درباره مَها نوری ( ادمین وولک )

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that مَها نوری ( ادمین وولک ) contributed 1219 entries already.

نوشته های مَها نوری ( ادمین وولک )

ارزش دوست های خوب

تو این قسمت وولک و سارولک که دوستای خوبی برای هم هستن میخوان با هم بازی کنن ولی نمیدونن چه بازی؟ به نظرتون این دو تا دوست خوب چطوری با هم توافق می کنن تا یه بازی هیجان انگیز رو انتخاب کنن؟ برای شنیدن این قصه بامزه، روی دکمه زیر کلیک کنید و وارد شوید:

شیراز شهر شعر و هنر ( قسمت اول)

پونه و پارسا با کوله پشتی هایی که رو دوششون بود تو ایستگاه راه آهن کنار مامان و باباشون ایستاده بودن و منتظر بودن تا بلندگو اعلام کنه و بتونن سوار قطار بشن. مسافرت با قطار خیلی برای اونا جذاب بود چون تا حالا سوار قطار نشده بودن و خیلی ذوق داشتن. وقتی بالاخره سوار […]

یه شروع خوب

یه روز خیلی قشنگ تابستونی، بابا و مامان با خوشحالی به خونه اومدن و به بچه هاشون گفتن : «بچه ها! یه خبر خیلی خوب داریم واستون! دوس دارین بشنوین؟» بچه ها با خوشحالی بالا و پایین پریدن و پرسیدن : « چه خبری؟ آره آره زودتر بگین» مامان و بابای بچه ها هر دو […]

کوتاهترین درخت جنگل

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید روزی روزگاری جنگل بزرگ و سرسبزی بود که پر از درختهای بلند و تنومند بود. درختهای بلندقامت شانه به شانه هم قرا گرفته بودند و تا چشم کار می کرد جنگل ادامه داشت.. اما با گذشت زمان و بارش کمتر باران روز به روز جنگل کوچکتر […]

تو میتونی پرواز کنی گنجشک کوچولو!

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید توی جنگل بالای یک درخت سرو بلند لونه ای بود که یک گنجشک کوچولو به همراه مامان و باباش اونجا زندگی می کردند. هر روز صبح مامان گنجشک و بابا گنجشک از خونه بیرون می اومدند و گنجشک کوچولو توی لونه می موند و بیرون رو […]

دیواری بین خانه جیمی و سام

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید یکی بود یکی نبود. توی یک شهر شلوغ و پر از آدم، توی یکی از محله های شهر، یک خیابون پهن و بزرگ بود که خونه ها همه مرتب کنار هم دیگه قرار گرفته بودند. توی یکی از این خونه ها پسری زندگی می کرد به […]

یک روز هیجان انگیز در شهر بازی

اون روز قرار بود برای اولین بار آلبرت موشه به همراه خواهرش آلیس به شهربازی موشها بره . آلبرت هیجان زده بود و ته دلش کمی هم نگران بود. اون نمی دونست که شهربازی چه جور جاییه و چه وسایلی داره .. آلیس با مهربونی گفت: “مطمینم که عاشق شهربازی میشی!” وقتی به شهربازی رسیدند […]

بوقلمون خلاق

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید توی مزرعه حیوانات مختلفی کنار هم زندگی می کردند. یک روز صبح همه حیوانات از خواب بیدار شده بودند و مثل همیشه هر کس مشغول کار خودش بود. بوقلمون و دوستهاش یعنی خوک و مرغ و جوجه کنار درخچه توت ایستاده بودند. همه شون گرسنه بودند […]

یک دوست برای پوچی

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید پوچی یک کرم عجیب و غریب بود. اون 100 تا پا و 6 تا چشم داشت و بدنش پر از مو بود. پوچی پوست عجیبی داشت و هر کس که اون رو لمس می کرد دچار خارش و سوزش می شد! این بخش از قصه رو […]

موش و روباهی که با هم دوست شدند

برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید درست وسط جنگل توی یک سوراخ کوچیک در پایین درخت چنار موش کوچولویی زندگی می کرد به اسم جولی.. جولی از وقتی که یادش می اومد تک و تنها توی سوراخ کوچیکش زندگی می کرد. اون دلش می خواست تنها باشه و از بقیه حیوانات دور […]