یکی بود یکی نبود در یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از درختا و گل های زیبا و رنگارنگ بود تعداد زیادی قورباغه در کنار هم زندگی میکردن. در بین این قورباغه ها یه قورباغه ای زندگی میکرد که خیلی تنها بود و هیچ دوستی نداشت بچه ها. همه قورباغه های اون باغ با همدیگه دوست بودن و با هم بازی میکردن اما هیچکدومشون با قورباغه کوچولوی قصه ما دوست نشده بودن و باهاش بازی نمیکردن. به خاطر همینم قورباغه کوچولو خیلی ناراحت و غصه دار بود بچه ها.
یکی از از روزا که قورباغه کنار برکه نشسته بود خیلی حوصلش سر رفته بود و از اینکه هیچکس باهاش بازی نمیکرد ناراحت بود به خاطر همین تصمیم گرفت از کنار برکه بره و یه گشتی تو باغ بزنه.
قورباغه همینطور که داشت میرفت سرراهش به یه خونه رسید و از پنجره خونه که باز بود پرید تو و زیر تخت خواب یه پسر بچه قایم شد.
درهمون موقع مادر پسر بچه وارد اتاق شد ، مادر پسر بچه تکالیف و مشق های پسرش رو برداشت و شروع کرد به نگاه کردن به اونا. بعد رو کرد به پسرش و بهش گفت :” تو اصلا نمره های خوبی نگرفتی و تو درس خوندن تنبلی کردی ، مگه تو نمیخوای که یه پسر زبر و زرنگ و باسواد و درسخون بشی ؟”
اما پسر بچه اصلا به حرفای مادرش گوش نمیکرد، اون هیچوقت به اندازه کافی تلاش نمیکرد و همش از درس خوندن و انجام دادن تکلیفش فرار میکرد.
بچه ها جونم اون انقدر تنبل و بی خیال بود که یک روز که روی تختش خوابش برده بود تمام حروف الفبا و عددای کتاباش از توی صفحه ها افتادن پایین ،درست زیر تخت پسر بچه.
قورباغه کوچولو هنوز زیر تخت پسر بچه بود و اونجا نشسته بود.قورباغه کوچولو که تا حالا اینهمه حرف و عدد یک جا ندیده بود از دید اون همه عدد و حرف از خوشحالی پرید بالا و کلی ذوق کرد.
اون با خوشحالی فریاد می زد :” من همه اینا رو یاد میگیرم ،بعد من با سواد میشم و میتونم بخونم و بنویسم ، اون موقع قورباغه های دیگه با من دوست میشن و باهام بازی میکنن”
عددا و حروف الفبا از بس که استفاده نشده بودن و مدت طولانی ای بود که پسر بچه اونارو نخونده بود پر از گرد و خاک شده بودن ، قورباغه کوچولو با شادی و خوشحالی تمام اونارو تمیز و پاکیزه کرد و گرد و خاکشون رو گرفت.
حالا قورباغه آماده یاد گرفتن بود.اون تونست به کمک حروف درست خوندن و درست نوشتن رو یاد بگیره ، عددها هم به قورباغه کمک کردن و بهش یاد دادن که چطوری بشماره و مسئله های ریاضی رو حل کنه وحساب وکتاب کنه.
روزها میگذشت و قورباغه با تلاش و کوشش زیاد درسها رو خوب خوب یاد میگرفت و تمرین میکرد.
و بعد از مدتی حالا…. قورباغه کوچولو دیگه میتونست مثل یه آدم با سواد بخونه و بنویسه.
اون خیلی خوشحال و هیجان زده بود بچه ها.
یک روز که قورباغه میخواست یه کم خستگی در کنه و یه هوایی بخوره از پنجره اتاق پسرک به بیرون پرید و رفت تا توی حیاط یه دوری بزنه. اما همون موقع بود که مامان پسر بچه قورباغه رو دید و اونو از خونه بیرون کرد، قورباغه هم مجبور شد که از اونجا بره و دوباره به سمت برکه برگرده.
اما قورباغه از قبل تو خونه پسر بچه کلی چیزهای مفید یاد گرفته بود ، اون یاد گرفته بود که بخونه و بنویسه و ریاضی حل کنه. اون حتی میتونست وقتی هم که برگشت به باغ باز هم چیزهای بیشتری یاد بگیره.
قورباغه های دیگه که اونو دیدن به همدیگه گفتن :” قورباغه میتونه بخونه و بنویسه و ریاضی حل کنه ، اون کلی چیزهای خوب و مفید یاد گرفته و میدونه”
بعد همگی به قورباغه گقتن :” وای قورباغه میتونی به ما هم خوندن ونوشتن یاد بدی ؟”
و اینطوری شد که قورباغه کوچولو تمام چیزهایی که یاد گرفته بود رو به قورباغه های دیگه هم یاد داد.
حالا بشنویم از پسر بچه تنبل قصه مون ، چند روز بعد که پسر بچه سراغ کتاباش رفت و اونارو باز کرد جیغ بلندی کشید و گفت :” چی؟؟؟ اونهمه عدد و حروف کجا رفتن ؟”
اون نمیدونست که قورباغه کوچولو همه اعداد و حروف رو با خودش برده و در حال حاضر اون باهوش ترین و باسواد ترین قورباغه باغ هستش.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام و خسته نباشید خدمت شما برای ساخت این برنامه که واقعا داستان های خوبی رو برای بچه ها تهیه کرده اید .
پیشنهاد من این بود از داستان های پیامبران الهی و امامان نیز در مجموعه وولک نیز استفاده کنید .
با تشکر از تلاش شما
درود بر شما ، تشکر و سپاس از نظر لطفتون ، تلاش میکنیم که از قصه های متنوع تری استفاده کنیم.
سلام خیلی ممنون نقاشی های بسیار زیبایی هم داشت
سپاس از شما
عالی عالی بود …رهام طاهری هشت ساله
ممنون از شما دوست عزیز
عالی بود ممنون
ممنون از نظر خوبتون دوست عزیز
عالی بود آریاناز هفت ساله
ممنونم از شما دوست مهربانم
🧡سلام وولک 🧡 ثنا هستم قصه عالی بود🧡
سلام عالی بود من نفهمیدم این همه روز که قورباغه تو اون خونه بوده مامان پسر بچه نیومده تو اتاق
سلام سهای عزیز، حتما قورباغه جایی قایم میشده😊
سپاس
تشکر دوست من
خسته نباشید وولک عزیز
تشکر دوست خوب وولک
خواهش میکنم من همیشه منتظر قصه های خوبتون هستم
عالی و خیلی آموزنده من آلارا ی ۹ ساله
ممنون دوست عزیزم
سپاس
تشکر وولک عزیز
عالی ممنون از وولک عزیز ♡❤️🧡💛💚💙💜❤️🧡💛💚💙💜❤️
ممنون از همراهیت دوست خوبم
سلام.قصه هاتون عالیه ومن هرشب برای پسرم قصه میگم.اما چند مدتیه که قصه های جدید و منظم هرشب نمیگذارید.چرا؟؟
سلام دوست عزیزم. به زودی خبر های خوبی در راه هست و در تلاش هستیم برای برنامه های جدید وولک
در ت
میخواستم بگم خود خاله صدف قصه میگه
بله عزیزم
یک روز می زارید پنج روز نمی زارید
به زودی خبر های خوبی داریم دوست خوبم
تایم قصه کم شد زیاد کنید
حتما دوست عزیز
عالی
تشکر باران عزیزم
من هنوز نه خوندم ولی می دونم که مسل همیشه قصه های قشنگ می زارید و بگم که برای من عکس های قصه برام نیامد! ولی باز قشنگ بود و ممنون که همیشه قصه های قشنگ می زارید۰🙏🙏❤️❤️🥰😍😍🤭😘🤭😘🤭😘🤭😘🤭😘🤭😘🤭😘😻😻♥️💜♥️💜💚💛🧡💖💗💓💞💕💌❣️💟🌈🦄🐰🐹🐹🥇🏅🎖️
سلام دوست خوبم، به زودی عکس هارو درست می کینم. ممنون که همراه ما هستی
سلام خاله صدف من از این قصه یادگرفتم که موقع درس تنبلی نکنم و هیچوقت موقع انجام کارام تنبلی نکنم
چه عالی دوست خوبم. تو خیلی دقیق هستی که از قصه ها یاد میگیری
مثه همیشه عالی بود
خوشحالم که قصه هارو دوست داری دوست من
بینقص بود عزیزم ❤️
عالی بود
ممنونم از نظرت محمدامین جان
عالی بود ممنونم از قصه زیباتون
خیلی ممنونم که نظرت رو برامون نوشتی عزیزم
عالی بود،منم دوست دارم باسواد بشم🙂🙂🙂
چه عالی
آفرین به تو عزیزم
قصه قشنگی بود مرسی از این همه قصه خوب 💝 آنیا جلیلی
خواهش میکنم عزیزم
ممنونم که با وولک همراهی
عالی
خیلی ممنونم از نظرت عزیزم
سلام و خسته نباشید داستانهایی که در آن
سلام سلامت باشی دوست خوبم
ازتون خیلی ممنونم هستی ده ساله ❤️
خواهش میکنم عزیزم
چجوری الفبا ازتو دفتر افتاد عالییییییییییییییییییییییی
شما هم مهربونین همه قصه های قشنگی من عاشق خودتون و قصه هاتون هستم پس قصه های بیشتری بزارین ممنون 😁💕💕💕💕
ممنونم ازت دوست عزیز و مهربونم💕💕
من خیلی خیلی خیلی خاله صدف رو دوست دارم خیلی 😘😘
منم شمارو دوست دارم آدرینا جان💕💕
بسیار عالی متشکر از داستانهای خوبتون
عالی بود مرسی از قصه قشنگتون❤️🌹
ممنونم سوگند عزیز😍😍
سلام عالی بود وآموزنده ممنونم از نویسنده داستان
خوشحالم که راضی بودین💕💞💓