سلام مثل بهاره گل و شکوفه داره
عطر قشنگ دوستی همراه خود میاره
وقتی سلام می کنیم شاپرکا می خندن
بالهاشونو برامون باز می کنن و می بندن
سلام به دخترهای گلم، به پسرهای مهربونم ، حالتون خوبه؟ دلهاتون شاد و لبهاتون خندون هست؟ خوب الهی شکر که همتون سرحال و خوشحال منتظر شنیدن قصه امشب هستید. قصه امشبمون در مورد یک دختر خانوم خوش قلب و مهربون به اسم نارسیسه . نارسیس خانوم قصه ما 8 سالشه، اون باهوش و زرنگه، هم اهل نقاشی و کارهای هنریه هم به ورزشهایی مثل اسکیت و ژیمناستیک علاقه داره.. نارسیس آرزوها و رویاهای بزرگی توی سرش داره که امروز می خوام یک قصه جذاب و شنیدنی از نارسیس و آرزوهاش براتون تعریف کنم .. راستی اسم قصه امروزمون هم هست ” نارسیس در قصر آرزوها”

یکی از روزهای قشنگ که خورشید خانوم تازه از خواب بیدار شده بود و موهای طلایی رنگ و پرنورش رو به آرومی شونه می زد و همه جا رو آفتابی می کرد، از اون بالا زمین رو نگاه می کرد. دریاهای آبی بی انتها رو، گلها و درختهای سرسبز رو پرنده های آوازه خون رو و بچه های شاد و پرانرژی رو .. خورشید خانوم نور گرمش رو به خونه ی نارسیس هم انداخته بود و به نارسیس سلام می کرد. نارسیس هم یکی از لباسهای زیبای پرنسسی اش رو پوشیده بود و توی اتاقش مشغول بازی بود. بعد از بازی نارسیس که حوصله اش سر رفته بود گوشی موبایل رو برداشت و روی تختش دراز کشید و مشغول نگاه کردن و بازی با گوشی موبایل شد. پنجره باز بود و نسیم خنکی به داخل اتاق می وزید. همون موقع یک قاصدک سفید و بزرگ به همراه نسیم وارد اتاق شد و روی شونه نارسیس نشست و با مهربونی گفت: “سلام نارسیس زیبا ، من قاصدک آرزوها هستم کلی راه اومدم تا به تو رسیدم ..” نارسیس که حواسش به گوشی بود و متوجه اومدن قاصدک نشده بود با شنیدن صدا حسابی جا خورد و روی تخت نشست. اون در حالیکه از دیدن قاصدک سخنگو حسابی تعجب کرده بود گفت: “من تا حالا قاصدکی که حرف بزنه ندیده بودم!!”
قاصدک سفید گفت:” من قاصدک آرزوهام و از سرزمین آرزوها اومدم ، از شهرها و کشورهای مختلفی گذشتم تا به تو رسیدم.. دوست داری با من به سرزمین آرزوها بیای؟” نارسیس با تعجب گفت:” سرزمین آرزوها؟ اونجا دیگه کجاست؟” قاصدک گفت:” توی سرزمین آرزوها می تونی رسیدن به آرزوهاتو تجربه کنی .. اول گوشی موبایل رو کنار بگذار .. حالا کافیه چشمهاتو ببندی و به آرومی من رو فوت کنی!”
نارسیس نمی دونست اینهایی که می بینه و میشنوه خوابه یا رویاست.. اما هر چی که بود نارسیس دوست داشت حتی شده توی رویاش به یکی از آرزوهاش برسه و اون رو تجربه کنه . برای همین به آرومی چشمهاش رو بست و قاصدک رو فوت کرد..
وقتی چشمهاش رو باز کرد همراه قاصدک سفید در حال پرواز توی ابرها بود. اون از هیجان هیچ چیزی نمی تونست بگه، همه چیز درست مثل یک خواب و رویا بود. نسیم خنکی می وزید و لا به لای موهای بلند و مشکی نارسیس می پیچید.
نارسیس که واقعا شگفت زده شده بود با هیجان گفت:” وای چقدر همه چیز از این بالا قشنگه! دیدن شهرها و دریاها و کوهها از این بالا واقعا هیجان انگیزه! ” قاصدک گفت:” بله درسته، من میدونم که تو همیشه دوست داشتی به کشورهای دیگه سفر کنی، حالا الان داری از آسمون کشورهای مختلف رد میشی درست مثل یک جهانگرد کوچیک! ” نارسیس خندید و گفت:” وای خیلی کیف داره! همیشه دوست داشتم کشورهای مختلف رو ببینم ..” قاصدک لبخندی زد و گفت:” ولی میبینی که کشورها هر چقدر هم با هم فرق داشته باشند ولی آسمون همشون همین رنگیه !”
یه کم بعد قاصدک و نارسیس توی یک باغ بزرگ پر از گل فرود اومدند. باغ پر از گلهای رنگارنگ ، استخرهای بزرگ و فواره های آب بود. نارسیس که از دیدن باغ به این زیبایی شگفت زده شده بود گفت:” اینجا مثل بهشته ، چقدر اینجا زیباست..”
قاصدک گفت:” بله این باغ برای قصر بزرگی هست که اینجاست یعنی قصر آرزوها ، دوست داری قصر آرزوها رو ببینی؟” نارسیس با اشتیاق گفت:” وای بله ، همیشه آرزو داشتم که توی یک قصر زندگی کنم !”
قاصدک گفت:” خب برای همین الان اینجاییم ..قراره تو امروز زندگی کردن توی قصر رو تجربه کنی.. حالا بیا با هم به داخل قصر بریم ، یک نفر منتظر تویه !” نارسیس با تعجب گفت:” کی؟” قاصدک گفت:” بیا بریم تا متوجه بشی!”
نارسیس به همراه قاصدک به سمت قصر راه افتادند. اونها از بین گلهای زیبای ارکیده رد شدند. دور تا دور باغ رو درختهای بلند سرو پوشونده بودند. همون موقع یک سنجاب بامزه قهوه ای از بالای یکی از درختها به پایین دوید و جلوی نارسیس ایستاد. نارسیس با ذوق و هیجان گفت:” وای این آلوینه ! یک سنجاب بامزه که من همیشه توی کارتون می دیدمش، اون اینجا چیکار می کنه؟!؟” قاصدک گفت:” گفتم که اینجا سرزمین آرزوهاست.. تو سرزمین آرزوها هیچ چیزی عجیب و غریب نیست..آلوین روی شونه نارسیس پرید و گفت: ” ما می دونستیم که تو امروز به اینجا میایی! ما می دونیم که تو به ما علاقه داری ، ما هم تو رو دوست داریم و اومدیم اینجا تا ببینیمت..”
نارسیس با خوشحالی آلوین رو ناز کرد و گفت:” همه چیز مثل یک خواب و رویای بامزه است، خیلی خوشحالم که اینجام..”
حالا دیگه اونها به قصر رسیده بودند. قصر واقعا زیبا و باشکوه بود ، پر از تابلوهای زیبا و گلدون های پر از گل ، وسط قصر پله های چوبی بود.. همون موقع یک دختر خانوم با موهای بلند و لباس پرنسسی از پله ها پایین اومد و به سمت نارسیس رفت و گفت:” سلام نارسیس خوش اومدی! اسم من گیسو کمنده.. من پرنسس این قصر هستم ”
نارسیس که حسابی تعجب کرده بود من من کنان گفت:” منتظر من؟ ” گیسو کمند گفت:” بله منتظر تو ! همونطور که قاصدک سخنگو بهت گفت اینجا قصر آرزوهاست تو اینجا می تونی رسیدن به آرزوهاتو تجربه کنی.. من میدونم که تو دوست داشتی توی یک قصر زندگی کنی، حالا امروز قراره اینجا باشی و کلی بهت خوش بگذره..”

نارسیس هم با لباس بلند و پفی که تنش بود در کنار گیسو کمند مثل دو تا پرنسس واقعی شده بودند. اون نمی دونست چیزهایی که می بینه خوابه یا رویاست ولی خیلی خوشحال و هیجان زده بود . اون حالا مثل یک پرنسس واقعی توی یک قصر واقعی و باشکوه بود. نارسیس خندید و به دنبال گیسو کمند راه افتاد. آلوین و سنجاب ها هم به دنبال نارسیس می دویدند و از خوشحالی دور این دو تا پرنسس می چرخیدند. گیسو کمند همه جای قصر رو به نارسیس نشون داد. نارسیس با دقت به سقف بلند و چراغهای عجیب و غریب قصر نگاه می کرد. اون تا حالا یک قصر رو از نزدیک ندیده بود . نارسیس با تعجب گفت:” تو اینجا تنها زندگی می کنی؟” گیسو کمند گفت:” بله! من پرنسس این قصر هستم و تنها اینجا زندگی می کنم ولی خیلی وقتها مهمونهایی مثل تو دارم که دوست دارند زندگی توی قصر رو تجربه کنند و پیش من میان و بعد از چند روز به خونه شون برمی گردند..” نارسیس با ذوق گفت:” وای من همیشه دوست داشتم توی قصر زندگی کنم فکر نکنم هیچ وقت دلم بخواد که برگردم..”
گیسو کمند گفت:” نه اینطوری نیست! زندگی توی قصر ممکنه اولش جذاب و هیجان انگیز باشه ولی بعدش برات عادی و تکراری میشه .. حتی خود من خیلی وقتها دوست دارم توی یک خونه معمولی زندگی کنم و مجبور نباشم مثل یک پرنسس رفتار کنم! زندگی توی قصر قانون های خودش رو داره..”
نارسیس با حرفهای گیسو کمند به فکر فرو رفت ، آخه اون همیشه آرزوی زندگی توی قصر رو داشت ولی حالا یک پرنسس واقعی به اون می گفت که زندگی توی قصر هم مشکلات خودش رو داره! گیسو کمند که نارسیس رو توی فکر دید گفت:” حالا بهتره از قصر و تفریحات قصر لذت ببری، امروز روز تو هست. با شنا توی استخر قصر چطوری؟ نارسیس با خوشحالی گفت:” موافقم” بعد دوتایی به سمت استخر باغ رفتند.
همه چیز درست مثل یک رویای شیرین بود. شنا توی آب زلال و گرم زیر نور آفتاب درکنار صدای آواز پرنده ها واقعا لذت بخش بود. سنجاب های بامزه هم دور تا دور استخر می چرخیدند. بعد از شنا و آب بازی نارسیس و گیسو کمند به سراغ زمین ورزش و بازی رفتند.نارسیس که خیلی به اسکیت سواری علاقه داشت مشغول اسکیت سواری شد. گیسو کمند گفت:” تو دختر زرنگی هستی! چقدر خوب اسکیت سواری می کنی.. حتما می تونی یک ورزشکار حرفه ای بشی..” نارسیس گفت:” من دوست دارم در آینده یک دکتر زنان بشم آخه من خیلی بچه های کوچولو رو دوست دارم..” گیسو کمند گفت:” مطمینم که با تلاشت میتونی به آرزوت برسی و یک دکترموفق بشی.. تو قوی و پرانگیزه ای .. کافیه که دست از تلاش برنداری و خوب درس بخونی..”
بعد از اسکیت سواری نارسیس و گیسو کمند روی میز و صندلی غذا خوری که توی باغ و زیر سایه درختها بود نشستند و کلی خوراکی خوشمزه خوردند.
نارسیس از اینکه یک روز رو مثل پرنسس ها توی قصر می گذرونه خیلی لذت می برد.
کم کم هوا تاریک می شد و خورشید غروب می کرد. اونها داخل قصر نشسته بودند و با هم حرف می زدند. نارسیس کم کم حوصله اش سر می رفت آخه اون عادت داشت یک زمانهایی رو با گوشی موبایل فیلم ببینه و بازی کنه ولی توی قصر خبری از گوشی موبایل نبود. نارسیس رو کرد به گیسو کمند و گفت: ” یعنی اینجا اصلا گوشی موبایل وجود نداره؟ حوصلت سر نمیره؟”
گیسو کمند گفت:” راستش منم خیلی وقتها حوصلم سر می ره و کلی فکر می کنم که چطوری خودم رو سرگرم کنم.. من تا حالا گوشی موبایل نداشتم و همیشه سعی می کنم خودم رو با کارهای دیگه مثل نقاشی و کتاب خوندن و کاردستی درست کردن سرگرم کنم. من شنیدم که نگاه کردن و کار کردن با گوشی موبایل برای چشم ها و مغز اصلا خوب نیست.. آرامش و تمرکز آدم رو هم از بین میبره و باعث میشه نتونی خوب درس بخونی.. تو می خوای در آینده یک دکتر بشی درسته؟”
نارسیس که با حرفهای گیسو کمند به فکر فرو رفته بود گفت:” بله می خوام دکتر بشم..” گیسو کمند گفت: ” پس برای رسیدن به هدفت باید خوب درس بخونی وبهتره که زیاد به گوشی موبایل نگاه نکنی ! چون روی مغزت اثر بدی می گذاره و نمی تونی خوب درس بخونی.. ”
نارسیس گفت:” درست می گی.. راستی من همیشه فکر می کردم که زندگی توی قصر خیلی جذابه و پرنسس ها هیچ وقت حوصلشون سر نمیره! ” گیسو کمند گفت:” نه اینطوری نیست! همونطور که می بینی من هم خیلی وقتها حوصلم سر میره ولی سعی می کنم یک بازی یا کاری بکنم که برای بدن و مغزم خوب باشه..”
اینطوری شد که گیسو کمند و نارسیس به باغ رفتند و از حیوانات و سنجاب های توی باغ کلی نقاشی کشیدند. نارسیس با خودش فکر کرد زندگی توی قصر درسته که جالب و لذت بخشه ولی زندگی گیسو کمند هم خیلی شبیه زندگی خودشه و اون هم خیلی وقتها حوصلش سر میره..
دیگه هوا تاریک شده بود. نارسیس به گیسو کمند گفت:” تو تنهایی توی این قصر بزرگ نمی ترسی؟ شبها چطوری تنهایی می خوابی؟ گیسو کمند لبخندی زد و گفت:” من همیشه تنها هستم و خیلی راحت هم می خوابم.. آخه چیزی برای ترسیدن وجود نداره..”
نارسیس گفت:” یعنی از هیولاها و چیزهای عجیب و غریب نمی ترسی؟” گیسو کمند خندید و گفت:” هیولا که وجود نداره! اینها همش مال قصه ها و فیلم هست.. مگه تا حالا شده کسی توی دنیای واقعی یک هیولا ببینه؟”
ولی بچه ها جونم نارسیس همیشه ته دلش از هیولاها و موجودات خیالی کمی می ترسید برای همین با من من گفت:” ولی آخه من بیشتر شبها نمی تونم تنهایی بخوابم! وقتی به هیولاها و چیزهای ترسناک فکر می کنم میترسم و نمی تونم راحت بخوابم..”
گیسو کمند نزدیک نارسیس شد و دست روی شانه نارسیس گذاشت و با مهربونی گفت:” نارسیس تو باید مدام به خودت بگی که همه چیز امن و امانه و همه اینها فکر های غیر واقعی هستند… حتی می تونی یه کار بامزه بکنی، وقتی این فکرها به سراغت اومدند فکر کن که یک چوب جادویی خیالی داری که باهاش میتونی همه هیولاها رو فراری بدی! پس چوبت رو بردار و همه شون رو فراری بده.. مطمین باش با دستور تو همه جا امن و آروم میشه..”
نارسیس با خودش فکر کرد که گیسو کمند حرفهای درستی میزنه و با خودش گفت وقتی گیسوکمند می تونه توی قصر به این بزرگی تنهایی بخوابه پس حتما من هم می تونم توی اتاقم تنها بخوابم.. تازه من که توی خونه تنها نیستم و همیشه مامان و بابا مراقبم هستند.. پس حتما تلاشمو می کنم..
گیسو کمند در حالیکه دست نارسیس رو گرفته بود ادامه داد:” نارسیس تو باید سعی بکنی کمتر به گوشی موبایل نگاه بکنی، نگاه کردن به گوشی موبایل مخصوصا شبها آرامش فکر و مغزمون رو به هم میزنه و نمی گذاره خواب خوب و راحتی داشته باشیم.. یکی از دلایلی که من همیشه راحت و بدون ترس می خوابم اینه که هیچ وقت گوشی موبایلی نداشتم.. برای همین همیشه خیلی راحت و آروم می خوابم . من مطمینم که اگر مدتی به گوشی نگاه نکنی و مدام به خودت بگی که همه چیز امن و امانه، می تونی تنهایی و بدون ترس توی اتاقت بخوابی.. راستی چوب جادوی قدرتمندت رو یادت نره!”
نارسیس تصمیم گرفت که وقتی برگشت حتما حرفهای گیسو کمند رو اجرا کنه و برای مدتی دیگه به گوشی موبایل نگاه نکنه و با خودش تکرار کنه که شجاع و قویه ..
همون موقع قاصدک سفید آروم آروم به نزدیک نارسیس اومد و گفت: “نارسیس زیبا وقت برگشتنه .. تو امروز یکی از آروزهات که زندگی توی قصر بود رو تجربه کردی.. یک سفر خیال انگیز و رویایی که حالا تموم شده ..”
بله بچه های عزیزم ! نارسیس خانوم قصه ما خوشحال بود که به یکی از آرزوهاش رسیده بود و یک روز مثل یک پرنسس توی قصر زندگی کرده بود. درسته که زندگی توی قصر جذاب بود ولی دلش برای اتاقش و مامان و بابا هم تنگ شده بود. اون متوجه شد که حتی پرنسس ها توی قصر هم ممکنه حوصلشون سر بره و مهم اینه که هر کس بتونه با کارهای جالب و مفید خودش رو سرگرم کنه.. نارسیس به خودش قول داد که دیگه کمتر به گوشی موبایل نگاه کنه تا هم چشم ها و مغزش سالم بمونه و هم بتونه شبها راحت بخوابه ..
آخه نارسیس توی سرش آرزوها و رویاهای بزرگی داشت که برای رسیدن بهشون باید قوی و مستقل می شد. یکی از آرزوهاش این بود که زودتر بزرگ بشه و به تنهایی به جاهای مختلف بره پس باید اول از همه تمرین می کرد تا بتونه شبها به تنهایی و با آرامش بخوابه ، درست همونطور که گیسو کمند گفته بود..
حالا دیگه وقت رفتن رسیده بود. نارسیس قاصدک سفید رو توی دستهاش گرفت و از گیسو کمند خداحافظی کرد. گیسو کمند گفت:” خداحافظ دوست زیبای من ! منتظرم که باز هم توی قصر آرزوها ببینمت.. من و تو قراره که دور دنیا رو بگردیم و کشورهای مختلف رو با هم ببینیم همونطور که آرزوشو داری.. یادت نره هیچ وقت دست از خیالپردازی و فکر کردن به رویاهات برنداری..”
نارسیس برای گیسو کمند و سنجاب ها دست تکون داد و چشمهاش رو بست. وقتی باز کرد خودش رو دوباره توی اتاقش دید. همه چیز مثل همیشه آروم و ساکت بود.. نارسیس باورش نمیشد که همه اینها یک رویا و خیالبافی بوده یا یک خواب شیرین.. اون نگاهی به گوشی موبایل که روی تخت بود کرد. ولی اصلا دلش نمی خواست دوباره اون رو نگاه کنه.. اون دلش می خواست زودتر پیش مامان بره و همه این اتفاقهای عجیب و غریب رو براش تعریف کنه و از تصمیم های خوب و بزرگش برای مامان بگه .. پس با ذوق و شوق به سراغ مامان رفت.
خوب بچه های عزیزم! قصه نارسیس در قصر آرزوها هم تموم شد، امیدوارم که از شنیدن این قصه لذت برده باشین و همتون با امید و تلاش به همه رویاهای قشنگتون برسید. تا یک شب دیگه و یه قصه دیگه همه شما عزیزای دلم رو به خدای مهربون میسپارم ، خدانگهدار..





عالی بود
تشکر!
چقدر اسم نارسیس زیباست😍
💕💕💕
خیلی زیبا و اموزنده بود
تشکر از شما!
میشه در باره من هم بنویسید؟
چی بنویسیم ایرن جان؟!
عالییییییی
تشکر
علیییییییییی
تشکر خیلی ممنونم
عالی بازم از این قصه های طولانی بزارید
حتمااا
ممنونم از نظرتون
عالی
تشکر
لطفا قصه های طولانی بزارید ☺️
حتما دوست خوبم🌹