4.3/5 - (12 امتیاز)
برای شنیدن این قصه به صورت صوتی وارد شوید

روزی روزگاری جنگل بزرگ و سرسبزی بود که پر از درختهای بلند و تنومند بود. درختهای بلندقامت شانه به شانه هم قرا گرفته بودند و تا چشم کار می کرد جنگل ادامه داشت.. اما با گذشت زمان و بارش کمتر باران روز به روز جنگل کوچکتر و خلوت تر شد. درختهای جدید دیگه مثل درختهای قدیمی قد نمی کشیدند و پربرگ و بار نمیشدند. همگی اونها کوتاهتر و کم برگ تر شده بودند و قدشون به زحمت تا نصف درختهای قدیمی می رسید..

در سایه همین درختان بلند و قدیمی یک درخت کوچولو بود که کوتاهترین درخت جنگل بود..

درختهای جدید همیشه با حسرت به درختهای قدیمی بلند و پر برگ و بار نگاه می کردند. درخت قصه ی ما هم که از همه کوتاهتر بود خیلی وقتها غمگین می شد و به رویاهاش که رسیدن به ابرها و ستاره ها بود فکر می کرد و با خودش فکر می کرد که چه کاری می تونه بکنه تا حالش بهتر بشه ..
این بخش از قصه رو با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

اون نگران دانه کوچولوی جدیدش بود .. دلش می خواست دانه ی کوچولوش مثل درختهای قدیمی جنگل بلند و تنومند بشه .. به ابرها برسه و به ستاره ها نزدیک بشه .. اما می دونست که توی این جنگل و با باران کمی که می باره چنین چیزی دیگه ممکن نیست ..

اون دانه جدید کوچولوش رو توی دستش گرفته بود و به آسمون خیره شده بود..

صبح روز بعد یک پرنده قهوه ای نزدیک درخت پرواز می کرد. درخت به پرنده قهوه ای گفت:” سلام پرنده .. ببینم  تو به اون دور دورها پرواز می کنی؟ ” پرنده گفت:” بله .. من جاهای خیلی دوری میرم ..”

درخت گفت:” آیا اونجا هم درختها همینطور کوتاهن؟” پرنده گفت:” نه .. من جاهایی رو دیدم که درختهاش به آسمون رسیدند و نزدیک ابرها شدند..”

درخت کمی فکر کرد و دوباره گفت:” آیا درختهای اونجا هم مثل ما کم شاخ و برگ هستند؟” پرنده گفت:” نه .. اونها خیلی پربرگ و بار هستند طوری که می تونیم کل روز رو زیر سایشون استراحت کنیم ..”

درخت ساکت شد و به فکر فرو رفت.. بعد دوباره پرسید:” راستی اونجا درختی هست که شبیه من باشه؟ ” پرنده گفت:” بله ..درختهای شبیه تو هم اونجا وجود داره .. درختهایی با کله ها و شاخه های ژولیده و درهم برهم، درخت های با دماغ های دراز، درختهای با شاخه های سیخ سیخی و تیغ تیغی .. اوووه همه جور درختی اونجا وجود داره ..”

درخت گفت:” ممنونم پرنده ی قهوه ای..” بعد چشمهاش رو بست و دانه کوچولوش رو محکم بغل کرد.. چند روزی گذشت . یک روز دوباره درخت پرنده قهوه ای رو توی آسمون دید و بهش گفت:” پرنده قهوه ای میتونی یک لطفی در حق من بکنی؟”  پرنده گفت:” بله حتما ..”

درخت که تصمیمش رو گرفته بود گفت:” من دانه کوچولوم رو رها می کنم و تو تا جایی که میتونی تند تند بال بزن و دانه من رو به یک جای دور ببر .. دوست دارم دانه کوچولوم توی یک جای سرسبز و حاصلخیز رشد کنه و بزرگ بشه ..” پرنده قبول کرد و شروع به بال زدن کرد.. درخت دانه اش رو توی باد رها کرد و پرنده پرواز کنان اون رو با خودش به آسمون برد..

درخت با صدای بلند گفت:” خداحافظ دانه کوچولوی عزیزم ..مطمینم یک روز یک درخت تنومند میشی ” ولی پرنده و دانه کوچولو به همراه باد از اونجا دور و دورتر شده بودند..

پرنده یک جای خیلی دور دانه رو توی آسمون رها کرد و دانه کوچولوی درخت به همراه باد چرخید و رقصید و از بالای دشتها و ساختمونها و درختهای بلندقامت گذشت، حتی روی ابرها سوار شد و به ستاره ها نزدیک شد .. انگار دانه کوچولو داشت به همه رویاهای درخت میرسید..

روزها گذشت و جنگل روز به روز کوچکتر شد. درخت هنوز هم کوتاهترین درخت بود و خیلی وقتها به دانه کوچولوش فکر می کرد..

یک روز درخت دوباره پرنده قهوه ای رو توی جنگل دید و ازش پرسید:”پرنده قهوه ای تو از دانه کوچولوی من خبر نداری؟ نمیدونی اون الان کجاست؟ آیا یک درخت بلند و تنومند شده ؟ اصلا منو یادش میاد؟ ” پرنده کوچولو کمی فکر کرد و گفت:” اوووم نمیدونم ولی حتما پیداش می کنم و برات خبر میارم ..”
این بخش از قصه رو هم با صدای قصه گوی اختصاصی وولک بشنوید:

دوست داری این قصه رو کامل صوتی بشنوی؟ رو این دکمه کلیک کن و وارد شو

چند روزی گذشت و دوباره پرنده قهوه ای به سراغ درخت اومد و این بار قبل از اینکه درخت چیزی بپرسه گفت:” شنیدم اون دور دورها یک درخت خیلی عجیبی وجود داره که خیلی خیلی بلنده ، سایه اش حتی کوهها رو هم خنک می کنه، خیلی قوی و تنومنده حتی صد تا فیل هم نمی تونند اون رو از جا بکنند! و برگهایی داره که از نور خورشید هم درخشانترن.. میخوام سراغش برم و ازش بپرسم که از دانه کوچولوی تو خبر داره یا نه !”

چند روز بعد دوباره پرنده قهوه ای به سراغ درخت اومد و گفت:” اون درخت رو که بلندترین، قویترین و درخشانترین درخت بود رو دیدم و در مورد دانه کوچولوی تو ازش پرسیدم .. اون گفت که خیلی زود برات پیغامی میفرسته ..”

درخت با شنیدن این حرف تعجب کرد.. یعنی بلندترین، تنومندترین و در خشانترین درخت په پیغامی برای درخت داشت؟! اما زمان زیادی نگذشت که برگهای زمردی درخشانی که توی باد می رقصیدند و می چرخیدند به سمت درخت اومدند..

برگهایی که مثل ماه بزرگ و درخشان بودند و انگار که از پیش ستاره ها اومده بودند…

برگهای زمردی وقتی به درخت کوتاه رسیدند پایین اومدند و در آغوش درخت نشستند..

همه درختها و حیوانات جنگل با تعجب و شگفتی به برگهای زمردی و درخشانی که به سمت درخت کوتاه اومده بودند نگاه می کردند..

درخت چشمهاش رو بست و برگهای زمردی درخشان که براش آشنا بود رو در آغوش گرفت و با آرامش لبخند زد و گفت:” آه خداای من انگار رویاهام محقق شده .. این برگها از طرف دانه کوچولوی منه که حالا تبدیل به بلندترین و قویترین درخت شده … دانه کوچولوی عزیزم تو دیگه کوچولو نیستی!تو حالا از بلندترین کوهها هم بلندتری و از قویترین فیل ها هم قوی تری.. تو مثل خورشید درخشانی و از همه مهمتر اینکه تو منو فراموش نکردی و هنوز من رو به یاد داری.. ”

بله بچه های عزیزم .. دیدید که درخت کوتاه قصه ما نا امید نشد و کاری که از دستش بر می اومد رو انجام داد.. اون با امیدواری و شجاعت تونست راهی پیدا کنه تا به رویاهاش برسه.. دانه کوچولویی که تبدیل به درخت رویایی اون شده بود و بهش امید و انگیزه زندگی میداد ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

26 پاسخ
  1. ❤پروا پاکزاد❤
    ❤پروا پاکزاد❤ می گوید:

    سلام خاله صدف این قصه عالی بود و ما همیشه باید به خودمون باور داشته باشیم😍🥰🌲🌳🪴🪴🌳🌴🌴🌵🌵🌾🌿🌿🌿🌵🌳🌲🌲🪴🌹🏵🌱🪴🍀🍀🍁🍁🍂🌴🌳🌺🌻🌵🌾🌷🌳🌲🪴🪴🏵🏵🏵🌳🌴🌻🌼🌷🌷🌼💐🌸🌷🌾🌵🌴🍂🌲🌲🪴🪴🪴🪴🪴🍁🍁🍁🍂🍃🌴🌳🌵🌵🌼🌾🌾☘☘☘🌱🌱🪴🪴🌲🌲

    پاسخ
  2. مهدیار
    مهدیار می گوید:

    واقعا عالیییییییییییییییییییییییییییی بود👍❤️❤️❤️🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩😛🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *