قصه جذاب و شنیدنی سنجاب بازیگوش
4/5 - (28 امتیاز)

 

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود دو تا سنجاب که با هم برادر بودن ، توی یک جنگل بزرگ زندگی می کردن.برادر بزرگ تر که رنگش حنایی بود ” فندق شکن ” نام داشت و به برادرکوچکتر که رنگش خاکستری بود ، ” خاکستری” میگفتن.

فندق شکن بسیار کاری ومهربان بود اما خاکستری برعکس اون خیلی خیلی تنبل و بازیگوش بود.

یک روز صبح فندق شکن به خاکستری گفت :” چه بوی خوبی میاد ، مثل اینکه بوی قارچه”

برادر کوچکتر گفت :” بریم توی جنگل گردش کنیم و قارچ بچینیم”  بعد هر دوتاشون زنبیل ها رو برداشتن و به راه افتادن.درمیان جنگل اونا با چوبهاشون علف هار وکنار می زدن تا قارچ پیدا کنن. فندق شکن اشتباه نکرده بود ، زیر علف ها پر از قارچ بود.

 

 

خاکستری فقط  دو سه تاقارچ جمع کرد و گفت :” برای من همین مقدار کار کردن بسه ، من میرم بازی کنم”

اون رفت و فندق شکن به تنهایی مشغول چیدن قارچ ها شد.در همین موقع فندق شکن پروانه ای رو می بینه که پشت تنه ی درختی داره میشماره ، یک…دو…سه، بله بچه ها این پروانه مشغول قایم باشک بازی کردن بود.بعد صدای خاکستری رو هم میشنوه که میگه:” هوهو اومدم ، الان پیدات می کنم”

 

 

بلهعزیای دلم پروانه و خاکستری داشتن با هم قایم باشک بازی می کردن و وقتی خاکستری مشغول بازیمیشه فندق شکن باید به جای اون هم کار کنه و قارچ بچینه.

 

 

 

چند روز گذشت تا اینکه یک روز خاکستری به فندق شکن گفت:” امروز صبح خرگوش رو دیدم، اون می گفت فندق ها رو ی درخت رسیده ن”

فندق شکن گفت :” خیلی خوبه ، فردا میریم و فندق می چینیم”

صبح که شد هر دو به راه افتادن تا تا از جنگل فندق بچینن.وقتی به جنگل رسیدن خاکستری از درخت بالا رفت و فندق شکن پایین درخت ایستاد.

 

 

خاکستری بدون اینکه حواسش رو جمع کنه همینطوری این طرف و اون طرف رونگاهمی کرد و شاخه ی درخت رو تند و تند تکون می داد. اینطوری شد که چند تا فندق از اون بالا افتاد و خورد تو سر فندق شکن.

فندق شکن داد زد :” آهای حواست کجاست ؟ نزدیک بود سرم بشکنه” و بعد با دمش روی سرش رو پوشوند.

 

 

بعد از چند لحظه فندق شکن گفت :” آهای خاکستری پس چرا درخت رو تکون نمیدی؟ حواست کجاست؟”

بله، خاکستری که مثل همیشه حسابی حواسش پرت شده بود گفت :” من دارم خرگوش ها رو نگاه میکنم، اونا دارن گرگم به هوا بازی می کنن، منم میخوام برم و باهاشون بازی کنتم”

فندق شکن گفت :” اما ما اومدیم تا با هم فندق جمع کنیم”

خاکستری گفت :” زود بر میگردم”  و قبل از اینکه منتظر جواب فندق شکن بشه تندی از روی درخت پایین پرید  و رفت پیش خرگوش ها.

 

 

خاکستری مشغول گرگم به هوا بازی کردن با خرگوشا شد ، اون گرگ بود و هر کسی هم که روی بلندی نبود رو می گرفت.

بیچاره فندق شکن ، اون باز هم باید به جای برادر بازیگوشش کار می کرد و تنهایی فندق می چید.

 

 

چند روز بعد فندق شکن به خاکستری گفت :” امروز می ریم شاه بلوط بچینیم .برو یه چاله پایین درخت بلوط درست کن تا بلوطا رو اونجا انبار کنیم”

خاکستری هم مشغول کندن یه چاله شد و بلوط هایی رو که فندق شکن میورد ، شمارش می کرد و داخل چاله می نداخت.

در همین موقع پرنده ای روی شاخه ی درختی نزدیک خاکستری نشست و گفت :” آهای آقا سنجابه، داری چی کار میکنی؟”

 

 

خاکستری گفت :” مگه نمیبینی؟ دارم بلوطامو میشمرم”

پرنده به خاکستری میگه:” تو خیلی بلوط داری، خوش به حالت، چند تا از بلوطاترو به من بده تا من با دوستم بازی کنم”

خاکستری گفت :” تا من بلوطها رو اینجا انبار کنم تو برو و دوستت رو بیار ،بعدبا دوستت دنبال بلوطا بگردین”

پرنده رفت و خیلی زود با دوستش برگشت و دوتایی باهم به دنبال بلوطا گشتن.

 

 

پرنده ها می گفتن :” بلوطا اینجاست؟”

خاکستری می گفت :” نه ، یک کم جلوتر”

بالاخره پرنده ها انقدر گشتن تا جای بلوط ها رو پیدا کردن.بلوطها انقدر خوشمزه بودن که تا آخر بازی، سنجاب و دوستاش همه ی بلوط های انبار شده رو از زیر خاک بیرون اوردن و خوردن.

 

 

بچه ها جونم بالاخره زمستون از راه رسید. فندق شکن شروع کرد به درست کردن پتو از علف ها ، اما خاکستری برای خودش استراحت می کرد و به فکر هیچ چیز هم نبود.

 

 

یک روز صبح خاکستری خواب آلود و بدون اینکه به فندق شکن خبر بده ، برای بازیگوشی از خونه بیرون رفت و سه روز تمام هم به خونه برنگشت.

فندق شکن که از این کار خاکستری خیلی ناراحت شده ود ، حسابی نگرانش شد.

تا اینکه یک روز نزدیک غروب کسی در خونه رو به صدا در اورد.

فندق شکن گفت :” کیه؟”

خاکستری از پشت در گفت :” منم ، زودتردر رو باز کن ، دارم از سرما و گرسنگی تلف میشم”

فندق شکن در رو باز میکنه و خاکستری رو به داخل خونه میاره و بهش میگه:” بیا اینجا بشین تا گرم بشی ، منم الان میرم و برات یه کم بلوط میارم”

 

فندق شکن بیرون میره تا بلوط هایی رو که زیر خاک انبار کرده بودن بیرون بیاره، اما بچه ها هر چی گشت اونارو پیدا نکرد که نکرد.چاله ی زیر درخت خالی خالی بود.

در همین موقع خاکستری یهو یادش میفته که تمام بلوط ها رو با دوستای پرنده ش خورده.بلند میشه که دنبال فندق شکن بره، اما وقتی در رو باز میکنه میبینه روباه لاغر با زبان قرمزش اون بیرون نشسته.

 

 

روباه منتظر نشسته بود تا فندق شکن برگرده و بعد اونو شکار کنه.فندق شکن که روباه رو نمی دید بتا خیال راحت داشت از میان برف ها به طرف خونه میومد.

خاکستری که برادرش رو در خطر میبینه روی تنه ی بریده ی یک درخت میره و یک میوه ی بزرگ کاج رو روی سرش بلند می کنه و میگه:” فندق شکن زود فرار کن ، روباه گرسنه می خواد تو رو بخوره” و بعد میوه ی کاج رو محکم به سر روباه میزنه.

 

 

فندق شکن سریع فرار میکنه و با پریدن از این شاخه به اون شاخه خودش رو به خونه می رسونه.روباه هم که سرش حسابی درد گرفته پا میذاره به فرار.

وقتی فندق شکن به خونه می رسه ، خاکستری رو بغل میکنه و میبوسه و ازش تشکر می کنه.

اما خاکستری از اینکه بلوط ها رو خورده و برای زمستونشون هیچی باقی نذاشته خجالت میکشید بچه ها و از برادرش معذرت خواهی کرد و قول داد که دیگه هیچوقت بازیگوشی نکنه و به حرف برادرش خوب خوب گوش بده.

 

 

 

 

 


برای دسترسی به همه داستان های وولک می توانید به صفحه قصه های کودکانه وولک مراجعه نمایید!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

53 پاسخ
  1. ام سلما
    ام سلما می گوید:

    سلما جون میگه خاکستری کار بدی کرد که همه فندق ها رو خورد. باید مواظب فندقهاشون میبود
    قصه تون خیلی قشنگ‌بود
    ممنونیم ازتون

    پاسخ
  2. آترینا
    آترینا می گوید:

    سلام. خیلی جذاب بود💐💐💐💐🌷🌷🌷🌷🌷🌹🌹🌹🌹🌹💗💗💗💎💎💎💖💖💖💖💖💖💖💖ممنون اززهماتتون

    پاسخ
  3. ماهان
    ماهان می گوید:

    درود بر شما 🌺 قصه‌ی آموزنده و زیبایی بود، من (بابا) و ماهان خوندیم و لذت بردیم. یاد اون جمله افتادم که میگفت: 《جیک‌جیکِ مستونت که یود، فکرِ زمستونت نبود؟!》 ماهان از این قصه یاد گرفت که همیشه باید دوراندیش باشه. وولک جان سپاسگزارم.🙏🌼

    پاسخ
  4. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    وولک جون مرسی از داستانای قشنگتون.
    خاکستری اصلا کار خوبی نکرد که به فکر آیندشون نبود و همه فندقارو با دوستاش خورد و برا زمستون شون چیزی باقی نذاشت.
    💜💙💚💛🧡💝💕💞💗💗💖

    پاسخ
  5. فاطمه زهرا نوری
    فاطمه زهرا نوری می گوید:

    خیلی خوب شد که خاکستری برادرش رو نجات داد
    اما کار بدی کرد ک همه فندق ها رو با دوستاش خورد و فکر غذای زمستونشون نبود
    مرسی از داستان های خوبتون

    پاسخ
  6. مرادی
    مرادی می گوید:

    من واسه دخترم هر شب داستان های شما رو میزارم ممنون ازتون واسه داستان های خوبتون💐💐💐💐

    پاسخ
  7. صبا
    صبا می گوید:

    ممنونم، بسیار زیبا بود، من برای داداشم میخواستم، اما خودم هم کیف کردم، بسیار ممنونم ♥️♥️♥️❤️❤️💕💕

    پاسخ
  8. النا رئیسی
    النا رئیسی می گوید:

    سلام سایت شما خیلی عالی هست من همیشه قصه های شمارا گوش میکنم وکیف میکنم✏️💓💗💗💗💗💗💗💓💓💓💓💞💞💞💞💞💞💙💚💛🧡❤️💔🖤💜❣️💕💘💖💝

    پاسخ
  9. سمیه
    سمیه می گوید:

    من هر شب برای الینا و سبحان قصه های شما رو میخونم ممنونم ازت وولک اگه شما نبودی قصه جدیدی پیدا نمیکردم

    پاسخ
  10. ابولفضل طباطبایی
    ابولفضل طباطبایی می گوید:

    ممنون از قصه ی قشنگتون
    ابولفضل جون میگه خاکستری خیلی کار بدی کرد همه ی بلوطها رو خورد بلوطها توی زمستون که دیگه نبود
    قصه تون خیلی آموزنده بود من دیگه چیزایی که تو زمستون نیست از تابستون با کمک مامانم نگه میدارم که زمستون بخوریم مثلا زرد آلوها رو کشته میکنیم توی زمستون میخوریم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *