قصه جذاب وشنیدنی دیزی ، مرغ پرنده
4.4/5 - (65 امتیاز)


 

 

 

 

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در یک دهکده سرسبز و زیبا مزرعه کوچکی قرار داشت ، توی این مزرعه قشنگ یک جوجه مرغ کوچولو به همراه مادرش زندگی میکرد.اسم این جوجه کوچولو دیزی بود. دیزی همیشه آرزوداشت که وقتی بزرگ تر شد بتونه مثل پرنده ها به هرجا که میخواد بره و پرواز کنه. یه روز وقتی که داشت با دوستاش تو مزرعه بازی میکرد گفت :” وقتی که بزرگ شدم دلم میخواد پرواز کنم و تا آسمون بالا برم و بپرم” اما بقیه جوجه ها شروع کردن به دیزی خندیدن و حرفشو جدی نگرفتن. اونا بهش گفتن :” تو خیلی عجیب و غریبی، ما دیگه با تو بازی نمی کنیم”
مامان دیزی که دید اون از حرف دوستاش ناراحت شده بهش گفت :” دیزی همه ما مرغها میتونیم پرها و بالهامونو به هم بزنیم ، ولی پرواز کردن برای ما مرغها خیلی مشکل و سخته.”
اما دیزی تصمیمشو گرفته بود که هر جور شده بتونه پرواز کنه و تا آسمون بره ، به خاطر همین بود که ناامید نشد و دست از تلاش کردن برنداشت. روزها میگذشتن و اون هر روز با خودش تمرین میکرد و بالهاشو به همدیگه میزد تا بتونه پرواز کنه ، اون تند تند بالهاشو به هم زد ولی نتونست از زمین بلند بشه و پرواز کنه.

دیزی همونجور که داشت تمرین پرواز کردن میکرد تو فکرش خودشو دید که تا آسمون پرواز کرده و از اون بالا داره به مرغها و جوجه های روی زمین نگاه میکنه ، اون تو خیالش خودشو دید که از گنجشکا و پرستوها هم بالاتر رفته ، دیزی صدای وانا رو میشنید که به هم میگفتن :” وای! اینو ببین! مرغی که میتونه پرواز کنه”
دیزی که از این فکرا خوشش اومده بود تو کارش جدی تر میشد و هر روز به بال و پر زدن خودش ادامه میداد و تپ تپ تپ بالهاشو به هم میکوبید، دیزی از زمین بلند میشد اما دوباره میفتاد روی زمین.
یه روز که دیگه خیلی خسته و ناامید شده بود پیش مامانش رفت و با گریه گفت :” من دیگه نمیخوام پرواز کنم، من اصلا نمیتونم پرواز کنم، دوستام حق داشتن”
مامانش بغلش کرد و بهش گفت :” دیزی تو با مرغهای دیگه فرق داری، اونا اصلا دوست ندارن که پرواز کنن ولی تو میخوای و دوست داری که این کارو انجام بدی، تو حتما موفق میشی و میتونی که پرواز کنی”

روز بعد دیزی تصمیم گرفت که به یه جای بلند بره به خاطر همین اون به پشت بوم مرغدونی رفت و شروع کرد به پر و بال زدن. تپ تپ تپ اون محکم بالهاشو به هم میزد، اون در یک لحظه به هوا بلند شد و شروع کرد تند تند بالهاشو به هم دن،تپ تپ تپ اما ناگهان بوووم!!! خورد زمین.

مرغ های دیگه شروع کردن بلند بلند خندیدن. اوناهمینطوری که میخندیدن به دیزی گفتن:” هه هه هه ما که به تو گفتیم مرغها نمیتونن پرواز کنن”
اما دیزی ناامید نشد و روز بعد حتی بالاتر هم رفت درست تا بالای رودخونه، اون بالهاشو به هم میزد و به سمت آسمون میرفت ، تپ تپ تپ ، تند وتند بالهاشو محک به هم میزد تا اینکه یک لحظه دید داره تو آسمون پرواز میکنه بچه ها، دیزی همونطور که پرواز میکرد باد به زیر بالهاش میرفت و به اون قدرت بیشتری میداد و بهش کمک میکرد که بالا و بالاتر بره.
گنجشک ها و پرستوها که داشتن تو آسمون پرواز میکردن با دیدن دیزی گفتن:” چقدر عجیب ! چقدر جالب ! مرغ پرنده!”
مرغای دیگه که از پایین داشتن دیزی رو نگاه میکردن خیلی دلشون خواستکه مثل اون بتونن پرواز کنن به خاطر همین شروع کردن به بال زدن ولی هی میخوردن زمین ، اونا رو به آسمون کردن و به دیزی گفتن :” وایدیزی تو خیلی شگفت انگیزی”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

39 پاسخ
  1. آرشیدا
    آرشیدا می گوید:

    با سلام خدمت شما اگه میشه لطفا بیشتر قصه صوتی بزارید چون شبا برای بچه ها قصه میزارم کارتونی که میزارید شب که نمیشه گوشی داد به بچه نگاه کنه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام ممنون از نظر شما! قصه های تصویری رو می تونید برای زمان های روز و سرگرم کردن بچه ها استفاده کنید

      پاسخ
  2. باران
    باران می گوید:

    👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👩‍❤️‍👨👫👨‍👩‍👧‍👦👩‍❤️‍👨👗👠💍👑👛

    پاسخ
  3. محمد هانی
    محمد هانی می گوید:

    سلام
    ممنون از شما و قصه های قشنگتون
    من هر شب موقع خواب برای هانی یکی از قصه های شما رو میگم .
    پاینده باشید.

    پاسخ
  4. سلور
    سلور می گوید:

    دستتون بابت قصه درد نکنه خداقوت ممنون که با قصه دل بچه ها رو شاد می کنین
    🤍🤎🖤💜💚💛🧡💙❤

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *