دوکار بزرگ و سخت انجام شده بود و حالا باید فکری برای آب دیگ می کرد. سنجاب کوچولو هر چی فکر کرد ، نتونست راهی برای آب ریختن توی دیگ پیدا کنه. کم کم داشت نا امید می شد. فکر کرد اگر توی دیگ آب نریزه ، تمام زحمت های خودش ، پرستوها و مورچه ها از بین می ره. با افسوس و حسرت از پایین به بالای دیگ نگاه کرد. از اونجا چشمش به آسمون و چند تیکه ابر افتاد. با نا امیدی از ابرها خواست تا براش بارون ببارن و دیگ رو پر از آب کنن.
تکه ابر اولی با شنیدن خواهش و التماس سنجاب کوچولو تکونی خورد و از تکه ابر دومی پرسید :” این سنجاب چی می گه؟”
تکه ابر دومی غرشی کرد و گفت :” می خواد براش بباریم و دیگش رو پر از آب کنیم”
ابر اولی خودش رو به ابر دومی چسبوند و گفت :” خب ، اینکه کاری نداره، زود باش بجنب”

و هر دو شروع کردن به باریدن. طولی نکشید که دیگ از آب صاف و پاک پر شد. سنجاب کوچولو نمی دونست از شدت خوشحالی چی کار بکنه ،پشتک زد ، روی زمین غلتید ، از شادی جیغ و داد کرد، آواز خوند و … خلاصه چنان شلوغ بازی ای راه انداخت که توجه خرگوشی رو که از اونجا رد می شد به خودش جلب کرد.
خرگوش جلو اومد و از سنجاب پرسید :”سنجاب کوچولو ، چی شده که انقدر خوشحالی؟”
سنجاب کوچولو دیگ رو به خرگوش نشون داد و گفت :” اونو می بینی؟ برو توش رو نگاه کن”
خرگوش با دیدن دیگ با تعجب پرسید :” نفهمیدم ، دیگ به این بزرگی رو برای چی می خوای؟”
سنجاب کوچولو با غرور دست به کمرش زد و سینه رو جلو داد و گفت:” برای غذای مهمونم”
خرگوش با شنیدن این حرف به طرف دیگ رفت .دوبار دور اون گشت. بعد لبه ی دیگ رو گرفت و خودش رو از اون بالا کشید ، توی دیگ رو نگاه کرد ، پایین اومد و پرسید:” مهمونت کیه؟”
سنجاب کوچولو جواب داد :” یه آدم”
خرگوش که از تعجب چشماش گرد شده بود کمی سرش رو خاروند و گفت :” اما این غذا که حاضر نیست”
سنجاب کوچولو با نگرانی پرسید:”حاضر نیست؟”
خرگوش جواب داد :” بله ، اگر این غذا رو برای یک آدم درست می کنی ، باید زیرش آتیش روشن کنی تا غذا بپزه و آدم بتونه اونو بخوره”
سنجاب کوچولو با نگرانی و التماس به خرگوش گفت :” آقا خرگوشه ، میشه بگی چطور باید این کار رو کرد؟”
خرگوش جواب داد :” باید به اندازه ی نصف قد دیگ چوب جمع کنی. بنابراین ، دندونات رو به کار بنداز و تا میتونی شاخه های خشک رو از درخت ها جدا کن”
سنجاب کوچولو بدون معطلی از درختی بالا رفت و شروع به بریدن شاخه های خشک کرد. در مدت کوتاهی، مقدار هیزمی رو که میخواست از شاخه ها جدا کرد و به زمین انداخت ، اما شاخه ی آخری از دستش توی جوی آب بزرگی که از زیر درخت رد میشد ، افتاد. سنجاب کوچولو ، که نمی خواست آب شاخه رو ببره ، به دنبال شاخه توی آب پرید ، اما فشار آب خیلی زیاد بود و اونو با خودش برد. سنجاب کوچولو نمی تونست شنا کنه و خودش رو نجات بده. دستش رو به هر سنگی که می گرفت ، آب اون رو ازش جدا می کرد. سنجاب که خیلی ترسیده بود ، شروع کردبه فریاد زدن و کمک خواستن :” آی به دادم برسید ..آب منو برد …غرق شدم”
خرگوش که صدای سنجاب کوچولو رو شنید به سرعت کنار جوی بزرگ اومد و دستش رو به طرف سنجاب کوچولو دراز کرد و گفت :” دستم رو بگیر تا بیارمت بیرون”
اما سنجاب کوچولو نتونست دست خرگوش رو بگیره. آب اونو به سرعت به طرف پایین جوی آب بزرگ برد. در پایین جوی آب ، آبشار بزرگی بود. خرگوش دید که اگر سنجاب کوچولو رو نجات نده اون از آبشار پایین میفته و آب میبرتش. اما هر چی فکر کرد نتونست راهی برای نجات سنجاب کوچولو پیدا کنه.
وقت به سرعت می گذشت و سنجاب کوچولو هر لحظه به آبشار نزدیک تر میشد. خرگوش نگاهی به اطراف کرد.در نزدیکی آبشار درختی بود که شاخه ش به طرف آب خم شده بود. خرگوش با دیدن اون به سرعت خودش رو به بالای درخت رسوند و روی شاخه ی خم شده رفت. شاخه رو با یک دست گرفت ، پاهاش رو هم محکم به دور شاخه حلقه کرد و تا اونجایی که می تونست به طرف آب خم شد.

همینکه سنجاب کوچولو نزدیک شد ، خرگوش با دست دیگه ش که آزاد بود ، دم سنجاب کوچولو رو گرفت و اونو از آب بیرون کشید و گفت :” سعی کن شاخه ی بالای سرت رو بگیری و خودت رو بالا بکشی”
سنجاب کوچولو ، که از ترس مثل بید می لرزید ، با زحمت زیاد ، به کمک خرگوش شاخه رو گرفت و خودش رو نجات داد.

وقتی پاشون به زمین رسید ، حالشون از ترس و خستگی چنان خراب بود که تا مدتی بی حال بهتنه ی درختی تکیه دادن. وقتی حالشون خوب شد و تونستن روی پاشون بایستن ، به خونه ی سنجاب کوچولو رفتن . خرگوش در حالی که بازوهاش رو می مالید گفت :” خدا خیلی رحم کرد، کم مونده بود آش نپخته بمونه”
سنجاب کوچولو، که هنوز حالش کاملا خوب نشده بود و فکرش درست کار نمی کرد ، ناله کنان گفت :” هنوز نپخته ؟ مگه چوب ها اونو نمی پزن؟”
خرگوش ، که فکر نمی کرد سنجاب کوچولو از آتش زدن چوب برای پخت و پز چیزی ندونه ، گفت :” بابا تو هم که هیچی بلد نیستی، چوب که خودش گرما نداره.باید وسیله ای پیدا کنی و اونارو آتیش بزنی تا با حرارت آتیش ، آش پخته بشه”
با حال بدی که سنجاب کوچولو داشت ، این کار ، دیگه خیلی سخت بود. اما سنجاب چاره ای هم نداشت. بنابراین پرسید :” خب…با چی باید چوب هارو آتیش بزنیم؟”
خرگوش کمی سرش رو خاروند و کمی فکر کرد و بعد گفت :” اگر راستش رو بخوای ، من هم نمی دونم چوب رو با چی آتیش می زنن ، اما حتما باید یک چیزی باشه. این جنگل هم حتما بیخودی بعضی وقتا آتیش نمیگیره”
سنجاب کوچولو فکر کرد که شکاربان جوان حتما می دونه چطور روشن میشه، پس ، از خرگوش تشکر کرد و به طرف کلبه ی شکاربان راه افتاد. در طول راه ،توی دلش از خدا می خواست که شکاربان وسیله ی آتش زدن چوب رو داشته باشه تا اون بتونه کار پختن آش رو رو به راه کنه ، اما خیلی هم امیدوار نبود ، چون به یاد نداشت که شکاربان غذای گرم هم داشته باشه.
سرگرم فکر کردن بود که ناگهان صدای خش و خشی حواسش رو جمع کرد. سنجاب کوچولو سرش رو بلند کرد و چشمش به مار بزرگی افتاد که در چند قدمی اون کنار سنگی به خودش پیچیده بود و خیره به سنجاب کوچولو نگاه می کرد. موهای تن سنجاب کوچولو از ترس ، سیخ شد. سنجاب سعی کرد فرار کنه، اما پاهاش قدرت نداشت . مثل اینکه تو نگاه مار نیرویی بود که اونو به زمین میخکوب کرده بود. مار در حالی که با زبان دو شاخه ش دور دهانش رو می لیسید ، با خوشحالی به غذای لذیذی که گیرش اومده بود نگاه می کرد.

سنجاب کوچولو می دونست که مار چند لحظه ی دیگه با یک پرش خودش رو به اون می رسونه و دور بدنش میپیچه و اونو درسته می خوره. قلب سنجاب از ترس به شدت می زد. نفسش بند اومده بود و مثل بید می لرزید . یادش اومد که مادرش به اون گفته بود هر وقت با مار روبه رو شد ، به چشماش نگاه نکنه و فوری خودش رو از سر راهش کنار بکشه .
سنجاب کوچولو هر چی سعی کرد گفته ی مادرش رو انجام بده ، نتونست . مار که فهمید سنجاب کوچولو رو با نگاهش اسیر کرده ، آماده شد تا با یک پرش ، خودش رو به سنجاب کوچولو برسونه و با پیچیدن به دور بدنش ، اونو درسته بخوره. درست در همون لحظه که مار به طرف سنجاب کوچولو پرید ، ناگهان صدای تیری در جنگل پیچید و مار که وحشت کرده بود سریع از اونجا دور شد و فرار کرد.
سنجاب کوچولو تا مدتی نفهمید چه اتفاقی افتاده ، ولی وقتی شکاربان رو در چند قدمی ، تفنگ به دست دید ، دونست که اون با ترسوندن و فراری دادن مار جونش رو نجات داده . سنجاب خواست ازش تشکر کنه ، اما قبل از اینکه دهن باز کنه ، شکاربان لبخند زنان گفت :” نفهمیدم ، مگه قرارنبود تو برای من آش بپزی؟ پس اینجا چی کار می کنی؟”
سنجاب کوچولو که تازه حالش جا اومده بود ، گفت :” داشتم میومدم از تو وسیله ای بگیرم که بشه با اون آتیش روشن کرد”
شکاربان با تعجب پرسید :” آتیش برای چی؟”
” برای پختن آشی که خواسته بودی”
شکاربان نمیتونست باور کنه که سنجاب کوچولو در پختن آش موفق شده باشه. به همین علت فکر کرد که سنجاب کوچولو از دیدن مار خیلی ترسیده و حواسش سر جاش نیست و این حرف هارو از روی عقل نمی زنه. با وجود این ، یک قوطی کبریت از جیب خودش دراورد و طرز روشن کردن کبریت رو به سنجاب یاد داد. بعد به اون گفت :” این هم وسیله ی روشن کردن آتیش. فقط مواظب باش خودت رو با اون نسوزونی”
دیگه همه چیز رو به راه شده بود .سنجاب کوچولو با خوشحالی کبریت رو از شکاربان گرفت و بعد از تشکر کردن از اون خودش رو به لونه ش رسوند. پرستویی که در ساختن دیگ به سنجاب کوچولو کمک کرده بود ، تا چشمش به قوطی کبریت افتاد با تعجب پرسید :” سنجاب کوچولو، توس دستت چیه؟”
سنجاب کوچولو جواب داد :” چند لحظه صبر کن تا بفهمی”
پرستو دیگه چیزی نگفت. سنجاب کوچولو هیزم ها رو دور تا دور دیگ چید و با کبریت اونا رو روشن کرد. پرستو، که انتظار دیدن چنین چیزی رو نداشت، تا آتش روشن شد ، با خوشحالی فریاد زد :” زنده باد سنجاب کوچولو، واقعا نشون دادی که هیچ کاری غیر ممکن نیست”

سنجاب کوچولو ازش پرسید :” حالا می تونی یه کمک دیگه به من بکنی؟”
پرستو جواب داد :” بله حتما”
سنجاب کوچولو گفت :” چون من باید مواظب دیگ و آش باشم ، تو زحمت بکش و به شکاربان بگو آشی که خواسته بودی حاضره”
پرستو با گفتن چشم فورا به طرف کلبه ی شکاربان پرواز کرد تا اون رو برای خوردن آشی که خواسته بود ، خبر کنه.
نویسنده : حسن نامدار
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




خوبه
ممنونم از نظر خوبتون
سلام قصه شما خیلی جالب است.؟
ممنونم دوست نازنینم
من و داداشم هر شب قصه های شما را گوش می دهیم خیلی قصه های خوبی است هم من ۱۰ ساله هم داداش ۴ ساله ام خوشمون میاد
ممنونم از نظر خوبت دوست مهربانم و خوشحالم که از قصه های وولک راضی هستین
من هر شب یکی از قصه های شما رو برای پسر هفت ساله ام میذارم
سپاس از همراهی ارزشمند شما دوست عزیز
قصه جالبی بود نکات اموزنده خوبی داشت
ممنونم از نظر خوبتون دوست عزیز
من نفهمیدم شکاربان چی گفت ولی جالب بود
ممنونم دوست مهربان
جواب من چی شد
دوست عزیزم من دیدگاه شما رو پاسخ دادم و اگر منظورتون قسمت شکاربان هست میتونید از متن قصه کمک بگیرین، اگر هم باز سوالی داشتین من در خدمت شما هستم🙏🌺
سلام به نظر من بهتره به جای شکاربان می گفتید محیط بان
با تشکر از شما
زیبا بود، سپاس …🙏🌹
ممنون از لطفتون
💪🦵سلام خیلی ممنون از داستان های خوبتون.صداتون خیلی دلنیشن و ساست.پسرم خیلی قصه های شما رو دوست داره.هر بارم پیام میزاره.استیکر و تصویرو….لطفا قصه های قهرمانی و شجاعت و این جور مضامین رو بیشتر بزارید.
درود بر شما دوست عزیز و ممنون ازنظر لطفتون ، حتما قصه با مضمون شجاعت بیشتر در سایت قرار خواهیم داد
سلام، من از این قصتون خیلی خوشم اومد🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰
ممنونم از شما دوست خوبم
سلام. سپاس فراوان عالی بود♥️🙏🌹💐🌷
ممنونم از لطف و محبت شما دوست عزیز
سلام.این قصه نشون میده که با همکاری کردن میشه هر کاری رو انجام داد.ممنون.😍😍😊😊❤💚💜💙💛
ممنونم از شما رادین عزیز
سلام.خیلی داستان قشنگی بود.ممنون.❤🎁🎡🏰😄😃☺😉😘😁😌😅😉😉😇💖💖💖
ممنونم از شما حسین جان
خب من آش درست کردن رو یاد گرفتم پس نظرم👍🏻هست🙏🏻❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
❤❤❤سلام به نظرمن این قصه خیلی بامزه بود ممنون از قصه گوی عزیز😁😄😉😇😍😚😘😙❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💕💖💗💞💟✌👏👏👏👌👍❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
سلام دوست خوبم و ممنونم از مهربانی شما
خخخیییلللیییی اااااللللییی ببببووودددد🌺🌺🌺❤️❤️❤️😍😍
تشکر