قصه جذاب و شنیدنی خرگوش کوچولو ، نهنگ و فیل
4.5/5 - (58 امتیاز)



روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و زیبا ، روی ماسه های نرم کنار دریا خرگوش کوچولو مشغول بازی بود که ، آقا فیله و خانم نهنگه رو سرگرم صحبت کردن دید. خرگوش کوچولو خودش رو پشت بوته ای مخفی کرد و به حرف های اونا گوش داد.

 

 

خانم نهنگه می گفت :” فیل عزیز ، تو قوی ترین حیوان خشکی هستی و من بزرگترین حیوان دریا ، اگر ما با هم دوست و همراه  بشیم ، می تونیم به همه ی حیوانات این جنگل و حتی تمام حیوانات  دنیا فرمان روایی کنیم و بهشون دستور بدیم ، اونوقت هیچکس نمیتونه در مقابل ما مقاومت کنه و ما رو شکست بده .”

 

 

آقا فیله جواب داد :” فکر خوبیه خانم نهنگه، من با تو موافقم”

 

خرگوش کوچولو بعد از شنیدن حرف های اونا دیگه خوشحال نبود. اون دوست نداشت کسی به اون دستور بده ، پس طبل و چوب هاش رو پشت بوته ای پنهان کرد و به جستجوی طناب دراز و محکمی رفت.

 

 

خرگوش بعد از اینکه طناب موردنظرش رو پیدا کرد  پیش خانم نهنگه رفت و گفت :” آهای خانم نهنگه ، آیا می تونی به من لطف بزرگی بکنی؟ گاو من در همین نزدیکی توی گل گیر کرده و چون زور من زیاد نیست نمیتونم اونو از گل بیرون بکشم ، ولی برای تو که انقدر قوی و پر زور و دوست داشتنی هستی کار خیلی آسونیه”

خانم نهنگه که از حرف ها و تعریف های  خرگوش خیلی خوشش اومده بود موافقت کرد که به اون کمک کنه.

 

 

خرگوش کوچولو به نهنگ گفت :” پس حالا یک سر این طناب رو به دم تو و سر دیگرش رو به دور گاوم می بندم و وقتیکه همه چیز آماده شد طبل میزنم و تو باید با تمام زورت طناب رو بکشی، چون که چهار دست و پای گاوم توی گل گیر کرده.”

نهنگ گفت :” ناراحت نباش خرگوش کوچولو ، من گاو تو رو از گل بیرون می کشم حتی اگه تا گردن توی گل فرو رفته باشه”

 

 

بعد از اون خرگوش کوچولو جست و خیز کنان پیش آقا فیله رفت. وقتی پیش آقا فیله رسید به اون گفت :” ای فیل قوی و نیرومند ،ممکنه به کمک من بیای؟”
آقا فیله پرسید :” مگه چه اتفاقی افتاده خرگوش کوچولو؟”

خرگوش کوچولو با نگرانی گفت :” گاوم ، چند متر اون طرف تر توی گل گیر کرده و من نمی تونم اونو از گل بیرون بکشم ولی برای تو که انقدر قوی و پر زور و مهربان هستی حتما کاری نداره”

 

آقا فیله که از حرف های خرگوش در باره خودش خیلی خوشش اومده بود با مهربونی و محبت جواب داد :” البته دوست کوچولوی من ”

 

 

خرگوش کوچولو گفت:” پس حالا یک سر این طناب دراز رو به خرطوم تو و سر دیگه ش رو به دور گاوم می بندم و وقتی که همه چیز آماده شد ، روی طبلم می زنم ، بعد تو ، تا اونجایی که زور داری هی میکشی و میکشی و میکشی”

 

 

آقا فیله گفت :” نگران نباش خرگوش کوچولو ،اگر گاوت ده برابر یک گاو معمولی هم وزن داشته باشه و سنگین باشه باز هم اونو از توی گل بیرون می کشم و نجاتش می دم”

 

 

خرگوش کوچولو گفت :” البته که مطمئنم ، اما ازت خواهش می کنم اول خیلی با قدرت بکشی ”  و بعد طناب رو محکم به دور خرطوم آقا فیله گره زد و دوید توی علف ها و قایم شد.

 

 

” بام ، بام ، بام ، بوم ، بوم ، بوم ” خرگوش کوچولو شروع کرد به طبل زدن.

 

 

در همین موقع خانم نهنگه و آقا فیله از هر دو طرف شروع کردن به کشیدن طناب .

 

 

آقا فیله گفت :” عجب گاو سنگینی ، ولی من هر جور شده اونو از گل بیرون می کشم و درش میارم”

 

خانم نهنگه و آقا فیله همینطور طناب رو می کشیدن و می کشیدن .خیلی زود خانم نهنگه احساس کرد که داره به طرف خشکی کشیده می شه، خانم نهنگه گفت :” عجب کاری، مثل اینکه این گاو به ته زمین گیر کرده ، اصلا تکون نمی خوره” و بعد بیشتر طناب رو کشید.

 

 

هر بار که آقا فیله مقداری از طناب رو به طرف خودش می کشید اونو به دور خرطومش می پیچوند.

 

 

خانم نهنگه که خیلی عصبانی شده بود ،دور خیزی می کنه و توی آب شیرجه می زنه و با سر به طرف پایین شنا می کنه.

 

 

در همون موقع ، آقا فیله که روی ماسه های ساحل ایستاده ، تا کنار ساحل کشیده می شه

 

 

و چون خیلی عصبانی شده بود با یک تکون محکم، خانم نهنگه رو از آب بیرون می کشه.خانم نهنگه فریاد می زنه:” کی داره منو می کشه؟”
آقا فیله داد می زنه:” کی منو می کشه؟”

و ناگهان اونا ، همدیگه رو می بینن که هر کدومشون به یک سر طناب بسته شدن.

 

 

آقا فیله در حالی که از عصبانیت صورتش قرمز شده بود ، با داد و فریاد گفت :” خانم نهنگه ، الان بهت می فهمونم که منو مسخره کردن چه آخر و عاقبتی داره”

خانم نهنگه هم با خشم فریاد زد :” ای نادون ، صبر کن تا نتیجه ی کارت رو بهت نشون بدم ، منو دست میندازی؟”

 

 

و هر دو شروع به کشیدن طناب به طرف خودشون کردن، که ناگهان ، تق… طناب پاره شد.

خانم نهنگه تالاپی افتاد توی دریا

 

 

و آقا فیله هم شترق به پشت افتاد روی زمین و چهار دست و پاش تو هوا موند.

 

 

از اون به بعد خانم نهنگه و آقا فیله هیچوقت با هم حرف نزدن ، اونا انقدر از این اتفاق ناراحت و خجالت زده شده بودن که دیگه فرمان روایی و دستور دادن به کل حیوانات  دنیا براشون مهم نبود و هیچ اهمیتی نداشت.

خرگوش کوچولو در حالی که بسیار خوشحال بود یک هفته ی تمام طبل زد و به شادمانی کردن پرداخت.

 

 



دسترسی به همه ی داستان کوتاه کودکانه های وولک از طریق رفتن به صفحه ی قصه های کودکانه امکان پذیر است!


برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

88 پاسخ
  1. محمد شایان هاشمی
    محمد شایان هاشمی می گوید:

    سلام این قصه خیلی خیلی عالی بود.❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پاسخ
  2. نسیم
    نسیم می گوید:

    سلام این داستان بی نظیره⁦♥️⁩⁦🙏🏻⁩
    ممنونم از داستان‌هایی که می گذارید 💖😍
    سپاس فراوان🙏🌹

    پاسخ
  3. رادین اکبری
    رادین اکبری می گوید:

    سلام.این قصه نشون میده بایددو کسی که با هن فکر فرمانروایی میکنن ،باید کسی جلوی اونا رو بگیره مثل خرگوش کوچولو.ممنون❤💜💚💙💛

    پاسخ
  4. حسن
    حسن می گوید:

    سلام خیلی ازاین قصه خشم اومده🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫🍫

    پاسخ
  5. فاطمه
    فاطمه می گوید:

    سلام
    این قصه خیلی خوب و آموزنده بود
    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🌺🌺🌺

    پاسخ
  6. Rayan
    Rayan می گوید:

    💪🦵👴🍎🥑🥔🥔🍆🐥🥒🦃🦉🦃🦘🦉🦘🐊🐴🥒🦘🐴🐊🐴🐴🐊🐴🐊🦘🦘🍎🥔🐾🐥🍎🐴🦵💪🦵🐔🍓🍅🐥🍅🐻‍❄️🦃🥔🥔🍅🐥🥒🐴😀😴💖💗💓💞💕❤🤍🧡💚💙💜💜💗💗💓💓💓💞💞💕💟❣🥔🍓🍍🥭🍌🍌🍋🍉🍉🍊🍇🍎🍏🍒🫐🥕🧅🥔🥥🍅🥒🥑🧄🥯🥯🍄🥦🥒🌶🍖🧇🍗🍔🌯🌯🍕🥚🥘🍢🍦🥧🍺🧊🥢🍽🥄🥄🧋

    پاسخ
  7. رها جان
    رها جان می گوید:

    💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗🧚‍♀️🧚‍♀️🧚‍♀️🧚‍♀️😍😍😘🤩🤩💗💗😍😍

    پاسخ
    • پارسا وسها و مامان
      پارسا وسها و مامان می گوید:

      سلام خیلی ممنون قصه های شما خیلی قشنگ هست و آموزنده لطفا قصه های در مورد ترس بزارید چون بچه های من از تاریکی میترسن مثل قصه بنجامین در تاریکی سپاس ❤🌹💋😘💋💗

      پاسخ
      • وولک
        وولک می گوید:

        ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز، چشم حتما قصه در مورد ترس هم در سایت قرار خواهیم داد

        پاسخ
  8. آوا
    آوا می گوید:

    عالیییییی❤️💗❤️💗❤️💗❤️💗❤️💗❤️💗❤️💝💌💝💌💝💌💝❤️💝💌💝💌💝💌💗❤️💗💝💌❤️💗💌💝💌💗❤️💌💗💝💌💌💗❤️💌💗💝💌💗❤️💌💗💝💌💗💌❤️

    پاسخ
  9. ساراسادات
    ساراسادات می گوید:

    سلام داستانهای شماخیلی خوب وآموزنده هستن دختر من هرشب قصه های شمارومیگه برام بخون عاشق قصه های شماست موفق وپایدارباشید

    پاسخ
  10. مصطفی
    مصطفی می گوید:

    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤🤔🤔🤔🤔❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

    پاسخ
  11. پریا
    پریا می گوید:

    قصه حالب و قشنگ بود 💗❤😘 من ازاین قصه خشم آمد 💋🤎💜💙💚💛🧡❤🤍🖤🦋🦋🌹⚘🌷🌸💐🌈🌈🌈♥️♥️♥️

    پاسخ
  12. امیر علی
    امیر علی می گوید:

    سلام گروه و سایت وولک ممنون لطفا داستان در مورد فضا بزارید چون بچه ها ازفضا خوششون میاد ممنون

    پاسخ
  13. هانیه جون
    هانیه جون می گوید:

    سلام هانیه هستم ۱۰سالمه ،میخواستن بگم این داستان عاااااااالیییی خیلی عالی و جذاب هستش

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *