قصه جذاب و شنیدنی بیا دوباره دوست باشیم
4.4/5 - (25 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود ، در یک خونه زیبا و قشنگ یک خواهر برادر مهربون و خوش اخلاقی در کنار پدر و مادرشون زندگی می کردن. اسم برادر خانواده بابی بود و  خواهرش که از خود بابی کوچکتر بود اسمش سارا بود. سارا و بابی برای هم هم بازی های خیلی خوبی بودن بچه ها  و بیشتر وقتشون رو باهمدیگه می گذروندن .

 

 

اونا با هم بستنی می خوردن و کارتن تماشا میکردن، به دوچرخه سواری می رفتن ، منچ و مار  و پله بازی می کردن ویک عالمه بازی های خوب دیگه.خلاصه که حسابی با هم خوش می گذروندن.اما بچه هابعضی وقتا سارا دردسرهای زیادی برای بابی درست می کرد مخصوصا زمانی  که بابی باید تا زمانی که مادرشون از خرید و کار بیرون برگرده  از اون نگهداری و مراقبت می کرد .

 

سارا بعضی اوقات بداخلاقی و لجبازی می کرد ولی وقتی بابی براش کتاب می خوند ساکت و آروم می نشست و با دقت به کتاب گوش می داد ، آخه بچه ها جون سارا عاشق کتاب خوندن و قصه گوش دادن بود.

 

 

 

بعضی روزا هم بابی و سارا سر تقسیم کردن وسایلشون با همدیگه بحثشون می شد و سارا اصرار می کرد که بعضی از وسایل بابی رو برداره و بابی هم اصلا از این کار خوشش نمیومد ولی وقتی سرگرم بازی می شدن همه چیز رو فراموش می کردن. آخه سارا یک دزد دریایی فوق العاده بود.

 

 

روزها گذشت تا اینکه یک روز سارا کار خیلی بدی کرد،

 

 

اون بدون اجازه برادرش لاک پشت بابی  رو که خیلی دوستش داشت و ازش مراقبت می کرد رو برداشت ،

 

 

 

بعد بدون اینکه باز هم به بابی حرفی بزنه ، لاک پشت رو برد و توی دریاچه رها کر د ، آخه اون پیش خودش فکر کرده بود که لاکپشت به بازی و تفریح احتیاج داره عزیزای دلم.

 

 

وقتی بابی فهمید که سارا لاک پشتش رو برداشته و تو دریاچه رها کرده خیلی عصبانی و ناراحت شد. بابی همونجور که فریاد می کشید دنبال سارا کرد و تمام خونه و حیاط رو به دنبالش دوید.اون انقدر عصبانی بود که در یک لحظه تصمیم گرفت کار اشتباهی انجام بده ، اون دلش می خواست موهای سارا رو بکشه ،

 

 

اما پدر و مادر بچه ها از این فکر ورفتار بابی خوششون نیومد و سریع اونا رو از هم جدا کردن و ازشون خواستن که فعلا با هم حرفی نزنن و کاری به هم نداشته باشن.

 

 

در همون موقع سارا به بابی گفت که بابت کاری که انجام داده خیلی متاسف و ناراحته و از اینکه لاک پشت بابی رو بدون اجازه ش برداشته احساس پشیمونی می کنه ، ولی بچه ها بابی اصلا حرف های خواهرش رو نمی شنید و پیش خودش فکر می کرد که اون اصلا ناراحت و متاسف نیست.آخه اون خیلی عصبانی بود بچه ها.

 

 

حتی سارا به بابی پیشنهاد داد تا با پول هایی که تو قلکش جمع کرده برای بابی دوباره یه لاک پشت بخره، اما بابی فقط و فقط لاک پشت خودش رو می خواست ، آخه بابی اون لاک پشت رو از وقتی که یک لاک پشت خیلی کوچولویی بوده نگه داشته بود و بزرگش کرده بود و خیلی دوسش داشت.

 

 

خلاصه بابی با عصبانیت به اتاقش رفت و در رو هم پشت سرش محکم بست.

 

 

بابی همونطور که روی تختش دراز کشیده بود داشت به این فکر می کرد که چطوری می تونه خواهرش سارا رو تنبیه کنه ، اون به کارهایی که می شد سارا رو با اونا اذیت کرد فکر کرد ولی بعد بچه ها خیلی زود از این کار پشیمون شد چون درسته که از دست خواهرش عصبانی بود ولی اونو خیلی هم دوست داشت.

 

 

 

بابی تصمیم گرفت یک کمی بخوابه و استراحت کنه تا کمی از عصبانیتش کم بشه و آروم تر بشه ، اما هر کاری کرد خوابش نبرد که نبرد .

 

 

اون احساس می کرد که مریض شده حتی حس می کرد که تب داره.خلاصه که خیلی ناراحت بود.

 

 

 

در همین موقع خواهرش رو دید که توی حیاط آواز می خونه و داره تاب بازی می کنه. به نظر بابی رسید که تا حالا سارا انقدر خوشحال نبوده. بابی پیش خودش فکر کردکه من الان خیلی عصبانی و ناراحتم ولی انگار ناراحتیم برای خواهرم اصلا مهم نیست. لاک پشت عزیزم رفته ، خواهرم چطوری می تونه همه چیزو به این راحتی فراموش کنه و از یاد ببره.

 

 

اینجوری شد که باز هم عصبانی و عصبانی تر شد.

 

 

 

بابی فریادی کشید و تا جایی که می تونست محکم به بالشتش مشت کوبید ، بعد شروع کرد تند تند توی اتاق قدم زدن و بعد هم شروع کرد نفس عمیق کشیدن و تا عدد ده شمرد. بعد از این بابی احساس کرد که حالش خیلی بهتر شده و دیگه  از اون عصبانیت زیادش هیچ خبری نیست.

 

 

بعد روی تختش نشست و با خودش فکر کرد که حالا باید چه کار کنه.بله بچه ها اون تصمیم گرفته بود که پیش سارا بره و با اون حرف بزنه.

 

 

 

بابی بلند شد و کفش هاش رو پوشید بعد به پیش سارا که تنهایی و به سختی سعی می کرد کیسه غذای سگشون رو تا توی حیاط بکشه ، رفت .

 

 

بابی به سارا لبخندی زد و بهش گفت:” بذار من کمکت کنم تا راحت تر بتونی این کار رو انجام بدی”  ، سارا هم لبخندی زد و قبول کرد.

 

 

 

بعد از پر کردن ظرف غذای سگ ، بابی به سارا گفت :” اتفاقا الان که فکرشو می کنم می بینم جای لاکپشتم بهتر شده ، اون دیگه بزرگ شده بود و می تونست خودش به تنهایی زندگی کنه، من دیگه عصبانی نیستم”

 

 

سارا پرسید :”  یعنی دوباره  با هم دوستیم ؟”

بابی گفت :” بله ، دوباره با هم دوستیم و با هم بازی می کنیم”

بابی از اینکه انقدر آسون دوباره با هم دوست شده بودن هم تعجب کرد و هم خوشحال شد. بعد بابی رو کرد به سارا و بهش گفت :” میای با هم به مغازه حیوانات خانگی بریم؟”

سارا پرسید :” برای خریدن یک لاک پشت جدید؟”
بابی خندید و گفت :” نه، می خوام دو تا موش خرما بخریم ، یکی مال تو یکی هم مال من ، می تونیم اونارو تو آکواریوم قدیمی من نگهداریم ”

 

 

و بعد هم سارا و بابی دست همدیگه رو گرفتن و با شادی و خوشحالی به طرف مغازه حیوانات خانگی به راه افتادن.

 

 

برای پر کردن اوقات فراغت کودکان خود در روز های کرونایی، می توانید از داستان کوتاه کودکانه وولک استفاده نمایید!

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

55 پاسخ
  1. سارا
    سارا می گوید:

    سلام
    قصه قشنگ و اموزنده ای بود.
    ممنون از این قصه های خوبتون اگر میشه قصه هایی بذارید که تصویر و عکس داشته باشند.
    متشکرم

    پاسخ
  2. مامان دوقلوها
    مامان دوقلوها می گوید:

    بعضی شبها قصه ندارید و وقتی میایم توی سایت تا برای بچه ها قصه بخونیم مجبوریم از سایتهای دیگه که قصه های بی محتوا و چیپ دارند استفاده کنیم که خیلی آبکی نوشته شده اند.
    قصه هاتون بینظیرن
    خواهش میکنم هر شب یه قصه جدید داشته باشید
    ممنون و سپاس و خسته نباشید از سایت خوبتون

    پاسخ
  3. محمد
    محمد می گوید:

    با سلام
    ممنون از قصه های خوبتون. دوتا نظر داشتم چرا از اسمهای ایرانی استفاده نمی کنید و اینکه ضمن تشکر از قصه گوی محترم جهت تنوع از یک قصه گوی دیگه هم استفاده کنید.

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      درود بر شما دوست عزیز و ممنون از همراهی ارزشمندتون ، حتما سعی می کنیم تا جایی که امکان دارد از اسامی ایرانی استفاده کنیم و همچنین از یک قصه گوی جدید.🌺

      پاسخ
  4. ماهان
    ماهان می گوید:

    سلام وولک جان، امشب چون قصه‌ی تازه‌ای نداشتید، من و ماهان دوباره این قصه رو خوندیم و لذت بردیم.🌺 ولی کاش میشد هر شب یه قصه‌ی جدید و آموزنده مثل همین قصه بذارید. بهرحال باز هم تشکر میکنم. مانا باشید و سبز 💚

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنونم از از همراهی ارزشمند شما دوست عزیز ، ما سعی می کنیم هر شب با یک قصه ی جدید در خدمت شما و کوچولو های نازنین باشیم و اگر گاهی اوقات به دلیل مشغله این امکان فراهم نمیشه بر ما ببخشایید

      پاسخ
  5. پرنسا
    پرنسا می گوید:

    سلام.من پرنسا هستم.از اینکه این قصه رو خوندم خیلی خوشحالم.من همیشه با داداش کوجکترم جنگ و دعوا میکنم ولی این قصه رو که خوندم دیگه باهاش جنگ و دعوا نمیکنم.و لطفا هر روز برامون قصه بذارید و قصه از سگ هم برامون بزارید.با تشکر

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *