قصه کارتونی پدربزرگ و نوه
روز روزگاری در روستایی کوچک پدر تنهایی به نام جک زندگی می کرد. جک در بین مردم روستا به اسم جک خوشحال معروف بود چون همیشه و در همه حال شاد و خوشحال بود. یکی از اهالی روستا: “سلام جک خوشحال داری میری ماهیگیری؟” جک: “آره اول با ماهی ها شنا می کنم بعد هم […]

