یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ، یه روز یه خانواده ای که بچه ی کوچیکی داشتند با هم رفتند توی خیابون و با هم راه می رفتند تا اینکه کم کم به یه جای شلوغی رسیدند.
وقتی که به اونجا رسیدند، بابا به پسر کوچولوش که اسمش سپهر بود گفت : «پسرم اینجا شلوغه، باید مواظب خودت باشی تا گم نشی.»
سپهر یه نگاهی به اطراف انداخت و گفت : چشم بابا جون حواسم هست.
خلاصه همین طور که داشتند راه می رفتند سپهر به مغازه ها نگاه میکرد به اسباب بازی فروشی ها، به آدمهایی که راه می رفتند، به ماشینا به موتورا.
تا اینکه دید کسی دورو ورش نیست. ازون طرف هم بابای سپهر یهویی متوجه شد که پسرش نیست.
اونا شروع کردند به چرخیدن، اینورو نگاه کردن اونورو نگاه کردن ولی سپهر رو پیدا نکردند.
رفتندو اون مسیری که پیاده اومده بودن دوباره برگشتند.گفتند شاید سپهر رو اونجا پیدا کنند.
ولی سپهر رو پیدا نکردن.
آقا سپهر خیلی ترسیده بود نمیدونست باید چی کار کنه رفت و رفت تا رسید به یه میدان.
وسط میدون آقا پلیسه وایستاده بود که توی این شلوغی چشمش به سپهر افتاد.
فوری رفت پیشش و بهش گفت : «چی شده عزیزم؟ چرا گریه می کنی : اسمت چیه ؟»
سپهر گفت: «مامانو بابامو گم کردم.اسمم هم سپهره.»
آقا پلیسه گفت: «اشکالی نداره آقا کوچولو. خونتون رو بلدی؟ شماره مامان بابا رو بلدی؟»
سپهر گفت:« نه آقا هیچ کدومو بلد نیستم.»
آقاپلیسه گفت: «باشه اشکالی نداره، بیا بریم تا من کمکت کنم تا پدرو مادرتو پیدا کنی. »
سپهر و آقا پلیسه با هم رفتند و آقا پلیسه به همکاراش خبر داد و از اونا اجازه گرفت تا با سپهر بره و مامان و باباشو پیدا کنه.
وقتی توی خیابون داشتن با هم راه میرفتن یهو آقا پلیسه دید اون طرف خیابون یه آقا و خانومی خیلی نگرانن و دنبال کسی میگردن.
فوری صداشون زد. مامان و بابای سپهر هم تا اونو دیدن دویدن و پسرشونو بغل کردن.اونا خیلی خوشحال شده بودن که پسرشونو پیدا کردند.
آقا پلیسه گفت دیگه نگران نباشید. از این به بعد برای اینکه اگه گم شد زود پیداش کنید یه شماره تلفن از خودتون توی جیبش بذارید.
اونا هم گفتن باشه و از آقا پلیسه تشکرکردند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)






خسته نباشید بابت کارای خوبتون
کاش اجازه دانلود هم میدادین ویس رو دانلود میکردیم
دوست عزیز سلام ، سپاس از نظر لطفتون، به جهت حفظ حق مالکیت معنوی راوی، قصه ها فقط قابلیت شنیده شدن دارند.
خیلی ممنون
تشکر
🥹☑️🇮🇷🧭
🥹🥳🥳👮🏻♀️👮🏼♂️✔️😄👮🏻♀️👮🏻👮🏻👮🏼👮🏼♂️🇮🇷🟢🔵🟡⚪️🔺🔻🎆🎇🌅🌇🌠🌆🌌💝💕❣️💛💚🔒🔓🔒
عالی بود قصه تون🥰😍😝😗😴😧😐🫤🫠🤫👊🏻✌🏻🤌🏻👌🏻👍🏻✌🏻👍🏻👈🏻👴🏻🧔🏿♀️👨🏻🚒🦹🏼♂️🦸🏼♀️🤶🏼🤰🏼🙇🏼♀️🤦🏼♀️👨👩👧👨👩👧👧👨👨👧👧👩👩👧👧👨👩👧👧👩👧👦👨👧👦👨👨👧👦👩👩👧👦👨👩👧👦👩👧👨👧👨👧👧👩👧👧
تشکر دوست خوبم
ممنونم عالی بود تشکر از وولک
خیلی ممنونم از نظرت باران جان
قصه ی قشنگی بود من وبرادرم رایان خوشمون آمد بعد این که قصه رو گوش کردیم داداشم از من پرسید آجی چراتو شماره ی مامان و بابا رو مامان نمیزاره توی جیبت من گفتم چون من شماره ی مامان وبابارو حفظ هستم
آفرین به شما بچه های قشنگ
خوب نبود
چرا دوست نداشتی دوست من؟
خیلی ممنون از این داستان قشنگ
برادر کوچیکم خیلی پلیس هارو دوس داره
و شب ها همیشه براش این داستان رو میزارم 😂
خوشحالم که قصه براتون مفید بوده دوست خوبم
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی ﷼﷼﷼﷼﷼
😘😘🤡🤡☝️☝️🧔🧔👱♂️☝️☝️🤡🤡🧔
واقعا قصه عالی
خیلیخوب😘😘
💞💓
ممنون از قصه جوابتون مخصوصا که. اسم پسرم سپهر هستش هرکی ازش میپرسه اسمت چیه خجالت میکشید اسمش رو بگه
❤️خوشحالم که قصه براتون مفید بوده
عالی است 🫡🤣
🥰
سلام من یزدان هستم قصه تون خیلی خوب بود
❤️