!!» پسربادکنکی که خیلی فرز و ورزشکار بود فوری عقب رفت و خودش رو از چنگال گرگ ناقلا نجات داد. بعد با خودش گفت: «الان موقع فکر کردن و استفاده از هوش و داناییه» و فوری یک بادکنک از توی جیبش بیرون کشید. آخه بچه‌ها ویژگی خاص پسربادکنکی این بود که همیشه موقع فکر کردن باید شروع به باد کردن یک بادکنک می‌کرد و انقدر اون بادکنک رو فوت می‌کرد تا بترکه و با ترکیدن بادکنک راه حل به ذهنش می‌رسید. اون، این‌بار هم این کار رو انجام داد و بادکنک رو انقدر فوت کرد تا ترکید و همون لحظه گرگ بدجنس که با چنگال‌های تیز و برنده‌ش در حال نگاه کردن به دخترکفشدوزکی و پسربادکنکی بود یکباره زوزه‌ای کشید و به عقب پرت شد.
***
پسربادکنکی و دخترکفشدوزکی از این اتفاق خیلی تعجب کرده بودن و خوب که دقت کردن متوجه شدن گرگ از صدای ترکیدن بادکنک می‌ترسه و همین باعث می‌شه که چندقدم به عقب پرت بشه. به این ترتیب پسربادکنکی یکی یکی شروع به باد کردن و ترکوندن بادکنک‌ها کرد و هر بادکنکی می‌ترکید، گرگ شرور زوزه‌ای می‌کشید و به عقب پرت می‌شد؛ اما هربار که گرگ به عقب پرت می‌شد تا پسربادکنکی می‌خواست به سمت تور بره و اون رو باز کنه و دخترکفشدوزکی رو نجات بده، گرگ به سرعت به طرف تور میومد و دوباره سر جای اولش می‌ایستاد. با تکرار این اتفاق کم‌کم گرگ‌های دیگه هم که صدای زوزه‌ی گرگ اول رو شنیده بودن به سمت اون‌ها اومدن و پسربادکنکی مجبور بود با سرعت خیلی زیادی بادکنک‌ها رو باد کنه. مدتی همینطور گذشت تا اینکه دخترکفشدوزکی به پسربادکنکی گفت: «نه… اینجوری فایده نداره با ترکیدن بادکنک‌ها اون‌ها فقط می‌ترسن؛ اما کاری از پیش نمی‌ره» بعد هم برای پسربادکنکی توضیح داد که حتی اگر الان تور هم باز بشه و اون نجات بیاره گرگ‌ها دست بردار نیستن و این قدرت رو دارن که دوباره دنبالش برن و اسیرش کنن. پسربادکنکی که دید حرف دخترکفشدوزکی کاملن درسته پرسید: «پس چیکار کنیم؟» دخترکفشدوزکی گفت: «باید از زور و بازو و قدرتت استفاده کنی تا بتونی حسابی حقشون رو کف دستشون بذاری.» پسربادکنکی هم یک چوب بزرگ از روی زمین برداشت تا به جنگ گرگ‌ها بره. و به این ترتیب درگیری بین پسربادکنکی و گرگ‌ها آغاز شد.
***
پسربادکنکی بخاطر اینکه وزرشکار بود خیلی خوب می‌تونست موقعی که گرگ‌ها بهش حمله می‌کردن فرار کنه و جاخالی بده؛ اما متاسفانه هرچقدر تلاش می‌کرد نه با چوب و نه با دست و پاهاش نمی‌تونست هیچ‌کدوم از گرگ‌ها رو بزنه. مدتی همینطور گذشت و پسربادکنکی دیگه به نفس نفس افتاده بود. همین موقع دخترکفشدوزکی بهش گفت: «به نظر من تو غذات رو نخوردی و برای همین نمی‌تونی از تمام قدرتت استفاده کنی.» پسربادکنکی با تعجب پرسید: «تو از کجا می‌دونی من غذامو نخوردم؟!» دخترکفشدوزکی در جواب گفت: «آخه منم هروقت غذام رو کامل نمی‌خورم اینطوری می‌شم و نمی‌تونم به راحتی نیروهای شرور رو شکست بدم.» پسربادکنکی گفت: «درسته من غذامو نخوردم» و بعد هم گفت که چون مامان و باباش براش کارتون نذاشتن و باهاش بازی نکردن اون هم نتونسته غذاش رو بخوره. دخترکفشدوزکی که خیلی از اینکه چرا پسر به این باهوشی و زرنگی خودش غذاش رو نمی‌خوره تعجب کرده بود، علت رو از پسربادکنکی پرسید. پسربادکنکی هم گفت: «آخه من الان کوچولو هستم ولی وقتی بزرگ بشم غذام رو تا آخر می‌خورم.» دخترکفشدوزکی که دید این حرف اصلن حرف عاقلانه‌ای نیست گفت که اگر پسربادکنکی بخواد تا موقع بزرگتر شدنش صبر کنه اون هم باید سال‌ها توی این دام بمونه و حتی ممکنه تا اون موقع به دست گرگ‌های شرور خورده بشه. پسربادکنکی هم که خیلی عاقل و باهوش بود با شنیدن این حرف متوجه اشتباهش شد و از دخترکفشدوزکی عذرخواهی کرد. بعد هم قول داد که همون موقع به خونه بره و غذاش رو بخوره. توی همون لحظه یکی از گرگ‌های شرور و حیله‌گر که حرف‌های اون‌ها رو شنیده بود مقدار زیادی چیپس و پفک و نوشابه برداشت و به سمت پسربادکنکی رفت و گفت: «بیا پسر جون این‌ها خوراکی‌های خوشمزه و مقوی هستن بخور تا قوی بشی… هاهاها…!!» اما پسربادکنکی که خیلی باهوش و دانا بود فوری متوجه کلک گرگ ناقلا شد و بهش گفت: «نخیرم… این چیزها برای بچه‌ها بده. اصلن هم آدم رو قوی نمی‌کنه.» و همون موقع با فوت کردن و ترکوندن یک بادکنک اون گرگ رو با نوشابه و چیپس و پفک‌هایی که توی دستش بود به عقب پرت کرد. پسربادکنکی قبل از اینکه برای غذا خوردن به خونه بره، یک عالمه بادکنک هم باد کرد و همه رو به شکل لباس، صورت، و موهای دخترکفشدوزکی به هم وصل کرد و اون رو روی تور دام قرار داد و برای دخترکفشدوزکی توضیح داد که این کار باعث می‌شه گرگ‌ها فکر کنن این بادکنک‌ها تو هستی و اگر بخوان به تو حمله کنن و بخورنت چنگال‌هاشون به بادکنک‌ها می‌خوره و با ترکیدن هرکدوم از اون‌ها به عقب پرت می‌شن. بعد از اون پسربادکنکی فوری به خونه رفت و هر غذایی که توی یخچال داشتن رو با اشتها خورد تا حسابی قوی بشه.
***

مدتی بعد پسربادکنکی در حالی که خوب غذا خورده بود و قوی شده بود دوباره به جنگل رفت و این بار با استفاده از چوب بزرگی که دم دستش بود تمام گرگ‌ها رو یکی یکی زد و اون‌ها رو شکست داد. به این ترتیب دخترکفشدوزکی نجات پیدا کرد و بعد از اینکه با خوشحالی از پسربادکنکی تشکر کرد، بهش گفت: «من هیچوقت این لطف تو رو فراموش نمی‌کنم پسربادکنکی. تو واقعن شجاع و زرنگی! می‌شه ازت خواهش کنم که به عنوان یادگاری بهم یه چیزی بدی؟» پسربادکنکی هم با کمال میل قبول کرد و همون موقع چندتا بادکنک با رنگ قرمز و خال‌های سیاه باد کرد و به دخترکفشدوزکی داد و گفت: «هم یادگاری، هم اینکه اگه گرگی دیدی اون‌ها رو بترکونی و فرار کنی.» دخترکفشدوزکی از اینکه چیزی همراه نداشت تا به عنوان یادگاری به پسربادکنکی بده ناراحت بود؛ اما گفت می‌تونه یک جمله بهش بگه که پسربادکنکی تا آخر عمر به عنوان یادگاری ازش استفاده کنه. پسربادکنکی با دقت حواسش رو جمع کرد تا جمله‌ی دخترکفشدوزکی رو به خاطر بسپاره. دخترکفشدوزکی گفت: «همیشه غذات رو بخور و بدون که با غذا خوردن نیروهای خارق‌العاده و انرژی‌های خوب توی بدن ما جمع می‌شن که می‌تونیم ازش برای شکست دادن نیروهای شرور و نجات دادنِ دیگران استفاده کنیم.» پسربادکنکی هم که کاملن متوجه حرف دخترکفشدوزکی شده بود حسابی ازش تشکر کرد و به همراه باقی بادکنک‌هاش به سمت خونه به راه افتاد.
***
قبل از اینکه پسربادکنکی به خونه برسه تمام خبرگزاری‌ها، خبر نجات جنگل از دست گرگ‌های شرور رو به دست پسربادکنکی توی اخبار و رسانه‌ها اعلام کردن و به این ترتیب پدر و مادر پسربادکنکی متوجه کار بزرگی که پسرشون انجام داده بود شدن. برای همین تصمیم گرفتن که جشنی ترتیب بدن تا همه‌ی اهالی از پسرشون تشکر کنن.
وقتی که پسربادکنکی به خونه رسید از جشنی که پدر و مادرش برپا کرده بودن خیلی غافلگیر شد و فوری اون‌ها رو بغل کرد و بوسید. پدر پسربادکنکی که خیلی پسرش رو دوست داشت و همیشه باهاش فوتبال و والیبال، و نون بیار کباب ببر بازی می‌کرد به عنوان جایزه بهش یک بسته بادکنک زیبا داد. مادر پسربادکنکی هم براش غذایی که خیلی دوست داشت یعنی ماکارونی شکلی درست کرده بود. پسربادکنکی تا چشمش به غذای روی میز افتاد با خوشحالی فریاد زد: «آخ جون!! ماکارونی شکلی!!» و به سرعت به سمت میز شام رفت. موقع شام پدر پسربادکنکی طوری که مهمون‌ها متوجه نشن بهش گفت: «پسرم نکنه این بار هم مثل دفعه‌های قبلی یه کم غذا بخوری و بعد دوباره بگی نمی‌خورم ها!» پسربادکنکی هم که با شنیدن حرف پدرش یاد جمله‌ی دخترکفشدوزکی افتاده بود، لبخندی زد و گفت: «نه بابا جون خیالت راحت قول می‌دم که از این به بعد همیشه غذام رو بخورم تا نیروهای خارق‌العاده و انرژی‌های خوب توی بدنم جمع بشه و بتونم مثل امروز نیروهای شرور رو شکست بدم.»
بچه‌های قشنگم به این ترتیب پسربادکنکی قصه‌ی ما از اون به بعد نه تنها همیشه غذاش رو کاملِ کامل می‌خورد، بلکه کم کم تلاش کرد تا موفق بشه خودش بدون کمک پدر و مادرش غذاش رو بخوره. برای همین از اون به بعد هر نیروی شروری که به جنگل میومد، همه‌ی اهالی سراغ پسربادکنکی می‌رفتن و ازش می‌خواستن که با استفاده از هوش و دانایی، و قدرت خارق‌العاده‌ای که داره اون رو شکست بده تا جنگل همیشه در امن و امان بمونه. بچه‌ها جونم شما هم سعی کنید مثل پسربادکنکی قصه‌ی ما زبر و زرنگ و باهوش باشین و همیشه غذاتون رو بخورین تا نیروهای خارق‌العاده و انرژی‌های خوب توی بدنتون جمع بشه.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

80 پاسخ
  1. fatemeh
    fatemeh می گوید:

    عالی بود واقعا ممنون دخترم خیلی خوشش اومد سر غذا که نمیخاد بخوره بهش میگم باید نیرو خارق العاده جمع کنی میخنده و شروع میکنه به خوردن سایتتون عالیه موفق و پیروز باشین

    پاسخ
  2. كاميار
    كاميار می گوید:

    خيلي قشنگ بود ممنون از قصه خاي قشنگتون وقتي با شخصيتاي كارتوني همراه خست بيشتر دقت ميكنن بچه مثل همين قصه

    پاسخ
    • متین و آیدا
      متین و آیدا می گوید:

      این قصه بشدت قشنگ بود از همه قصه های جهان قشنگ تر
      از نویسنده خیلی ممنونم
      و نویسنده این کتاب ممنونم خیلی خیلی ممنون نویسنده این کتاب و ممنون دختر کفشدوزکیخیلی ممنون از نویسنده کتاب و ماجرا از زمانی که این نگاه قصه خوبتون پسر بادکنکی و دختر کفشدوزکی و گربه سیاه نبود خیلی ممنوناصطلاح کنی و یه خورده جالب تشکیل خیلی مسخرهاصطلاح کنیم و یه خورده جالب تشکیل خیلی مسخره

      پاسخ
  3. تارا
    تارا می گوید:

    عالی بود. کاش یه کم، فقط یه کم خلاصه تر بود. بچه ها هنوز به نتیجه گیری نرسیده خوابشون می‌بره!!!

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز ، معمولا زمان قصه های سفارشی قدری طولانی تر از قصه های شبانه سایت هست

      پاسخ
  4. And the ❤
    And the ❤ می گوید:

    میشه برای من داستان دخترکفشدوزکی و گربه سیاه و گلویی شرور رو برام بنویسید
    متشکر میشم❤🌹

    پاسخ
  5. نیکا الماسی
    نیکا الماسی می گوید:

    عالییییییییییییییییییییییی خیلی قشنگگگگگگ😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤❤❤💖💖💗💓🧡💛💚💙💜🤎🤍👍

    پاسخ
  6. نیکا الماسی
    نیکا الماسی می گوید:

    من عاشق دختر کفشدوزکی هستم واز قصه ی شما هم عالی بود لطفا بازم قصه ی دختر کفشدوزکی بزارین

    پاسخ
  7. شاعر کوچک ( فاطیما طیبی ۹ ساله)
    شاعر کوچک ( فاطیما طیبی ۹ ساله) می گوید:

    عالی بود لطفاً تو قصه هاتون از دختر کفشدوزکی و گربه سیاه استفاده کنید ممنونم❤️❤️❤️♥️♥️

    پاسخ
  8. شاعر کوچک ( فاطیما طیبی ۹ ساله)
    شاعر کوچک ( فاطیما طیبی ۹ ساله) می گوید:

    لطفاً یک قصه راجب دختر کفشدوزکی و گربه سیاه یا سوباسا اوزارا بخونید ممنونم ❤️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️💞💞💕💕💞💞💙🧡💚💗💛🌷🌸🌹🌺🌻🌼🏵️

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      گیلدای عزیز؛ ممنون از پیشنهاد بسیار خوبت، حتما در آینده قصه های اخلاقی بیشتری در سایت خواهیم داشت

      پاسخ
  9. الهام
    الهام می گوید:

    عالی بود دستتون درد نکنه ،لطفا قصه هایی در مورد تشویق بچه ها به درس و تحصیل و کمک و همکاری تو کارها و مرتب بودن هم بگذارید.با تشکر

    پاسخ
  10. سوتیام ،مهیار
    سوتیام ،مهیار می گوید:

    ممنون از سایت خوبتون و داستانهای عالی.بچه هام با شنیدن این قصه.الان غذاشونو کامل میخوره.

    پاسخ
  11. حنا کوچولو ی محمدی
    حنا کوچولو ی محمدی می گوید:

    خواهرم خیلی قصه های شما رو دوست داره. هرشب میگه برام قصه بخان. ممنونم به خواطر قصه ها 🦄🦊

    پاسخ
  12. کیان
    کیان می گوید:

    میشه با استفاده از همین دختر کفشدوزکی در مورد تنهایی خوابیدن تو اتاق بنویسید پسر من تنها نمیره تو اتاقش بخوابه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      قصه های با موضوعات تنها خوابیدن رو به صورت مجزا در وولک پلاس میتونید بشنوید
      از پیشنهادتون خیلی ممنونم، حتما

      پاسخ
  13. ناشناس
    ناشناس می گوید:

    میشه اون قسمتی که ارباب شرارت تمام معجزه گر ها را میگیره بگذارید😍😍ممنون میشم🐞🌹🐈‍⬛🇲🇫

    پاسخ
  14. مریم جان
    مریم جان می گوید:

    قشنگ وخواهر می‌کنم داستان زیبا وبه یاد موندنی شنگول ومنگول حبه ی انگور را هم بزارید ممنون میشم از سایتتون و لک پلاس عزیز ومهربان

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *