3.8/5 - (104 امتیاز)

 

 

 

روزی روزگاری در زمانهای خیلی قدیم جنگلی بود پر از دایناسورهای رنگ و وارنگ.. بین دایناسورها، دایناسور کوچولویی بود به اسم داینا که رنگش بنفش بود و یک تاج قرمز کوچولو روی پیشونیش داشت… اون همیشه یک شنل قرمز هم که مامان بزرگش براش دوخته بود به گردنش آویزون بود .

داینا یه دایناسور شاد و مهربون بود و همینطور عاشق غرش کردن و آواز خوندن . برای همین خیلی ها بهش می گفتند شنل قرمزی خروشان.. چون همیشه صدای غرش کردنش به گوش میرسید..

یک روز مامان داینا یک سوپ خوشمزه درست کرد و از داینا خواست که کمی از سوپ رو برای مادربزرگش که خونه اش اون طرف جنگل بود ببره.. مامان بهش گفت:” داینا این سوپ رو هر چه زودتر به مادربزرگ برسون .. اون امروز نون تازه درست می کنه، حتما نون تازه در کنار سوپ خیلی خوشمزه میشه ..فقط یادت باشه مستقیم به اونجا برو ، الان وقت نهاره و نمی خوام سوپ سرد بشه ..”

داینا سبد رو از مامانش گرفت و خداحافظی کرد و توی جنگل راه افتاد.

داینا همینطور که در جنگل راه می رفت آواز هم می خوند.. صدای آواز و غرش های داینا یکی از دایناسورهای بداخلاق و اخمالو به اسم کایلی رو از خواب بیدار کرد!

 

کایلی با عصبانیت از خواب بیدار شد و از پشت درخت بیرون پرید و گفت:” کجا داری میری داینای شنل قرمزی؟”  داینا گفت:” سلام ،دارم این سوپ خوشمزه رو برای مادربزرگم که خونه اش اون طرف جنگله می برم تا امروز با نون تازه ای که درست می کنه بخوره!”

کایلی خیلی گرسنه بود. اون عاشق سوپ و نون تازه بود.. کایلی با خودش فکر کرد من زودتر خودمو به خونه مادربزرگ می رسونم و نون تازه و سوپ رو برمیدارم و تنهایی همشو می خورم !

اون می خواست هر طوری شده داینا رو دست به سر کنه تا خودش زودتر به خونه مادربزرگ برسه ..

برای همین گفت:” به نظرم یه کم سرخس تازه هم برای مادربزرگت بچین، حتما در کنار سوپ و نون تازه خوشمزه می شه ..” داینا گفت:” فکر بدی نیست..” و مشغول چیدن سرخس تازه شد ولی یک دفعه یاد حرف مامان افتاد که گفته بود مراقب باشه تا سوپ سرد نشه .. برای همین منصرف شد و به سمت خونه مادربزرگ راه افتاد.

کایلی اما زودتر از داینا خودش رو به خونه مادربزرگ رسونده بود و پشت بوته ای پنهان شده بود . وقتی صدای غرش شنل قرمزی رو شنید فهمید که اون به خونه مادربزرگ رسیده.

وقتی داینا به جلوی در رسید کایلی از پشت بوته ها بیرون پرید و با صدای بلند غرش کرد. اون می خواست که داینا رو بترسونه !

ولی بچه ها داینا اصلا نترسید! اون فکر کرد که کایلی هم می خواد مثل خودش با غرش آواز بخونه .. برای همین با خنده گفت:” دوباره سلام .. تو اینجا چیکار می کنی؟”  کایلی سعی کرد صداش رو ترسناک کنه و  با غرش گفت:” من اومدم نون تازه و سوپ بخورم !”

اما داینا حتی یه کوچولو هم نترسید و با آرامش گفت:” به اندازه کافی سوپ و نون داریم ! الان از مادربزرگم اجازه می گیرم که اگر میشه تو هم بیای تو و با هم سوپ بخوریم..”

کایلی از رفتار داینا شگفت زده شده بود.. اون اصلا فکر نمی کرد که داینا  اون رو برای نهار به خونه دعوت بکنه!

درست در همون لحظه مامان بزرگ در رو باز کرد تا به داینا خوشامد بگه .. مامان بزرگ با دیدن کایلی با مهربونی گفت:” این کیه داینا ؟ دوستته؟” داینا گفت:” این کایلیه مادربزرگ .. میشه امروز همراه ما نون و سوپ بخوره؟”

مادربزرگ لبخندی زد و گفت:” بله حتما.. به اندازه کافی نون تازه داریم”

کایلی که از رفتار داینا و مادربزرگش خجالت زده شده بود به آرومی گفت:” خیلی ممنونم..”  بعد همگی وارد خونه شدند و پشت میز نشستند و مادربزرگ سوپ و نون تازه رو بین هر سه تاشون تقسیم کرد.

کایلی گفت:” اووووم این بهترین سوپ و نون تازه ای هست که تا حالا خوردم..”

بعد از نهار اونها با هم بازی کردند و آواز خوندند.. خورشید داشت غروب می کرد و کایلی باید به خونه شون برمیگشت. مادربزرگ یک سبد پر از نون و سوپ به کایلی داد و قرار شد که هفته بعد هم دوباره دور هم جمع بشن و کایلی و داینا با هم بازی کنند..

کایلی از اینکه دوستهای جدیدی پیدا کرده بود خیلی خوشحال بود.. اون از مادربزرگ و داینا تشکر کرد و به سمت خونه شون راه افتاد.

بله بچه های عزیزم  مهربونی داینا کایلی رو غافلگیر کرد و باعث شد که کایلی برای همیشه دست از فکرهای بد و اذیت کردن دیگران برداره و حالا اونها دو تا دوست خوب برای هم بودند..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

28 پاسخ
  1. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    عالی 🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘🥀🌷❤️🙏☺️😃🤩🥳😇🧡💛💚💙💜💜🤎🖤🤍♥️💘💝💖💗💓💞💕💌💟❣️💋

    پاسخ
  2. هانیکا
    هانیکا می گوید:

    سلام وقت همگی بخیر

    قصه بد نبود خوب نبود
    پس چی بود؟
    فوق العاده بی نظیر و خیلییییییییی عالی و آموزنده بود
    تشکر خاله مهربونم خسته نباشید.
    خدانگهدار

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      هانیکای عزیزم خیلی ممنونم از نظر خیلی خوبت دوست قشنگم
      خوشحالم که قصه رو دوست داشتی

      پاسخ
  3. مانی
    مانی می گوید:

    🤩🤩😍🤩🤩😍😍😍😍🤩🤩🤩🤩🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂🙂😃😃😃😃🤯🤯🤯🤯🤯🤠🤠🤠🤦‍♀️👨‍⚕️👨‍🏭👨‍🔬👩‍🚀👨‍💻👩‍💻👨‍🔬👨‍⚕️👨‍🏭👨‍🔧👩‍🚀👨‍🚒👩‍🔬👨‍💻👨‍🔬👨‍🏭👩‍🔧👨‍🚒👩‍🚀👨‍🔬👨‍⚕️👩‍⚕️👩‍🔬👨‍🔧👩‍💼👨‍🚀👩‍🔬👨‍💻👨‍🔬🤷‍♀️👨‍⚕️👩‍⚕️👩‍💼👨‍🚀👨‍🔬👩‍🔬🤷‍♀️👨‍⚕️👩‍💻👩‍⚕️👨‍🚀👨‍💻👩‍🔬👨‍🔬👨‍⚕️🤷‍♂️👩‍⚕️👨‍💻👨‍🚀👨‍⚖️👨‍🔬👨‍🚒👨‍🔧👨‍⚕️👩‍⚕️👨‍🚀👨‍🏭👨‍🔬👨‍🏭👨‍🔬👨‍🔬👨‍🏭👩‍🚒👩‍🚒👩‍🔬👩‍🔧👨‍🏭👩‍⚕️👨‍💻👨‍⚕️🤷‍♂️👨‍🚒👩‍🔧👨‍⚕️👨‍🍳👨‍🍳👨‍🍳👨‍🍳👨‍🍳👨‍🍳👳‍♂️🧖‍♀️💃👩‍🦼🧍‍♀️🧍‍♂️🏃‍♀️🕴🚣‍♂️🧗‍♀️🤺🧗‍♀️🚶‍♀️🧍‍♀️💞❤❤❤❤

    پاسخ
  4. محیا
    محیا می گوید:

    با سلام خدمت قصه گو من قصه‌ی شما رو خیلی خیلی دوست داشتم همیشه وولک قصه های ترتازه دارد 😍😍

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست من. خیلی خوشحالم که قصه هارو دوست داری. ممنونم که همراه وولک هستی

      پاسخ
  5. محمد طهرانی
    محمد طهرانی می گوید:

    عالییی عالیییی ممنون از شما بچه هام عاشق غصه های شما هستن
    تشکر خدا خیرتون بده و برکت

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *